اين كار هميشگي شه! سرش رو مي ندازه پائين و مي آد تو، بدون اينكه حرفي بزنه! هر چي بهش ميگم آخه مرد يه ياالله ي يه سرفه اي يه هاني؟! نمي گي شايد يكي اين جا باشه كه تو نبايد ببينيش! اما كو گوش شنوآ… يه باره مي آد وميره سمت اتاق و لباسش رو عوض ميكنه اصلاً هم واسش مهم نيست كه كسي تو اتاق هست يا نه؟ خيلي ببخشيدآ؛ شما هم برادر من اما من ميگم شايد يه نامحرمي يه بچه اي… خودتون مي دونيد ديگه اما اون بي خيال اين حرفاس ولي …- كمي مكث مي كند از روي شرم سرش را به زير مي آورد و آرام ادامه مي دهد- شوهر خوبيه!-سرش را با تاكيد تكان مي دهد و محكم تر از قبل مي گويد- شوهر خوبيه برام.
هميشه دست پر مياد خونه! آقام خدا بيامرز-صلوات مي دهد و بعد از كمي مكث- هميشه همين جوري بود، دستش پر بود، نور به قبرش بباره، درسته كه واسه ننم كج خلقي زياد داشت اما يه مرد كه اين جوري باشه…
—————————————————————-
پي نوشت؛
1. قسمتي از داستان كوتاه ((مادر شب ها نمي خوابد!))



4 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژانویه 17, 2012 در 11:46 ب.ظ.
Far
هان خیلی موافقم زیاد!که باید بعضی ها رو بالا اورد..بالا اوردنشون خیلی درد داره ولی حس ِ خلاصیه بعدش عالیه جدن!
ژانویه 18, 2012 در 5:25 ب.ظ.
blindday
اين جور ادم ها رو نميشه تو خودت بكشي….درد داره! اما درد داشتن درد داره قيل و قال نداره…
ژانویه 20, 2012 در 8:11 ب.ظ.
yari
چی بگم؟!
هر چی میگذره بیشتر میفهم چقدر خیلی ها با خیلی های دیگه خیلی فرق دارن!…
اگه دوست داشتید به وبلاگ من سری بزنید
ژانویه 23, 2012 در 4:08 ب.ظ.
blindday
اخرين سنگر سكوته دوسته من!