اين را مي نويسم تا هميشه ي تاريخ بماند حتي اگر هيچ كس نخواندش…
وايستا دنيا، وايستا…
ديگر نمي توانم، تعارف با هم نداريم! تا اينجايش از سرم هم زيادي است،اينجا ديگر انتهاي من است، بيشتر از اين نيستم،دنيا! هآآآي دنيا  با توام؟مي شنوي؟ همين حوالي پياده مي شوم و مي نشينم و چاي مي نوشم… تلخِ تلخ!

مي خوام بنشينم و مسافرانت را ببينم، چاي بنوشم و هارمونيكا برايت بزنم…


مادر مي گويد: وقتي اين آهنگ رو اولين بار تو راديو شنيدم كلي گريه كردم!

پدر زير چشمي نگاهش مي كند و خواهرم و من نمي دانيم چه بايد بگويم؛ مثل پدر، كه شايد به بهانه ي رانندگي هيچ نگفت!…

آدم خيلي بايد دل تنگ باشد كه گريه كند آن هم با يك آهنگ و بعدش هم بيآيد بگويد-آخر بعضي از آهنگ ها، بعضي صدا ها، بعضي شعر ها آدم را مي برند به روزهائي به يادهائي كه ديگر نيستند و انگار يك عده جمع شده اند و زندگيت را خلاصه كرده اند در چند دقيقه -…

مادر خوبم من هيچ وقت نمي توانم در كلمات خلاصه ات كنم هيچ وقت…


و تو همان جائي هستي
كه من روزي خدا را آفريدم!

هزاران سال قبل هم خدا آفريده شد درست همان جائي كه تو ايستاده اي يا چند قدم اين طرف يا آن طرف؛

هزاران سال بعد نيز…

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

موضوعات

حمایت