شايد 10 دقيقه نشود كه مي دانم؛ مادر بزرگم مي خواهد بميرد! باورم نمي شود، حتي دستم به نوشتن نمي رود… پدر وقتي آمد چيزي نگفت، يعني به من چيزي نگفت، راستش من پاي پي سي بودم كه صداي ماشين را شنيدم حتي رفتم درب حياط را برايش باز كردم اما به من چيزي نگفت!

نمي دانم چرا بعضي چيزا هيچ وقت از ياد نمي روند، حتي مهم نيست كه كجا و چگونه اتفاق افتاده باشند براي من كودكي ام اين گونه بوده؛ يادم مي آيد وقتي برق خانه ي مان مي رفت-نمي دانم شايد اشتباه كنم اما آن موقع خيلي زود به زود برق قطع مي شد- سريع به خانه ي مادربزرگ مي رفتيم و كارتون مي ديديم.  او به مغازه مي رفت براي مان تخمه ي آفتابگردان مي خريد و مي نشست تمام مدتي كه من و خواهرم تلويزيون تماشا مي كرديم با دست آن ها را براي مان مي شكست، وقتي اولين بار مغز آفتابگردان مزمز را ديدم، ياد آن روزها افتادم و اينكه هر چند وقت كه مدتي برق قطع نمي شد من و خواهرم آرزو مي كرديم برق برود و به خانه ي مادربزگ برويم تا او براي مان مغر آفتابگران درست كند…

امشب صداي برگه هاي كتاب  پدر كه از وقتي خود را شناخته ام قبل از خواب مي خوانده، سكوت خانه را نشكسته! امشب در خانه ي ما هيچ صدائي نيست؛ امشب تقدير غوغا مي كند

و

من مادربزرگم را دوست دارم، خيلي.

Advertisements