همسايه ي پشتيمان بچه ي كوچك دارد، نمي دانم دختر است يا پسر!؟- اصلاً مي دانيد من هيچ كدام از همسايه هايمان را به اسم نمي شناسم و فكر كنم هيچ وقت هم نتوانم بشناسمشان حتي همين همسايه ي كناري مان كه وقتي كسي خانه نيست و من دزدگير و يا كليد ندارم مزاحمش مي شوم را، به او مي گويم خانم!- پشت خانه يمان ساختمان 4 طبقه اي است و همين همسايه اي كه گفتنم بچه ي كوچك دارد  در يكي از طبقات آن زندگي مي كند با شوهرش.

 من صداي بچه اش را گاهي مي شنوم، خيلي سوال مي كند اما شيرين سوال مي كند!؟ گاهي گريه مي كند اما صدايش آرام است اصلآً از آن دسته بچه ها نيست كه جيغ بكشيد تا چيزي را بخواهد، فقط زياد سوال مي كند؟ هر چند وقت يك بار مادرش او را كنار تراس مي آورد و با او صحبت مي كند؛ ابر، آسمون، خونه، درخت، گنجشك و خيلي چيزهاي ديگر را به او نشان مي دهد و او مي خندد و آرام و شكسته بسته تكرار مي كند همان ها را و شيرين مي خندد و مادرش كيفور مي شود، خيلي! گاهي اوقات صدايش سكوت را مي شكند و اغلب اوقات من را كه غرق خواندن كتاب هاي رمان هستم را دست مي گيرد، من اصلاً ناراحت نمي شوم، حتي مي نشينم و به صداي گريه هايش با دقت گوش مي دهم، انگار يك جوري حرف مي زند با مادرش ولي من هيچ متوجه نمي شوم؟!

صدايش آرامش و تازه گي خاصي دارد ، مي دانم مختص سنش است اما خيلي خوب مي شد كه صداي ما آدم بزرگ ها هم اين آرامش و تازه گي را داشت -شما را نمي گويم خودم را مي گويم كه صدايم خوب نيست- آن وقت همه ي مان دوست داشتيم هي پشت سر هم با هم صحبت كنيم و صحبت كنيم تا آرام شويم نه مثل اين روزهايمان كه فقط سكوت كنيم و بيشتر با چشمانمان حرف مي زنيم تا دهانمان چه برسد با دلمان!

 من دوست دارم بچه ي همسايه يمان دختر باشد تا شيرين بخندد.

Advertisements