امروز من قتل عمد انجام دادم!

اعتراف می کنم که پدربزرگم باعث شد من این قتل را مرتکب شوم؛ او شریک جرمم بود، او به من گفت عصای مشکی اش را که به نرده ها و کنار پله ها تکیه داده بود را بردارم و محکم بر سر آن مرحوم بزنم تا بمیرد؛ راستش او مرا تشویق هم می کرد و می گفت بزن! محکم تر! نکند بتواند در برود ! جوری بزن تا بمیرد! نمی دانم شاید اگر جوان تر بود خودش هم دست به کار می شد و ضربتی چند بر آن نان آور خانه وارد می کرد، اصلا او می خواست پس از این که عصا را بر سرش چونان پتک اسفندیار فرود آوردم، فشارش دهم تا جانش در بیآید و درس عبرتی باشد برای آینده گانش! اما من نتوانستم و دلم برایش سوخت آخر وقتی بر سرش کوبیدم آن قدر ضربه محکم و کاری بود که انعکاس ضربه از استخوان جمجمه اش به عصای پدر بزرگ را حس کردم-راستش را بخواهید هنوز هم آن نیروی حاصل از قانون سوم نیوتن در دستانم موج می زند- و مطمئن بودم آن که ضربه را از من نوش کرده مرگ مغزی می شود و می میرد! همان طور هم شد کمی این طرف و آن طرف رفت و بعدش از دهانش خون آمد و دیگر جم و نخورد و جانش را تسلیم عصای دوران فرتوتی پدر بزرگم کرد و روحش به جمع نیاکانش پیوست! درست همین موقع بود که مادرم را صدا زدم آن هم چند بار -آخر آن قدر از کارم در بهت بودم که تنها راه برای گریز از وضعیت موجود را در یافتن شاهد برای دیدن مرگ آن ملعون و بی گناهی خودم می دانستم!- و خواستمش تا بیآید و دست گلی را که پسرش به آب داده است را ببیند و او هم دوان دوان خود را رساند!

مادر نگاهم کرد و لبخندی از رضایت بر چهره اش پدید آمد؛ تو گویی پسرش مدال طلای المپیک را از چنگال دشمن غاصب در ثانیه های آخر جدالی نفس گیر و طاقت فرسا ربوده است؛ و بدون هیچ معطلی پلاستیک نسبتاً ضخیمی آورد و مقتول را با کمک چند چوب و با سختی به داخلش فرستاد، در همین زمان ها بود که خواهرم و مادربزرگ هم رسیدند و به زیارت قاتل، مقتول، آلت قتاله یک جا مشعوف شدند! حتی مادربزرگم آن قدر از این جنایت کیفور شده بود که از من به خاطر انجامش تشکر کرد!؟ و گفت حوالی ساعت 2 عصر هم آن مرحوم را دیده بود که به حیات خانه یشان آمده و می خواسته به دائیم بگوید تا تفنگش را بیآورد و او را که اگر باز در خانه یشان رویت شد را پدر بزرگم با یک تیر بین دو چشمانش به درک واصل نماید…

آخر او جوجه های چند روزه ی مرغ مادربزرگ را خورده بود!

Advertisements