پدرم همیشه می گوید: در زندگی تا آن جا که می توانی پیرامونت را با خودت وقف بده، مبادآ روزی برسد که عکس آن عمل کنی! او برای این گونه افکارش هم برهانی عجیب این گونه ای دارد که: زندگی تا آن جا برایت حقیقت دارد که قدرت انتخاب و تحرک داشته باشی، اگر فقط یک درصد آن مورد تجاوز تفکر دیگری قرار بگیرد، دیگر خودت نیستی و نمی توانی باشی، چه برسد به زندگی کردنت… تا آن جا که من می دانم او خودش این گونه زندگی کرده است و برای این گونه تفکراتش تاوان سنگینی داده و می دهد و -آنگونه که من حدس می زنم- خواهد داد؟!

 

از زمانی که یادم می آید میز غذای ظهر و شب همیشه در خانه یمان محل گفتن و شنیدن بوده، نه از دیگران بلکه از خودمان-البته این را بگویم که یادم نمی آید من روزی در آن شروع به صحبت کردن کرده باشم- خوب و بد هر چه بوده تا امروز که من از ان لذت بده ام و بخشی بزرگ و فراموش نشدنی از زندگی ام شده است. امروز او گفت بخشنامه ی جدید گفته است که روسای دانشگاه باید فلان باشند و بهمان! و او چون نه فلان است و نه بهمان باید تا 6 ماه آینده برود به یک اداره یا سازمان دیگری!؟ اگر اشتباه نکنم از سال 84 به این طرف این پنجمین مسولیتی بوده که داشته است و این پنجمین باری است که این بخش نامه صادر شده و این پنجمین بار است که او بعد از ناهار یا شام این ها را برایمان می گوید! فقط فکر کنم توفیرش در این باشد که تعدادی را ظهر گفته و تعدادی را شب. او فکر کنم می تواند رکورد بزند 7 سال در 5 اداره یا سازمان جداگانه!!!

 

خودش، مادر، خواهر و من می دانیم که او هنوز هم دارد تاوان می دهد، تاوان جوانی هایش و تفکرات همیشگی اش… برای ما که مشکلی نیست، ما فقط مصرف کننده ایم و اوست که بار خانوداده ای را به دوش می کشد و به دور از همه ی این ها نابسامانی و سرگردانیش را بعد20سال درس خواندن محض! امروز تولدش است، تولد فردی که از زمانی که شناختمش یک دنده گی خاصی بر عقایدش دارد!

 

تولدش مبارک…

Advertisements