You are currently browsing the monthly archive for اوت 2011.

بعضی آدم ها طوری اشک می ریزند که نمی توانی دلداریشان بدهی یا سوالی بپرسی ازشان راحت تر بگویم شهامت نزدیک شدن به آن ها را نداری، نه به خاطر ترس و شاید سرزنش از او بلکه فقط و فقط به خاطر چشمانش که ابر بهاری شده اند و می بارند! این جور آدم ها وقتی اشک می ریزند انگار یک قسمت از بدنشان را از غم و غصه و درد و افسوس از خودشان جدا می کنند، تمام بدنشان می لرزد، با خودشان حرف می زنند- کافی است فقط چند دقیقه پای صحبت های زیر لبیشان بنشینی تا تمام ماجرای اتفاق اقتاده برایشان را دریابی حال چه غریبه باشی و چه آشنا، لحظه ای سکوت می کنند و لحظه ی دیگر خون می بارند، می خندند میان ناله ها یشان، آن وقت است که فکر می کنی تمام شده و می توانی درآغوششان بگیری و دلداریشان دهی تا آرام شوند اما بعد از مدت کوتاهی که به یک دور خیره می شوند از نو شروع به زاری می کنند این بار باشدت بیشتری… آن ها فقط خودشان باید آرم شوند و کسی نمی تواند کمکشان بکند اما فکر می کنم اگر کنارشان بایستی احساس امنیت می کنند و زودتر خوب می شوند.

من هیچ وقت او را ندیده بودم و دیگر هیچ وقت هم نخواهم دید اما نمی دانم چرا کنارش ایستادم تا گریه هایش تمام شود و وقتی نگاهم کرد لبخندی زدم و رو به رویش نشستم تا صبح شد…

با ایما و اشاره به من می فهماند که آن دختر خانمی که از روبرو بهمان نزدیک می شود را ببینم و وقتی تائیدی از من می گیرد، با حسی خاص می گوید: می بینیش دیگه! خراب میزنه، از صبح تا شب تو این خیابونا چند بار می بینمش که ول می گرده فکر می کنم… کمی مکث می کند تا او از کنارمان رد شود و بعد از نو شروع می کند و می گوید و من فقط می شنوم!

من او را نیک می شناختم البته نه پس از گفتمان مملو از افاضات و گهربار دوستم، از خیلی پیش ترها! اگر خوب یادم مانده باشد، فقط چند روز پس از مرگ مادرش – درست 4 سال پیش بود که زاری و فغان او و مادرش برای کمک به پدرش محله ای را از خواب نیمه شبی بیدار کرد و عیناً تکرار این عمل کمتر از چند هفته ی بعد برای مادرش برای بار دوم سکوت شبانه یمان را شکست هر چند که در هر دو مورد همسایگان از کمک به آن ها عاجز بودند و او زمانی متوجه خواب عمیق و ابدی پدر و مادرش شد که دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد، جزء دلداری و ترجیحاً سکوت!- وقتی در راه خانه بودم، واضح می شنیدم که کسی از درون خانه یشان می گوید: تو اونا رو کُشتی! با اون کاری که عرق شرم رو رو پیشونی بابا و مامان نشوند؛ آره! تو…تو اونا رو کُشتی با نفهمیدن و …

من او را می شناختم، خیلی بیشتر از دوستم، خواهرش، برادرانش و خیلی های دیگر که مانند خواهرش فکر می کنند! او کارگر ساده ی فروشگاه بود، از خیلی وقت ها پیش و برای دریاقت مزد بیشتر همیشه کمی درتر به کار خود خاتمه می داد! او به خانواده اش کمک می کرد اما هیچ کس درکش نکرد! حتی خود من که این ها را می نویسم شهامت این را نداشتم که به دوستم بگویم من او را می شناسم و او خانم محترمی است و او…

او خیلی فرد بزرگی است و خیلی ها باید از او طلب بخشش کنند.

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,430 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: