با ایما و اشاره به من می فهماند که آن دختر خانمی که از روبرو بهمان نزدیک می شود را ببینم و وقتی تائیدی از من می گیرد، با حسی خاص می گوید: می بینیش دیگه! خراب میزنه، از صبح تا شب تو این خیابونا چند بار می بینمش که ول می گرده فکر می کنم… کمی مکث می کند تا او از کنارمان رد شود و بعد از نو شروع می کند و می گوید و من فقط می شنوم!

من او را نیک می شناختم البته نه پس از گفتمان مملو از افاضات و گهربار دوستم، از خیلی پیش ترها! اگر خوب یادم مانده باشد، فقط چند روز پس از مرگ مادرش – درست 4 سال پیش بود که زاری و فغان او و مادرش برای کمک به پدرش محله ای را از خواب نیمه شبی بیدار کرد و عیناً تکرار این عمل کمتر از چند هفته ی بعد برای مادرش برای بار دوم سکوت شبانه یمان را شکست هر چند که در هر دو مورد همسایگان از کمک به آن ها عاجز بودند و او زمانی متوجه خواب عمیق و ابدی پدر و مادرش شد که دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد، جزء دلداری و ترجیحاً سکوت!- وقتی در راه خانه بودم، واضح می شنیدم که کسی از درون خانه یشان می گوید: تو اونا رو کُشتی! با اون کاری که عرق شرم رو رو پیشونی بابا و مامان نشوند؛ آره! تو…تو اونا رو کُشتی با نفهمیدن و …

من او را می شناختم، خیلی بیشتر از دوستم، خواهرش، برادرانش و خیلی های دیگر که مانند خواهرش فکر می کنند! او کارگر ساده ی فروشگاه بود، از خیلی وقت ها پیش و برای دریاقت مزد بیشتر همیشه کمی درتر به کار خود خاتمه می داد! او به خانواده اش کمک می کرد اما هیچ کس درکش نکرد! حتی خود من که این ها را می نویسم شهامت این را نداشتم که به دوستم بگویم من او را می شناسم و او خانم محترمی است و او…

او خیلی فرد بزرگی است و خیلی ها باید از او طلب بخشش کنند.

Advertisements