بعضی آدم ها طوری اشک می ریزند که نمی توانی دلداریشان بدهی یا سوالی بپرسی ازشان راحت تر بگویم شهامت نزدیک شدن به آن ها را نداری، نه به خاطر ترس و شاید سرزنش از او بلکه فقط و فقط به خاطر چشمانش که ابر بهاری شده اند و می بارند! این جور آدم ها وقتی اشک می ریزند انگار یک قسمت از بدنشان را از غم و غصه و درد و افسوس از خودشان جدا می کنند، تمام بدنشان می لرزد، با خودشان حرف می زنند- کافی است فقط چند دقیقه پای صحبت های زیر لبیشان بنشینی تا تمام ماجرای اتفاق اقتاده برایشان را دریابی حال چه غریبه باشی و چه آشنا، لحظه ای سکوت می کنند و لحظه ی دیگر خون می بارند، می خندند میان ناله ها یشان، آن وقت است که فکر می کنی تمام شده و می توانی درآغوششان بگیری و دلداریشان دهی تا آرام شوند اما بعد از مدت کوتاهی که به یک دور خیره می شوند از نو شروع به زاری می کنند این بار باشدت بیشتری… آن ها فقط خودشان باید آرم شوند و کسی نمی تواند کمکشان بکند اما فکر می کنم اگر کنارشان بایستی احساس امنیت می کنند و زودتر خوب می شوند.

من هیچ وقت او را ندیده بودم و دیگر هیچ وقت هم نخواهم دید اما نمی دانم چرا کنارش ایستادم تا گریه هایش تمام شود و وقتی نگاهم کرد لبخندی زدم و رو به رویش نشستم تا صبح شد…

Advertisements