شش سال بیشتر ندارد و وقتی می آید خانه یمان تمام وقت کنارم می نشیند، نقاشی می کشد، صحبت می کند و شعر می خواند! وقتی نقاشی می کشد به او خودکارهای رنگی می دهم اما همیشه غصه می خورد که چرا من مداد رنگی ندارم و وقتی می گویم درسم تمام شده و دیگر مدرسه نمی روم شانه هایش را بالا می اندازد و جوری به من می فهماند که نمی داند از چه صحبت می کنم. نقاشی هایش که تمام می شود می گوید بیست بگذار و بنویس آفرین دختر خوب و نازنین و… وقتی می نویسم خوشحال می شود، می خندد و می برد به همه نشان می دهد نقاشی و نمره اش را و بعد از تایید گرفتن از همه با خوشحالی بر می گردد و آن را بر دیوار اتاق می چسباند و می گوید: میبینی همه اینا رو من کشیدم و زدم رو دیوار خوشگل بشه! و می آید محکم در آغوشم می گیرد و فشارم می دهد و تمامش را به من هدیه می دهد!
دیروز وقتی آمد و کنارم نشست، عطر کَس دیگری را نیز با خود آورده بود که تنها من او را می شناختم؛
-امروز عطر نزدی؟
-چیه!؟ بوی بد میدم یا اینکه …
نمی گذارم ادامه بدهد جمله اش را و می گویم: من اینو نگفتم!؟!
-می دونم دقتت زیاده لازم نیست ثابتش کنی! هر وقت عصبانی هستم عطر نمی زنم! همینه…تو جدی نگیر!…
وقتی نقاشی اش تمام شد برایش نمره نگذاشتم و فقط نوشتم که: آفرین دختر خوب و نازنین فرشته ی روی…پرسید چرا نمره نذاشتی گفتم: دیوار رو نگاه کن همه نمره ها رو دادم بهت، نمره هام تموم شده! -دلم نمی خواست به او نمره بدهم می خواستم این روز و عطرش را با نقاشی اش به خاطرم بسپارم – سرش را تکان داد و گفت خب پس بیا بریم به مامانم نشون بدم در آغوشش گرفتم و…
این عطر که میزنی!
همین عطر که می زنی …

————————————————————–

1. گاهی وقت فقط یه حس بهت میگه اتفاقی افتاده واسه کسی؛ از این حس می ترسم! همیشه واقعیت داشته برام، آخریش همین چند روز پیش بود!

 

Advertisements