1.امروز تو کلاس استاد به محمد و من گفت از کلاس برید بیرون! این اولین تجربه ی دانشگاهی ما در این زمینه بود و البته تنها کاری که در این مدت انجام نداده بودیم البته خاطره خوبی بود اما اگه من جای استاد بودم هفته ی قبل می گفتم برید بیرون نه این هفته که زیاد نخندیدیم!
2.بچه ها وقتی آمدند بیرون سعید سمت محمد، یاسی و من که گوشه راه رو ایستاده بودیم آمد و گفت:
-وقتی استاد بهت گفت برو بیرون گفتی ((چشم)) خیلی باحال بود!
-خب می دونی که من هیچ وقت کم نمیآرم!
-آره قبول دارم کم نمیاری اما یه جا کم آوردی! بگم؟
از اینکه این گونه با من صحبت می کرد متعجب بودم و تصدیقش کردم تا ادامه بدهد…
-ببین تو تو زندگیت کم آوردی…
راست می گفت، من در زندگی ام کم آورده ام خیلی چیزها را اما تا انتهای من راهی نماده این را سعید نمی دانست و کسی هم نمی داند!
3.صبح به محمد گفتم چی کار کردم و تلخ خندید! کم پیش اومده اینجوری بخنده و هیچ نگفت تا این که عصری گفت کار جالبی کردی رفتی…
—————————————————————–
پ .ن
1. درد داشتن درد دارد، درد دارد، درد!

Advertisements