تكه كاغذ را از جيب سمت راست خود بيرون مي آورد و نشانم مي دهد! مي خوانمش: كتاب رنگ آميزي و كتاب عكس ها ي امام مهربان من؛ سرش را تكان مي دهد! چند لحظه بعد كتاب ها را نشانش مي دهم؛
-اينا كتاب رنگ آميزيه؛ اوني رو كه مي خوائيد بر داريد اما كتاب امام مهربان من رو نداريم!

درمانده نگاهم مي كند! تنها اينگونه مي توانم نگاهش را توصيف كنم تا امروز كسي را با اين نگاه تجربه نكرده بودم؛ نگاهش با تسلسل و درماندگي  وآرام از روي كتاب ها بر مي دارد و مي گويد:

– خب! ببين يه كتاب رنگ آميزي بهم بده كه عكس خرسي داشته باشه!
مدت ها مي شد كه اين واژه را نشنيده بودم! اما مانند خيلي از مسائل ديگر از ساده از آن گذشتم و گفتم:

-بايد تو همينا باشه، بگرديد پيدا مي كنيد!
چند لحظه مي گذرد و تنها يك كتاب را ورق مي زند آرام و نگاه مي كند آن هم برعكس! زماني كه متوجه شده فهميده ام كه سواد ندارد چشمانش را دزديد و

-اينا دونه اي چنده؟…..

Advertisements