احسان-صابر ابر- پس از چند دقيقه سكوت به مادرش-فاطمعه معتمدآريا- كه بر روي يك كاناپه ي شكلاتي رنگ و نو نشسته است نزديك مي شود و كنارش مي نشيند. در حالي كه به درب اتاق خواهر خودش خيره شده است خطاب به مادرش مي گويد:

مي دوني چطور از اين همه بدبختي خلاص مي شيم مامان؟ يه شب يه شام درست و حسابي بپزي بخورم، بعد سرفرصت همه  درزآي در و پنجره ها رو ببنديم… يكيمون شير گاز رو باز كنه! بريم بخوابيم! صبح نشده همه دردسرامون  پريده…

اينجا بدون من- بهرام توكلي

Advertisements