مي خواهم خوش بين باشم، دست خدا؛ هماني كه آمد تا مارادونا گل بزند يا هماني كه رفت روي ماشه و اولين گلوله را شليك كرد ديروز بي هوا آمده بود سراغ من…
خواهرم ميآيد و مي گويد:

دوستم مي خواد بيآد اينجا!-تلويحاً مي گويد لطفاً از خانه برو بيرون! حالا كه فكر مي كنم مي بينم هيچ وقت نپرسيدم چرا بايد بروم بيرون؟او و دوستش مي توانند در اتاقش بمانند يا چه مي دانم بروند پائين توي پذيرائي بنشينند يا  خيلي از جاهاي ديگر!- يه ربع ديگه ميرسه!
يك چيزي تنم مي كنم و ميروم بيرون-الان كه اين ها را مي نوسم يادم نميآيد چه پوشيده بودم البته دروغ چرا مي دانم كلاه بر سر داشتم-!يادم ميآيد كه 28 يا 27 روز پيش درخواست عابر بانك داده بودم و حالا قطعاً رسيده و بايد بروم بانك!

بانك شلوغ است اين را كارمند بانك هي فرط و فرطي نفس عميق مي كشد و تكرار مي كند؛ بانك شلوغ است و بعد كمي مكث مي كند نگاهي به آدم هاي رو به رويش مي اندازد و مي گويد: رئيس شعبه هم كه امروز آومده !و با نفسي از روي تسلسل به كارش ادامه مي دهد؛ اصلاً دم آن رئيس شعبه گرم كه امروز آمده اگر نيآمده بود مشخص نبود كه چه فاتحه اي مي خواستي براي اين ملت بخواني!!

هر كسي به سمتي مي رود؛ اين آخر سالي همه ي آدم ها انگاري يك طوريشان مي شود، اصلاً همه ي نگاه هايشان فرق مي كند يك جوري نگاهت مي كنند انگار زده اي درگوششان شايد هم من را اينجوري نگاه مي كنند تا به حال دقت نكرده ام به نگاهشان به ديگران! من هم نمي دانم بين اين همه بانك و شعبه چرا آمده ام توي اين طويله- كه روي پيشخوان بايد فيشت را بگذاري و نوبت بايستي مثل آن قديم ها كه زنبيل مي گذاشتيم صف شير و حواست هم بايد باشد كه كسي فيشش را جلوي فيشت نگذارد و هزار جور كوفت و زهر مار ديگر- درخواست عابر داده ام، اصلاً حال آن روزم را كه در خواست را داده ام را يادم نيست اما حتماً دليل موجهي داشته ام براي خودم كه سرش را گرد كرده ام و آمده ام توي اين طويله ديگر…

قدم مي زنم و مي روم اصلاً قصد جائي را ندارم همين جوري مستقيم مي روم تا هر جا كه شد مثل خيلي از وقت ها كه همين جوري رفته ام و خيلي همين جوري سرم خورده است به سنگ!به روزنامه فروشي كه مي رسم حس فرهنگ دوستي ام گل مي كند، مثل همه ي اوقاتي كه به كتاب فروشي مي رسم و چندتا ويژه نامه ي سياسي نوروز مي گيرم و فروشنده خيلي خوشحال مي شود كه مجله هاي اين روزها گران قيمت و رو دست ماند ه اش را به من انداخته مي پرسد:
-فقط سياسي مي بريد؟ گل و چندتا روزنامه ورزشي ويژه نامه داده اند ها؟؟؟
نگاهي مي كنم و مي گويمش اگر براي روزنامه ها باشد مي برم مثلاً ايران و جام جم و يا هر كدام از اين ها آخر چند سالي مي شود كه سالنامه يشان را مي گيرم!…
وقتي به خانه بر مي گردم ديگر از دوستش خبري نيست و مجله ها را مي گذارم روي مبل و به سمت اتاق مي روم از پله هاي كه بالا مي روم مادر مي پرسد:
-بيرون بارون شديده؟

-چي؟ بارون؟! مگه بارون مياد؟!!!
با تعجب نگاهم مي كند و طبق معمول متوجه مي شود كه هنوزم هم خيلي چيزم هست كه خيلي ها نمي دانند! به اتاق كه مي رسم موبايلم را برميدارم و نگاه مي كنم كه شايد آن هم به احتمال يك دريك ميليون اس ام اسي آمده باشد آن هم از طرف  ايرانسل!!! اما…
هيچ چيز در موبايلم نيست، خوب مي گردم! تمام جاهايش را و هيچ چيز نيست! تمام عكس ها و اس ام اس ها پاك شده؛ اما موزيك ها و خيلي ازفايل هاي بي خود و بي جهتش هنوز موجود هست…

مي توانم مطمئن باشم كه خودم اين كار را نكرده ام، مي خواهم خوش بين باشم، دست خدا؛ هماني كه آمد تا مارادونا گل بزند يا هماني كه رفت روي ماشه و اولين گلوله را شليك كرد ديروز بي هوا آمده بود سراغ من…

Advertisements