سال نو غم دارد؛خيلي…

آدمها وقتي بزرگ مي شوند يك گوشه ي دنج پيدا مي كنند و خيلي رفتار، كردار، كلمات و حتي آدم ها را ميگذارند آنجا و ديگر هيچ وقت سراغشان را نمي گيرند- نه براي فراموش كردن يا از بين بردنشان بلكه براي ايمن بودنشان!- و مي روند و جستوجوي تازه مي خواهند، گاهي مي آيند و كنارشان مي نشينند و نگاهشان مي كنند و بعد تمام خود را براي چند دقيقه وقف يك صدا و موسيقي مي كنند و از نو راه مي افتند و مي روند و بعد از آن است كه بَم تر مي شوند و تمام حادثه زندگي برايشان مي شود يك لحظه!
من حواسم نبوده و خيلي سال قبل، همان سال ها كه از ترس كم شدن عيدي هايم را نمي شمردم، همان شب هاي عيدي كه خواب مي ماندم، همان شب هاي عيدي كه پيك نوروزي مي نوشتم ،سال نو را گذاشته ام جائي كه ديگر هيچ وقت نتوانستم پيدايش كنم و بعد از آن سال نو غم دارد؛ برايم!

ديگر اصلاً انگار سال نو نمي شود هيچ وقت، انگار ديگر حرص تماشاي ماهي گلي با چشماني گشاد ديگر به سراغم نمي آيد و ديگر هيچ چيز از عيدي ها كم نمي شود-راستش ديگر چيزي نمانده كه كم شدن يا نشدنش توفيري داشته باشد-!
من فكر مي كنم براي خيلي از آدم بزرگ ها هم سال نو گم شده است كه مي آيند و خاطرات كودكيشان را ورق مي زنند و از فلان و بهمان سال نو در كودكيشان مي گويند!!!
سال نو غم دارد؛ خيلي…
blindday.wordpress.com

Advertisements