You are currently browsing the monthly archive for مه 2012.

ما يكديگر را مرور خواهيم كرد چه بخواهي و بخواهم؛ چه نخواهي و نخواهم! يك آيينه، يك عابر، يك لبخند، يك رگبار بهاري روزي ما را به هم خواهد رساند و پيوندمان مبارك مي شود آن وقت-دور از چشم دنيا- و تلخ مي شود دلمان و خشك مي شود دهانمان! شايد پشت چراغ قرمز باشيم يا چه مي دانم لم داده باشيم روي كاناپه  و با صدائي از خواب بيدار شويم كه صدايمان مي زند: مامان، مامان…. بابا، بابا و …

————————————————-

1.حجم نبودن بعضي آدم ها خيلي عجيب است! ابتدا آن قدر هم كه مي نمايد سنگين نيست اما هرچه كه مي گذرد سنگين و سخت تر مي شود…

گاهي وقت ها دل آدم هُري مي ريزد، اصلاً انگار هي پشت به پشت هم ليوان آب سرد مي ريزند توي دلت و تو جمع مي شوي و لب هايت را مي گزي و هيچ نمي گوئي و خيره مي شوي به دور؛ خيلي هم كه حال و حوصله داشته باشي قدم ميزني يا سيگار مي كشي و مي كشي؛ آن قدر كه ريه هايت فرياد مي زنند: هي آدم! بس است؛ تمامش كن اين گونه كه تو روي رفتن داري باد تو را خواهد بُرد به زندگي نمي رسي ها!!! و تو سرتكان مي دهي و سيگار بعدي و ادامه ي كوچه ها و خيابان هائي كه نمي داني براي چه آنها را طي مي كني و اين همه آدم ها كه از كنارشان عبور مي كني و با تعجب نگاهت مي كنند!
گاهي وقت ها انگار همه دنيا مي دانند تو …
——————————————————–

1. به قول قيصر: هنوزم كه هنوز درد دامنه دارد…

چقدر طولاني بود نگاهمان

ناگهاني

كه سالهاست به پايش پير شده ام!

————————————————

1. سفر دانشجوئي خوبي داشتيم به تبريز به همراه خانم ها و آقايون همكلاسي! خيلي خوب بود، بيش از آن كه تصورش را كنم، از اولين تا آخرين لحظاتش، اتفاقات و صحنه هاي نابي داشت كه هيچ وقت فراموشم نمي شود؛ از بزن برقص ها تا نخوابيدن ها،  ابي خواندن هاي سحرگاهي، با شوفر قليان كشيدن در اتوبوس، خيس شدن زير باران در كندوان تا بهت و ناباورانگي و حيرت از خبر مرگ مادر يكي از همسفرها-خدايش بيامرزاد- كه مجبور به برگشت شد همه و همه جزئي از زندگي ام شدند.

2. اين روزها و شب ها دلم عابري مي خواهد كه بيآيد همين جا كه هستم كنارم بنشيند و برايش حرف بزنم و اشك بريزم و بعد بلند شود برود و هيچ نپرسدم!

اين را مي نويسم تا هميشه ي تاريخ بماند حتي اگر هيچ كس نخواندش…
وايستا دنيا، وايستا…
ديگر نمي توانم، تعارف با هم نداريم! تا اينجايش از سرم هم زيادي است،اينجا ديگر انتهاي من است، بيشتر از اين نيستم،دنيا! هآآآي دنيا  با توام؟مي شنوي؟ همين حوالي پياده مي شوم و مي نشينم و چاي مي نوشم… تلخِ تلخ!

مي خوام بنشينم و مسافرانت را ببينم، چاي بنوشم و هارمونيكا برايت بزنم…


مادر مي گويد: وقتي اين آهنگ رو اولين بار تو راديو شنيدم كلي گريه كردم!

پدر زير چشمي نگاهش مي كند و خواهرم و من نمي دانيم چه بايد بگويم؛ مثل پدر، كه شايد به بهانه ي رانندگي هيچ نگفت!…

آدم خيلي بايد دل تنگ باشد كه گريه كند آن هم با يك آهنگ و بعدش هم بيآيد بگويد-آخر بعضي از آهنگ ها، بعضي صدا ها، بعضي شعر ها آدم را مي برند به روزهائي به يادهائي كه ديگر نيستند و انگار يك عده جمع شده اند و زندگيت را خلاصه كرده اند در چند دقيقه -…

مادر خوبم من هيچ وقت نمي توانم در كلمات خلاصه ات كنم هيچ وقت…


آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,430 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: