-فقط بايد دعا كنيد! برگشتنش يه معجزه است…
تنها همين دو جمله  را از شب پيش به خاطر مي آورد و گريه هاي بي امان ميترا همسرش كه تمامي ندارد! از انتهاي راهرو او را مي بيند اما با هر قدم گام هايش سنگين و سنگين تر مي شوند، اين نخستين لحظه بود كه پس از آشنائي با ميترا هيچ ميلي نداشت كنارش بنشيند تحمل ديدن اشك هايش را نداشت و مي ترسيد زير آوار كلماتش بشكند و اشك هايش سرازير شوند!
در چند قدميش و مقابل پذيرش مي نشيند و به روزي كه يكي از همين پرستارها دخترش نازنين را به او نشان داد فكر مي كند و پس از آن لحظه لحظه ي زندگي سه نفره يشان… با صحبت هاي مردي كه كنارش نشسته بود و او را خطاب قرار مي داد به خودش ميآيد:
-آقا…آقا…به نظر شما ميشه خدا كمكم كنه؟
نگاهش مي كند، يادش نمي آيد كه او كي آمده و كنارش نشسته است و اصلاً تا به اين لحظه به او چه گفته است، با تعجب نگاهش مي كند و مرد بار ديگر مي گويد:
– به نظر شما خدا صدامو ميشنوه؟ كمكم ميكنه!
اشك هايش بي اختيار مي ريزند، رويش را بر مي گرداند؛
-من…من …ببخشيد قصد نداشتم ناراحتتون كنم! اما دكترا گفتن اگه تا امشب يه قلب پيوندي نرسه دخترم از دستم ميره! بعد از فوت مادرش… من هيچ كس رو تو اين دنيا ندارم! اميد اولم به خداست بعدشم…بعدشم…بازم خدا! يعني خدا صدامو ميشنوه؟…
به سمت ميترا مي رود، كنارش مينشيند و دستانش را محكم تر از پيش مي گيرد…

Advertisements