چقدر طولاني بود نگاهمان

ناگهاني

كه سالهاست به پايش پير شده ام!

————————————————

1. سفر دانشجوئي خوبي داشتيم به تبريز به همراه خانم ها و آقايون همكلاسي! خيلي خوب بود، بيش از آن كه تصورش را كنم، از اولين تا آخرين لحظاتش، اتفاقات و صحنه هاي نابي داشت كه هيچ وقت فراموشم نمي شود؛ از بزن برقص ها تا نخوابيدن ها،  ابي خواندن هاي سحرگاهي، با شوفر قليان كشيدن در اتوبوس، خيس شدن زير باران در كندوان تا بهت و ناباورانگي و حيرت از خبر مرگ مادر يكي از همسفرها-خدايش بيامرزاد- كه مجبور به برگشت شد همه و همه جزئي از زندگي ام شدند.

2. اين روزها و شب ها دلم عابري مي خواهد كه بيآيد همين جا كه هستم كنارم بنشيند و برايش حرف بزنم و اشك بريزم و بعد بلند شود برود و هيچ نپرسدم!

Advertisements