You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2012.

آدم بايد خيلي از كارهايش را تنهائي (با آكسان بر روي ن بخوانيد؛ تن هائي) انجام دهد، مثلاً اگر فيلم خوب روي پرده باشد برود ببيند و بعد از آن كه تمام شد و لامپ ها را روشن كردند؛ از جايش بلند شود يك نگاهي به اطرافش بيندازد و بعد همراه جمعيت حركت كند و برود سمت درب خروجي اما ناگهان مسيرش را تغيير دهد و يك گوشه ي ديگر از سالن و روي يك صندلي بنشيند و يك بار ديگر فيلم را ببيند! آدم بايد وقتي تنهائي سينما مي رود يك فيلم را دو بار ببيند- يكي از فانتزي هاي من در سينما اين است كه سعي مي كنم نيمه هاي فيلم وارد سالن شوم و آن آقا چراغ  قوه اش را روشن كند و ببردم يك جا بنشينم و فيلم ببيندم و ميان دو سانس بنشينم و قصه را حدس بزنم! البته مطمئنن از نظر خيلي ها اين كمي بيشتر از كمي كار آدم هاي مشكل دار است اما من خيلي اين را دوست دارم!-؛ البته در مقابل تمام لذتي كه من از اين عمل مي برم مادرم خيلي با اطميمنان مي گويد: تو ديونه شدي از بس نشستي فيلم ديدي! فكر مي كني زندگي هم فيلمه!!!

يا تنهائي برود و قدم بزند بي هيچ هدف و هيچ حساب و كتابي -كه اينكه اگر باران بيآيد چتر با خودم ببرم و اين جور فكرها-؛ آخر فكر مي كنم حس تغليق خوبي به آدم دست ميدهد از همان ها كه تلخي شيريني دارند و تو مي داني خودساخته است اما تلخيش را مز مزه مي كني! آن وقت مي تواند برود خيلي چيزها را نگاه كند و اگر هم حوصله داشت قدم هايش را بشمارد!- البته من هر بار كه خواستم بشمارم يك اتفاقي افتاده كه يادم رفته است تا چند شمرده ام و بعدش بي خيالش شده ام-.

من گاهي تنهائي كه قدم مي زنم فكر مي كنم كه مانده بودي اگر قَدَم كمي كوتاه تر مي بود! آن وقت تو هي مجبور نمي شدي وقت صحبت كردن گردنت را خم و راست كني و من خيال كنم دردت مي گيرد و يا مجبور نمي شدي روي پنجه هايت رو به رويم بايستي و …

Advertisements

مثله هميشه يك دستم را تكيه گاه ديوار كردم – بيشتر وقت ها ترس از زمين خوردن دارم، خصوصاً وقتي از پله ها بالا و پائين مي روم! و جالبش اين جاست كه خانه مان دوبلكس است- و پنج پله را پائين آمدم و رفتم تا ليواني آب بخورم، ليوان وقتي نيمه پُر شد برداشتمش و آمدم روبه روي تلويزيون نشستم، هنوز يك جرعه بيشتر نخورده بودم كه  احساس كردم چيزي دارد از من كم مي شود و مي آيد بيرون-ببخشيد نتوانستم جور ديگر بگويم اين حس را- دست راستم را جلوي دهانم گرفتم و چند لحظه بعد دندانم كف ش بود،بدون قطره اي خون و سفيد تر از آنچه در آئينه هر روز ميديدمش…

به مادرم گفتم من خواب ديده ام كه  اين طور شده؛ نگذاشت حرفم تمام شود و گفت: استغفرالله بگو! – او معتقد است: آدم نبايد خوابش را براي كسي تعريف كند؛ خواب يك راز است!- بعدش من براي نخستين بار در عمرم رفتم به دنبال تعبيرش و تن ها چند ساعت بعد خبر دادند كه مادربزرگ اوضاعش اصلاً به سامان نيست و من بي هوا ترسيدم و تمام مدت از خودم مي پرسيدم چرا بايد ميان اين همه من اين خواب را ببينم! يكي به من گفت چون تو را خيلي دوست داشته تو بايد زودتر مي دانستي و خيلي چيزهاي ديگر كه من هيچ متوجه نشدم! مگر مي شود بين فرزندان ونوه هايش من را؛ مادر بزرگ بعد از دو روز برگشت اما…
مادر بزرگ مي خواهد بميرد! او وقتي برود؛ پدر ديگر مادر ندارد و من بزرگش را.

————————————————————————–

1. خلاقيت دوستم در نوشته اش خيلي خوب بود.

2. … و هيچ وقت دوست دارم هايم يك كلاغ و چهل كلاغ نشد تا بدستت برسد…

 

آن وقت ها تعداد بچه ها خيلي زياد و تعداد پارك ها خيلي كم و خب وسائل بازي هم كم بود!( منظورم از آن وقت ها به همين چند سال قبل بر مي گردد مثلن اواسط دهه ي هفتاد) تمام اين كمبود ها را بگذاريد كنار تلاش ها و بهانه ي هاي كودكانه براي رفتن چند ساعته به پارك و تاب، سرسره ، الله كنلگ -هيچ وقنت معني اش را متوجه نشدم- و خيلي از اين ها- البته آن موقع علم  و ايران هم اين قدر پيشرفت نكرده بودند كه مثلن سورتمه و سفينه و خيلي چيزهاي ديگر باشد ها! دلمان به همين ها خوش بود-  كه شايد نصيبمان ميشد و شايد هم نه! مثلن آن وقت ها  بايد خيلي صف مي ايستاديم براي فقط و فقط يك بارتاب خوردن، يكي كه مي رفت سوار تاب مي شد ما مي شمرديم ده بار رفت و برگشت و او بايد پس از آن مي آمد پائين تا نوبت ديگري بشود، وقتي كسي مي آمد پائين؛ يك نگاه به تاب مي كرد و يك نگاه به انتهاي صف و بعد…

آن موقع اگر نمي آمد ته صف ما خيلي خوشحال مي شديم براي اينكه يكي از بچه ها  كم شد و ما مي توانيم بيشتر و بيشتر و بيشتر تاب بخوريم-حالا كه فكر مي كنم ما بيشتر اين هيجان را دوست داشتيم نه تاب را- البته آن موقع تعدادي از بچه ها هم بودند كه بعد از چند دقيقه تاب خوردن مي ايستادند و مي گفتند:

-بيا تو سوار شو، من خسته شدم! مي خوام برم الله كلنگ… نگاه اين بچه ها هيچ وقت يادم نمي رود؛ خيلي سخت است آدم از لذتش بزند آن هم در كودكي!

از اين دست اتفاقات هستند كه يك لحظه يشان تا ابد در آدم مي ماند و گاهي به نگاهي همان لحظه يك دنيا را يادمان مي آورد! اينكه كجا بود و چه شد و چه خواهد و خيلي سوالات ديگر؛ آدم اين وقت ها خيلي احساس خلاء مي كند براي از دست داده هايش!

——————————————————————

1. اعتراف مي كنم هنوز هم كه هنوز… اين شكاف بين عقل و دل است كه ميبيني!

برايت امكان دارد كمي، فقط كمي بيآئي تا همديگر را گول بزنيم!

آن وقت مي توانيم دست هم را بگيريم و برويم كوچه ي بن بست آن طرف خيابان؛ آخر مي داني آن جا هميشه خلوت است و كسي گذرش به آن جا نمي افتد و بهترش هم اين است كه هيچ خانه اي پنجره اش رو به آن باز نمي شود، آن جا فقط ديوار دارد! از همان ديوار هاي قديمي كه بوي خانه ي مادربزرگ مي دهد و اگر تكيه گاهت شود لباس هايت رنگ به رنگ مي شود.

اصلاً اگر دوست نداري بيا برويم تا سر كوچه ي خودتان! البته ديگر من دستت را نمي گيرم ها،  شايد آشنائي ما را ببيند و آن وقت بد مي شود برايمان. تو مي تواني اين سمت خيابان در پياده رو باشي و من آن سمت؛ وقتي رسيديم، مي تواني بروي خانه يتان و البته قبلش هم قولم بدهي كه ميآئي پشت پنجره و من مي توانم آن دور بايستم و نگاهت كنم و نگاهت كنم و تصورت كنم و تصورت كنم و هر چند وقت يك بار دست تكان دهم برايت و حرف بزنم و تو هي با دست هاي در هوايت بگوئيم كه هيچ  متوجه نمي شوي و من خيال كنم برايم …
راستش را بخواهي من نمي دانستم كه بايد بگويمت: مشتت را وقتي رسيدي خانه باز نكن! مادرت مي فهمد رازمان را! من تنها چند ساعت بعد از وقتي كه تو رفتي، وقتي ايستاده  بودم منتظرت مادرم را ديدم آن سمت خيابان…

——————————————————-

1.بعضي از خواب و رويا ها بايد واقعيت داشته باشن، بايد!

بعداً نوشت:

نميشه سه شب متوالي ديدن يه نفر رو تو خواب تصادفي دونست…احمقانه است!

من هنوز آدم بزرگ نشده ام؛ اين را مادرم مي گويد؛ او معتقد است يك پسر زماني مي تواند قاطي آدم بزرگ ها شود كه درسش را تمام كند و بعدش برود سربازي و با اين حساب من حداكثر يك سالي زمان دارم كه آدم بزرگ نباشم!

البته من  معناي درست و حسابي اين <<آدم بزرگ>> را نمي دانم و فكر مي كنم هيچ وقت هم نخواهم دانست! تا يادم نرفته اين را هم بگويم كه من قبل ها فكر مي كردم آدم بزرگ كسي است كه بتواند راي دهد يا تنهائي برود مسافرت يا چه مي دانم برايش مهم باشد قيمت گوجه فرنگي اين هفته 500 تومان زياد شده يا صف نانوائي شلوغ بوده يا هر چيزي شبيه به اين!

اما حالا هيچ كدام اينائي كه فكر مي كردم را درك نمي كنم ديگر!چه دنيائي عجيبي دارند اين آدم بزرگ ها….

—————————————————

1. چه داغي بود بوسه هايت بر پيشانيم… تاريخ را نوشته اي ديگر!؟

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,464 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @shahab1717: بین آنهایی که خوب مینویسند و کسانی که خوب میخوانند، اونهایی که خوب میفهمند را ترجیح میدهم 1 hour ago
  • "خیلی تاوان داره شریف زندگی کردن، خیلی زیاد، خیلی..." #مسعودکیمیایی 1 hour ago
  • RT @tbfana: یعنی الان #بهاره_رهنما داره نمازاشو اول وقت می خونه؟🤔🤔 2 hours ago
  • RT @x_elementt: من جای خیابون ولیعصر بودم از بغض خفه میشدم چه خندها که دیده و بعد... چه غصه ها... چه جدایی ها... چه تنهایی ها... چه بغض ها… 2 hours ago
  • RT @mmosafer: در سينه دلم گم شده تهمت به كه بندم؟ غير از تو در اين خانه كسى راه ندارد...! محمدعلی بهمنی 4 hours ago
  • RT @Alpainn: بعد از سه سال پرونده روغن پالم با تبرئه ی شرکتهابعلت نبود قانون نظارت برغذا بسته شد درستش این بودسازمان رو بخاطر عدم وضع قانون… 10 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: