محمد، من و چند نفر ديگر از دوستانم بعد از كارگاه مي رويم ناهار بخوريم و بعدش هر كَس برود پي كار خودش تا چهارشنبه كه مي رويم سفر. تنها چند ساعت بعد از جدائي موقتمان حالم تغيير مي كند، سرم گيج مي رود و پوستم پُر از دانه هاي ريز قرمز با خارشي وحشتناك عذاب آور مي شود؛ به مادرم مي گويم و بعد مي رويم بيمارستان! در راه مي گويد مادر بزرگ عصري حالش تغيير كرده و منتقلش كرده اند آنجا؛ وقتي مي رسيم از دور يكي ازعمه هايم به سمتم مي آيد و گريه سر مي دهد؛ نمي دانم چه بگويمش! (آنجا تقريباً همه هستند به جزء عمو و يكي از عمه ها؛ مي خواهند به عمو و عمه بگويند تا از تهران حركت كنند و خود را برسانند تا شب، اما پدر نمي گذارد و مي گويد: مادرشونه! يعني خودشون نمي دونن كه بايد بيآن! بايد بهشون بگيم و كسي اظهار نظري نمي كند -پدر با اينكه سنش از بيشتر خواهرانش كم تر است اما چون ارشد پسر يك خانواده ي سنتي است هميشه كلامش را بي چون و چرا قبول مي كنند-!) اوضاع غريبي است.

دفترچه ام را مي دهم صندوق و بعد دكتر آمپول و سِرُم برآيم تجويز مي كند و مي گويد: برو اين اتاق بقلي، تزريقات، اينا رو بزن تا من بيآم!

پرستار مي گويد بروم تخت شماره 3 و خودم را آماده كنم ؛ وقتي مي آيد پرده را مي كِشد تا فاصله بيفتد بينمان-من و بيمار كناري ام-! كنار من مادربزرگ خوابيده، تخت شماره ي4 ؛ همان بيماري كه نبايد ببينمش! مي گويمش ببخشيد، ايشون مادربزگم هستند پرده رو بكشيد ببينمشون و بعد من به او نگاه مي كنم زير آن همه دستگاه و سِرُم… ديگر اتفاقي را به ياد نمي آورم.

وقتي چشمهايم را باز مي كنم متوجه مي شوم كه ساعت ها نبوده ام؛ تقريباً از همان وقتي كه آمپول زده ام از حال رفته ام تا حوالي6 صبح! سرم را مي چرخانم …
مادربزرگ نيست او كنار من وقتي كه من هوش يار نبودم رفت؛ به همبن سادگي!

Advertisements