وقتی جائی را نمی شناسی خیلی خوب است! آن وقت می توانی خیلی از آدم ها را طور دیگر ببینی یا وقتی قدم می زنی در پیاده رو رویت را کج کنی سمت تمام مغازه ها و با کنجکاوی کشفشان کنی یا چه می دانم سرت را بلند کنی و بچرخانی و ساختمان ها را برانداز کنی؛ این جور وقت ها آدم حس تعلیق جالبی را دارد از بودن و نبودن از دیدن و ندیدن!

قدم می زنم در یک شهر که هیچ کجایش را نمی شناسم و تنهای تن ها نامش را می دانم -که آن را هم تا همین چند وقت پیش حتی نمی دانستم وجود دارد -هربار که خیابانی را می بینم فکر می کنم اگر تا انتهایش بروم گُم می شوم -آدم وقتی گم می شود انگار یه جوری چهره اش فریاد می زند که هی جماعت بدانید که این فلانی راهش را گم کرده است نمی داند به کجا می رود ان وقت هر کار کنی نمی توانی نگاه را تغییر دهی و سنگینی را حس می کنی- مثل آن روز برفی…
———————————————-

1.چند روزی می شود که با چند نفر از دوستانم آمده ایم ماهشهر برای کارآموزی دوره ی کارشناسی! این جا هوا خیلی گرم است و چند روز اول کمی سخت بود تحملش؛ البته بیشتر وقت ها زیر باد کولر بوده ام اما خب حالا کمی بهتر شده است نمی دانم شاید عادت کرده ام!

2. گذاشته ام خشت اول را؛ نمی دانم کج است یا راست! راستش را بخواهید اصلاً دوست ندارم تا ثریا یا هر چیزی شبیه به آن بروم و برگردم؛ آخر می دانید آن بالا رفتن یک طرف و پائین رفتنش یک طرف دیگر احتمال می دهم جانم را به لب بیآورد! البته به تمام این ها باید این را اضاه کنید که پس از آن دیگر خشت دوم را ندیده ام.

3. این پست برای آینده ارسال شده است بنابراین از اینکه به کامنت هایتان دیر جواب می دهم عذر می خواهم.

Advertisements