بیشتر آنهائی که می شناسمشان فکر می کنند خیلی جدی و مرتب و منظم هستم از آن دست آدم هائی که می دانند 10سال دیگر هم جورابشان کجای اتاقشان است اما این گونه نیستم و هیچ وقت هم دوست نداشتم باشم! خیلی خوب می شد که یک روز همه ی آن ها را می آوردم تا می دیدند و می شنیدند که مادرم معتقد است ؛

من خیلی آدم شلخته ای شده ام درست از همان وقتی که رفته ام دبیرستان – و هی هر از چند گاهی این موضوع را می کوبد روی سر پدر، که تو باعث شدی این گونه شود قبل ها خیلی بهتر بود و اگر دست من بود نمی گذاشتم  و این جور چیزها – و دانشگاه هم که دیوانه ام کرده است!

اما من این گونه فکر نمی کنم و تن ها سعی می کنم هیچ اصطکاکی با برخی از وسائل داخل اتاق نداشته باشم و چون آن ها در یک گوشه ای هستند و کاری به کار من ندارند پس من هم کاری به آن ها ندارم -البته در مورد لباس هایم اوضاع  خیلی فرق می کند-…

باور کنید یکی از بزرگترین مسئله هائی که باید هر شب آن را حل کنم این است که نمی دانم چگونه و در کجا باید شهید(مقصود نوع خوابیدن یا دراز کشیدن است) شوم تا صبح!

———————————————————-

1.  با عرض پوزش بسیار این پست برای آینده ارسال شده است و با تمام وجود از تاخیر در پاسخگوئی به نظراتتان شرمنده ام.

2. بعضی از اشیا اختراع میشن و کل مسیر تاریخ رو طی می کنن تا به اون کسی که باید برسن! عطر هم باید این جوری باشه، یقیناً!

بعدن نوشت: ( یک روز قبل از آپ شدن اضافه شده است)

3. بدترین نوع مُردن وقتی اتفاق می افته که زنده ای! بعضی ها جوری میمیرن که با تمام وجود به احترامشون خَم میشی! اونا هنوز می بینن، قلبشون می تپه، فکر می کنن و یه دنیا رویا دارن اما برای تو تموم شدن… این جور مُردن خیلی بده خصوصاً وقتی با Ctrl+Z  یا Ctrl+V  یا مثه وقتی که دوست میمیره باشه!

Advertisements