You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2012.

هيچ وقت مسافرت با اتوبوس را دوست نداشته ام حتي براي مسافت هاي كوتاه داخل شهر. فكر مي كنم اين حس را از كودكي ام دزديده-آخر آن وقت ها آقا دزده هميشه بچه هاي بد را هميشه در اتوبوس ها از مادرشان مي گرفت و مي برد- و هميشه يك گوشه ي روزهايم نگه داشته ام براي روز مبادآ و تا همين چند لحظه پيش فكر مي كردم امروز آن روز مباداست، اما نمي دانم چرا نتوانستم! به همين سادگي، من نتوانستم مثل خيلي از اتفاقات اين چند روزه در مقابلش مقاومتي نشان دهم و با او مسافر اتوبوس شدم، البته راستش را بخواهيد فكر مي كنم كمي خُل شده يا چه مي دانم آلزايمر گرفته ام اين روزها، راستش ديگر هيچ اتفاقي مثل گذشته نيست، انگار دارم مثل يك آدم نابالغ همه ي تازگي ها را كشف مي كنم و اين براي من كه كاشف صد هزار باره ي آن هايم به هيچ وجه يك اتفاق ساده به نظر نمي آيد! شايد به قول شاعر دچار شده ام، البته نه از آن دچار هائي كه مخصوص آدم هاي خاص باشد نه! من دچار يك حس تعليق شده ام.

وقتي مي خواهيم وارد اتوبوس شويم دستانش را مي گيرم درست مثل يك كودك و دنبالش مي روم و بي بهانه همآن جائي كه او مي خواهد مينشينم. به خودم كه مي آيم مي بينم دارد كرايه ي رسيدن تا شهر را حساب مي كند، شاگرد راننده دارد از نگاهش برايم اسپرم مي پاشد، دوست داشتم مي توانستم بلند شوم و آن چكش شيشه شكن را كه براي مواقع اضطراري گذاشته اند در اتوبوس را بردارم و آن چنان بر تخمش بزنم كه تا جان دارد يادش بماند زن يك وسيله نيست كه بخواهي دردش بياوري و بعد ولش كني برود كه دست هاي  رسول را حس مي كنم و بدم مي آيد! بدم مي آيد و چندشم مي شود كه دارد يك مشت حرف هاي صد من يك غاز در گوشم مي زند تا كمي بيشتر بتواند دستش را بزند به من تا كمي بيشتر بتواند خودش را بچسباند به من تا كمي… دوست دارم عُق بزنم تمام رابطه هائي كه داشته ام را بر دستانش اما نمي توانم… به همين سادگي! حتي نمي توانم يك تذكر خيلي كوچك به او بدهم تا مثل خيلي هاي ديگر بعدش خود را جمع و جور كند و فقط دستانم را بگيريد و سكوت كند تا انتهاي مسير…

———————————————————————————-

1.پست بالا بخشي است از داستان ((زندگيِ بي عنوان من)).

2. من آلوده ي توام و هنوز كه هنوز چشمانت … آتشم مي زند!

 

Advertisements

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,464 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @shahab1717: بین آنهایی که خوب مینویسند و کسانی که خوب میخوانند، اونهایی که خوب میفهمند را ترجیح میدهم 1 hour ago
  • "خیلی تاوان داره شریف زندگی کردن، خیلی زیاد، خیلی..." #مسعودکیمیایی 1 hour ago
  • RT @tbfana: یعنی الان #بهاره_رهنما داره نمازاشو اول وقت می خونه؟🤔🤔 2 hours ago
  • RT @x_elementt: من جای خیابون ولیعصر بودم از بغض خفه میشدم چه خندها که دیده و بعد... چه غصه ها... چه جدایی ها... چه تنهایی ها... چه بغض ها… 2 hours ago
  • RT @mmosafer: در سينه دلم گم شده تهمت به كه بندم؟ غير از تو در اين خانه كسى راه ندارد...! محمدعلی بهمنی 4 hours ago
  • RT @Alpainn: بعد از سه سال پرونده روغن پالم با تبرئه ی شرکتهابعلت نبود قانون نظارت برغذا بسته شد درستش این بودسازمان رو بخاطر عدم وضع قانون… 10 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: