هيچ وقت مسافرت با اتوبوس را دوست نداشته ام حتي براي مسافت هاي كوتاه داخل شهر. فكر مي كنم اين حس را از كودكي ام دزديده-آخر آن وقت ها آقا دزده هميشه بچه هاي بد را هميشه در اتوبوس ها از مادرشان مي گرفت و مي برد- و هميشه يك گوشه ي روزهايم نگه داشته ام براي روز مبادآ و تا همين چند لحظه پيش فكر مي كردم امروز آن روز مباداست، اما نمي دانم چرا نتوانستم! به همين سادگي، من نتوانستم مثل خيلي از اتفاقات اين چند روزه در مقابلش مقاومتي نشان دهم و با او مسافر اتوبوس شدم، البته راستش را بخواهيد فكر مي كنم كمي خُل شده يا چه مي دانم آلزايمر گرفته ام اين روزها، راستش ديگر هيچ اتفاقي مثل گذشته نيست، انگار دارم مثل يك آدم نابالغ همه ي تازگي ها را كشف مي كنم و اين براي من كه كاشف صد هزار باره ي آن هايم به هيچ وجه يك اتفاق ساده به نظر نمي آيد! شايد به قول شاعر دچار شده ام، البته نه از آن دچار هائي كه مخصوص آدم هاي خاص باشد نه! من دچار يك حس تعليق شده ام.

وقتي مي خواهيم وارد اتوبوس شويم دستانش را مي گيرم درست مثل يك كودك و دنبالش مي روم و بي بهانه همآن جائي كه او مي خواهد مينشينم. به خودم كه مي آيم مي بينم دارد كرايه ي رسيدن تا شهر را حساب مي كند، شاگرد راننده دارد از نگاهش برايم اسپرم مي پاشد، دوست داشتم مي توانستم بلند شوم و آن چكش شيشه شكن را كه براي مواقع اضطراري گذاشته اند در اتوبوس را بردارم و آن چنان بر تخمش بزنم كه تا جان دارد يادش بماند زن يك وسيله نيست كه بخواهي دردش بياوري و بعد ولش كني برود كه دست هاي  رسول را حس مي كنم و بدم مي آيد! بدم مي آيد و چندشم مي شود كه دارد يك مشت حرف هاي صد من يك غاز در گوشم مي زند تا كمي بيشتر بتواند دستش را بزند به من تا كمي بيشتر بتواند خودش را بچسباند به من تا كمي… دوست دارم عُق بزنم تمام رابطه هائي كه داشته ام را بر دستانش اما نمي توانم… به همين سادگي! حتي نمي توانم يك تذكر خيلي كوچك به او بدهم تا مثل خيلي هاي ديگر بعدش خود را جمع و جور كند و فقط دستانم را بگيريد و سكوت كند تا انتهاي مسير…

———————————————————————————-

1.پست بالا بخشي است از داستان ((زندگيِ بي عنوان من)).

2. من آلوده ي توام و هنوز كه هنوز چشمانت … آتشم مي زند!

 

Advertisements