خسته ام،زياد!
من نبايد با مسعود دعوايم مي شد! كم آوردم آن لحظه، نتوانستم خودم را كنترل كنم و آن جملات را گفتم و او اشك ريخت و سيگار كشيد و سيگار كشيد! سه سال گذشته است و او همچنان من را دوست خود مي داند با هم هستيم، صحبت مي كنيم اما دلش را نمي دانم و تا آن جا كه يادم مي آيد همان وقت ها بود كه با حميد بحثم شد و او ناراحت شد و مدتي با من صحبت نكرد اما هيچ وقت نتوانستم به او بگويم كه منظوري نداشتم و آرش…
فرياد كشيدم سرش و او باور نداشت كه اينكار را كرده ام و تا چند ثانيه مات و مبهوت نگاهم كرد و از آن به بعد هميشه شرمنده اش بوده ام و دوستان دوران كودكي ام علي، حنيف، اشكان و خيلي هاي ديگر كه سال هاست آن هارا نديده ام و دلم برايشان تنگ شده است مثل دوستان مدرسه اي و پژمان…
برداري هايمان، اشك ها و لبخند هايمان كه هنوز هم ادامه دارد و ياسر! دوست خوب من! زمستان را دوست دارد و سرد شدن را، من سكوتش را كه چه خوب گوش مي دهد كه چه خوب فكر مي كند و مهدي! كه هميشه با احترام با من صحبت كرد و مي خنديد زياد! و بهمن كه تقريباً 8 سال از من بزرگتر است اما نقشي دارد بس شگرف در روزهايم، در افكارم در نوشته هايم و محمد…
تنها قدم زديم ما دو نفر، ساعت ها! ما زمان را به بازي گرفتيم تا به زندگي لبخند جنون بزنيم و شرم دارم از چشم هايش…
خسته ام اين روزها! زياد!
————————————–
1. پوزش مي خواهم كه دير آمدم! و ممنونم كه به فكرم بوديد از همه ي دوستان خوبم.
2. پسورد و يوزر اينجا را به محمد هم داده ام؛ شايد دلش خواست پستي بگذارد، روزي!
480957_450914748277911_2075006666_n

Advertisements