You are currently browsing the monthly archive for مه 2013.

به نام خدا
موضوع انشاء: علم بهتر است يا ثروت؟
من فكر مي كنم علم بهتر است، چون سال قبل در كتاب ادبيات فارسي يك درس داشتيم كه ابوريحان بيروني در آن گفته بود ((زگهواره تا گور دانش بجوي)) و من فكر مي كنم اگر علم بد بود در كتابمان از آن تعريف نمي كردند. پدرم مي گويد علم بهتر از ثروت است و به من گفته اگر علم نداشت نمي توانست من و خواهرم را به مدرسه بفرستد تا درس بخوانيم، آدم با علم مي تواند معلم شود، مهندس شود، دكتر شود و پول دربيآورد.آدم وقتي ثروت داشته باشد مي تواند خانه و ماشين بخرد و به مشهد برود مثل عمورضاي من كه خيلي ثروت و پول دارد اما پدرم مي گويد ثروت داشتن خوب نيست چون آدم را از راه به در مي كند و آدمهاي پولدار نماز نمي خوانند مثل عمورضا! و اصلاً كتاب و روزنامه در خانه يشان نيست و فقط به پول فكر مي كنند.
من دوست داشتم پدرم مثل عمورضا پول داشت چون نماز ميخواند و علم دارد و هر وقت ميرود دانشگاه و برمي گردد خيلي روزنامه و كتاب با خودش به خانه مي آورد كه شاگردهايش به او داده اند. اگر او پول داشت براي ما آتاري مي خريد. من نمي دانستم آتاري چيست؟ اما اميد پسرعمورضا از آن برايم تعريف كرده بود و عيد سال قبل آتاري اش به خانه ي ما آورده بود و با هم بازي كرديم، من اولش فقط دست هاي اميد را نگاه مي كردم تا اين كه وقتي خسته شد دسته ي آتاري را به من داد تا بازي كنم و خيلي كيف داد! اما وقتي داشتم بازي مي كردم پدرم مي خواست اخبار نگاه كند و مجبور شديم خاموشش كنيم. بعد از آن من ديگر آتاري بازي نكردم تا اين كه تابستان به خانه يشان رفتيم، اميد در اتاقش هم تلويزيون داشت و هم آتاري و با هم تا صبح بازي كرديم.
وقتي مي خواستيم برگرديم پدرم گفت به اين فكر نكنيم كه برايمان آتاري ميخرد، آتاري مغز بچه ها را خراب مي كند و ديگر نمي توانند درس بخوانند و خيلي هم گران است و پولش نمي رسد كه آتاري بخرد، اما مادرم گفت اگر خيلي خوب درس بخوانيم و امتحانات نهائي را 20 بگيريم برايمان آتاري مي خرند.
من علم را دوست دارم چون اگر آن را داشته باشم پدرم برايم آتاري مي خرد.
پايان
وقتي انشايم تمام مي شود از سكو پائين مي آيم و دفتر را روي ميز آقاي باقرزاده معلم كلاس پنجم مان مي گذارم تا به آن نمره دهد اما او تنها به انشائم نگاه مي كند و بعد از چند لحظه مي گويد:
-برو رو سكو واستا؟
بي شك و ترديد ترسيده بودم چون روي سكو ايستان اغلب موارد به تنبيه ختم مي شد و براي فرار گفتم؛
+آقا اجازه! ما …ما كه كاري نكرديم؟! آقا…
به جمله هاي پياپي من توجه نمي كرد و تنها چشمانش به انشايم بود كه خطاب به همكلاسي هايم گفت:
-كسي هست كه آتاري بازي كرده باشه يا داشته باشه؟
پس از آنكه هيچكس صحبتي نكرد همان گونه كه به انشايم خيره شده بود گفت:
-حسيني! حالا كه اون بالائي، شكل آتاري رو بكش و توضيح بده…
چند ماه بعد پدرم با كارنامه ام كه معدلش 84/19 بود به خانه آمد و سيلاب روان اشكهايم براي آرزوي از دست رفته آنقدر ادامه داشت تا خوابم ببرد.. .با صداي خنديدن و شادي خواهرم از خواب بيدار شدم كه با آتاري بازي مي كرد! ايستاده بودم و نگاهش مي كردم، باورم نبود! با چشمانم به دنبال پدرم بودم؛ دفتر انشائم را در دست داشت و مي خواند…
———————————-
1. از مجموعه اي به نام ((با 2 نمره تخفيف، بيست!)).
2. يك ري وي يو از بنده را در شماره 11 و ماجراي جشنواره شعر بهار را در شماره 12؛ وزين نامه مي توانيد بخوانيد.

Advertisements

سه شنبه بود و همه مي دانستيم امروز زنگ تفريح دوم كه تمام شود وقت فَلَك كردن مي رسد، وقت تنبيه آن هائي كه نمره ي امتحان علوم، رياضي و املايشان كم شده بود! از همان سال ها ديگر سه شنبه را دوست نداشتم و سال ها بعد در كتاب تاريخ طبري خواندم كه به اعتقاد مسلمانان خداوند دنيا را در هفت روز ساخته است و سه شنبه روزي به آفرينش كوه ها نشسته است و از آن بابت خيلي ها مي گويند و اعتقاد دارند كه سه شنبه سنگين ترين روز هفته است و هيچ ارتباطي ندارد به اين كه در ايران روزگار بگذرانيد يا در سرزمين غربت!
رحيمي را از لحاظ ظاهر و شخصيت كاملاً به خاطر دارم اما نام كوچكش را نه؛ سبزه بود، با بلندي قدي متاسب با سن يك كلاس دوم دبستاني زمان ما( اينكه مي گويم زمان ما از اين جهت است كه تصور مي كنم حالا ميانگين قدي كمي پائين تر آمده است) كه اغلب اوقات يك كاپشن آجري رنگ مي پوشيد و پدرش شيريني پز معروف ترين شيريني فروشي شهر بود و تا اين اواخر هم پدرش را مي ديدم اما هيچ گاه نتوانستم و شايد هم نخواستم از او بپرسم كه پسر شما، فلاني! چكار مي كند حالا؟ درس خواند؟ ازدواج كرد و ….
فَلَك كردن ترسناك بود، خيلي! و اين ترس را وقتي كلاس اول بوديم كلاس پنجمي ها به اين خاطر كه كلاس اولي ها را فلك نمي كردند به ما منتقل كرده و پي در پي به ما مي گفتند:
+ حالا بزار بيآيد كلاس دوم، فَلَك بشيد! مي فهميد درد يعني چي و …
كلاس اولي ها را تنها با تركه به دستانشان مي زدند تا دردشان بگيرد، ناله كنند، سرخ شوند، اشكهاشان بريزد تا درس عبرت شود براي باقي دانش آموزان مدرسه! مدرسه اي با بيش از 400 دانش آموز كه باعث ميشد تعداد آن ها كه بايد تنبيه بشوند آن قدر زياد باشد تا براي كم شدن مدت تنبيه و از دست نرفتن ساعت كلاس ها تعدادي از تنبيه شوندگان را موكول كنند به هفته ي بعد و اين تعليق فوق العاده ي داشت؛ اينكه اسمش خوانده مي شود يا نه؟! و از اين بابت هيچ گاه فراموش نخواهم كرد نگاه هاي حسرت آن ها كه تنبيه شدند وقتي خوشحالي و شور آنها كه نشدند را مي ديدند…
——————————————————
1. متن بالا قسمتي است از داستان كوتاه((سه شنبه؛رحيمي فَلَك ميشه!)).
2. ((يه خانم جديد-ارباب- مثه يه ملحفه تازه است، يه كم كه بگذره و شست و شو بشه، خوب ميشه!)) (چقدر دره من سبز است- جان فورد)
24699

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,464 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @shahab1717: بین آنهایی که خوب مینویسند و کسانی که خوب میخوانند، اونهایی که خوب میفهمند را ترجیح میدهم 1 hour ago
  • "خیلی تاوان داره شریف زندگی کردن، خیلی زیاد، خیلی..." #مسعودکیمیایی 1 hour ago
  • RT @tbfana: یعنی الان #بهاره_رهنما داره نمازاشو اول وقت می خونه؟🤔🤔 2 hours ago
  • RT @x_elementt: من جای خیابون ولیعصر بودم از بغض خفه میشدم چه خندها که دیده و بعد... چه غصه ها... چه جدایی ها... چه تنهایی ها... چه بغض ها… 2 hours ago
  • RT @mmosafer: در سينه دلم گم شده تهمت به كه بندم؟ غير از تو در اين خانه كسى راه ندارد...! محمدعلی بهمنی 4 hours ago
  • RT @Alpainn: بعد از سه سال پرونده روغن پالم با تبرئه ی شرکتهابعلت نبود قانون نظارت برغذا بسته شد درستش این بودسازمان رو بخاطر عدم وضع قانون… 10 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: