سه شنبه بود و همه مي دانستيم امروز زنگ تفريح دوم كه تمام شود وقت فَلَك كردن مي رسد، وقت تنبيه آن هائي كه نمره ي امتحان علوم، رياضي و املايشان كم شده بود! از همان سال ها ديگر سه شنبه را دوست نداشتم و سال ها بعد در كتاب تاريخ طبري خواندم كه به اعتقاد مسلمانان خداوند دنيا را در هفت روز ساخته است و سه شنبه روزي به آفرينش كوه ها نشسته است و از آن بابت خيلي ها مي گويند و اعتقاد دارند كه سه شنبه سنگين ترين روز هفته است و هيچ ارتباطي ندارد به اين كه در ايران روزگار بگذرانيد يا در سرزمين غربت!
رحيمي را از لحاظ ظاهر و شخصيت كاملاً به خاطر دارم اما نام كوچكش را نه؛ سبزه بود، با بلندي قدي متاسب با سن يك كلاس دوم دبستاني زمان ما( اينكه مي گويم زمان ما از اين جهت است كه تصور مي كنم حالا ميانگين قدي كمي پائين تر آمده است) كه اغلب اوقات يك كاپشن آجري رنگ مي پوشيد و پدرش شيريني پز معروف ترين شيريني فروشي شهر بود و تا اين اواخر هم پدرش را مي ديدم اما هيچ گاه نتوانستم و شايد هم نخواستم از او بپرسم كه پسر شما، فلاني! چكار مي كند حالا؟ درس خواند؟ ازدواج كرد و ….
فَلَك كردن ترسناك بود، خيلي! و اين ترس را وقتي كلاس اول بوديم كلاس پنجمي ها به اين خاطر كه كلاس اولي ها را فلك نمي كردند به ما منتقل كرده و پي در پي به ما مي گفتند:
+ حالا بزار بيآيد كلاس دوم، فَلَك بشيد! مي فهميد درد يعني چي و …
كلاس اولي ها را تنها با تركه به دستانشان مي زدند تا دردشان بگيرد، ناله كنند، سرخ شوند، اشكهاشان بريزد تا درس عبرت شود براي باقي دانش آموزان مدرسه! مدرسه اي با بيش از 400 دانش آموز كه باعث ميشد تعداد آن ها كه بايد تنبيه بشوند آن قدر زياد باشد تا براي كم شدن مدت تنبيه و از دست نرفتن ساعت كلاس ها تعدادي از تنبيه شوندگان را موكول كنند به هفته ي بعد و اين تعليق فوق العاده ي داشت؛ اينكه اسمش خوانده مي شود يا نه؟! و از اين بابت هيچ گاه فراموش نخواهم كرد نگاه هاي حسرت آن ها كه تنبيه شدند وقتي خوشحالي و شور آنها كه نشدند را مي ديدند…
——————————————————
1. متن بالا قسمتي است از داستان كوتاه((سه شنبه؛رحيمي فَلَك ميشه!)).
2. ((يه خانم جديد-ارباب- مثه يه ملحفه تازه است، يه كم كه بگذره و شست و شو بشه، خوب ميشه!)) (چقدر دره من سبز است- جان فورد)
24699

Advertisements