You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2013.

كاش فقط دلم را پس مي آوردي!
يكي از همين عصر هاي تمام نشدني مي آمدي پشت درب خانه يمان طوري كه من خواب بوده باشم آن زمان. زنگ را ميزدي؟ و خواهرم مي آمد و جوابت را مي گفت؛
-كيه؟
+ با شهاب كار دارم؟!ميشه بگيد بياد دَمِ دَر؟
او با ديدن تو  و براي اين كه لجت را در بيآورد آرام و با مكث بسيار مي آمد و مرا بيدار مي كرد. با نيش و كنايه و پوزخندي شيطنت آميز و بدون اينكه اجازه ي هيچ واكنشي را به من بدهد مسلسل وار و پي در پي مي گفت:

– خانوومي اوومده و باهات كار داره؟! برو ببين كيه ؟

و اين چه كسي-كيه- را آن قدر موزيانه و عجيب مي كشيد تا به من بَر بخورد و باعصبانيت به سمت درب بيايم! من مي آمدم و تو را مي ديدم و تعجب مي كردم؛ سلام و احوال پرسي مي كردي و مو به تنم سيخ مي شد، از عجله ات مي گفتي و من هاج و واج مي ايستادم به نگاهت و سير نمي شدم! مي رفتي و يك جعبه ي سفيد از ماشين مي آوردي، به من مي دادي و بعد مي رفتي كه رفته باشي!
سال ها مي گذشت و خواهرم عروس مي شد، پدر و مادرم  نوه دار مي شدند و من همچنان آنجا مي ايستادم، درست همان جا كه تو سالها قبل ايستاده بودي! بعد مادرم مي آمد و مرا به خانه مي برد، چاي برايم مي ريخت و مي رفت كه با نوه اش سرگرم شود. من درب آن جعبه ي سفيد با روبان سرخ را باز مي كردم و مي ديدم كه خودم را در آن گذاشته اي، چشمانم را، دستانم را، پاهايم را،قلبم را… و بعد مي گذاشتمشان سرجايشان، دستم را به سختي جا مي اندختم، پاهايم با عژ غژ و روغن كاري به زور سرجايشان سوار مي شدند، قلبم ، چشمانم به همين ترتيب و آن وقت مي توانستم بخندم، فرياد بزنم، حتي مي توانستم زود برسم بانــو! زود…

بعدش متوجه مي شدم كه زود رسيدن اصلاً معنائي ندارد براي كسي كه يك عمر دير مي رسيد، فرياد براي كسي كه سالها بي صدا بوده اهميتي ندارد، خنديدن را نمي توانم حس كنم! و خيلي هاي ديگر را وقتي دل ندارم!

بعدش بانــــو! بعدش مي رفتم همان جا كه سالها قبل رفته بودي كه بروي؛ دنبال دلم مي گشتم اما پيدايش نمي كردم و مي ايستادم تا بيآئي يكي از همان عصر ها كه تمام نمي شوند و….
بانـــو تو  بهترين و بزرگترين اشتباه جهاني كه در من رخ داده است و اين نمي تواند به هيچ وجه حس زودگذر ي بوده باشد كه اگر بود چند سال دوام نمي آورد؛ كه اگر بود رويايت نمي آمد در خوابم؛ كه اگر بود تو خط سرنوشت نمي شدي برايم؛ كه اگر بود… دوستت نداشتم بانـــو!

دوستت نداشتم…!

——————————————————-

1. زندگي طولاني مهم نيست، اين جوونيه طولانيه كه مهمه! (پيدا و پنهان- حجت قاسم زاده اصل)
2. شديداً از بسته بودن كامنت هاي پست قبل معذرت مي خواهم، فقط شرمنده ام!

Advertisements

اين كه نيستي ديگر درد ندارد…
آدم گاهي وقت ها دير مي شود! مثل يك قرار ملاقات مهم كه اگر در رسيدن به آن لحظه اي تاخير شود بسياري از اتفاقات آينده را تحت تاثير خود قرار مي دهد و فكر مي كنم درست بعد از آن خيلي از مهم ها معمولي مي شوند مثل رَدِ يك زخم قديمي كه مهم نيست در گونه ي سمت راست صورتت باشد يا در پشت كمرت به دور از چشم خلايق..
-بايد يه فرقي بين ما باشه؟! ميشه به نظرت كه…
+ تو ديوونه اي؟! نمي فهمي…ببين تو نميفهمي كه چي كار با من كردي؟ تو نمي فهمي من هر روز و شبم شده…
يخ مي شوم و ديگر هيچ كدام از كلماتش كه پي در پي هم مي گويد را نمي شنوم؛ تنها رو به رويم كسي است كه دارد دهانش را مي گشايد گاهي با عصبانيت و گاهي با ملايمت و در اين حين گاهي دستانش را تكان مي دهد، مشت شان مي كند، با انگشت اشاره اش به پشت سرش كه ديوار باشد اشاره مي كند كه حدس مي زنم حرفي از گذشته باشد و سرانجام سكوت مي كند و چند نفس عميق مي كشد و باز همان داستان تكرار مي شود تا جائي كه تنها چند ثانيه پس يكي از همين نفس هائي از براي آرامش، دستش محكم مي آيد و صورتم را مي بلعد! بيدار مي شوم و مات او …
+ خواب ت برده؟ نمي شنوي چي مي گم!
سرم را تكان مي دهم كه مي دانم چه مي گويد، كه حواسم هست، كه بگويم آدم شدم وقتي دستت صورتم را سخت نوازش كرد، كه بگويم مي فهمم و درك مي كنم اوضاع را اما باز خوابم مي برد، يك خواب با چشماني گشوده تر و طولاني تر از هميشه و او همچنان حرف مي زند و من رو به رويش ايستاده ام! مي روم و لباس هايم را مي پوشم، راه مي افتم و خودم را نگاه مي كنم كه آرام ايستاده است و صورتم را كه دارد بلعيد مي شود و مي دانم كه بارها و بارها…
راستش حالا پس از سال ها كه آمده ام بايد بگويم ديگر نبودنت هيچ درد و غمي ندارد اما اين گونه هم نيست كه دلتنگ نمي شوم هر روز و ساعت و دقيقه و لحظه؛ خون نمي ريزد زخمت وقتي چاي پشت چاي، سيگار پشت سيگار، اشك پشت اشك به مهماني ام مي آيند؛ شهر مي فهمدم وقتي بي صدا تو را خيابان به خيابان، كوچه به كوچه، خانه به خانه، عابر به عابر مي خوانم، جاي خالي ات را مسافري…. حقيقت اين نيست كه تغيير كرده ام و يا چه مي دانم پاي شخص ديگري در ميان است؛ راستي و درستي و حقيقت توئي بانــو! تو كه سرايت كرده اي در دنيا!
——————————————————————–
1. به خدا اعتقاد داشتم؛ اما فقط واسه سه دقيقه. ((جيب بر-برسون1959))
2. يك داستان كوتاه از بنده در شماره 13 وزين نامه.
3. ريدر وردپرسم اصلن كار نمي كند و نمي توانم دوستانم را بخوانم؛ شرمنده ام فقط!

4. بعدن نوشت؛ راستش نمي دانم چرا ديدگاه ها بسته شده است! اگر كسي مي داند چرا بگويد تا درستش كنم.
537601_302124209915427_998819169_n

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,627 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @Alee_zayan: بیچاره به ما که زندگی را مردیم خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید   #بیژن_ارژن 17 hours ago
  • RT @ArmanAhmari: اگه قراره ده سال دیگه هم همینجوره باشه کاش از الان بهمون بگن 18 hours ago
  • RT @Shadow__Ir: ارزش آدم به معرفتشه . 18 hours ago
  • RT @azar_arman: خیلی سادس، من تووو رو دوست دارم تووو یکی دیگه رو. 18 hours ago
  • RT @molim3karbalaei: هی میگید شب یلدا سرتون تو گوشی نباشه یوقت بابا همه اونایی که ما دوست داریم شب یلدا کنارشون باشیم تو این گوشی لامصبن:… 18 hours ago
  • ما دلبرامون هیچ وقت نبودن، این جوری دردش کمتره... #در_جستجوی_دلبر 19 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: