نزديك هاي صبح دوشنبه ي هفته ي قبل دخترش كه خانه را ترك مي كرد گفته بود مي رود تا براي شوهر و فرزندانش غذا بپزد و عصر با ديگر دختران پيرمرد، ليلا و معصومه بر مي گردد تا خانه را براي سال نو آماده كنند و درست است كه از مرگ بي بي صغري چند ماهي بيشتر نگذشته است اما ستون اين خانه همچنان پابرجاست و بايد مراسم سال نو به همان صورت سال هاي گذشته برگزار شود.

10 روز از آن دوشنبه اي كه فرزندش گفته بود، گذشت اما از هيچ كدامِ فرزندانش خبري نشد. آن صبح  از خواب برخواست و پس از صبحانه ي هميشگي اش، يك ليوان شير به همراه تكه اي نان؛  كت و شلوار مشكي اش را پوشيد، رو به روي آيينه ايستاد، دستي به موهايش كه تقريباً تمام شان سفيد شده بود، كشيد و در چشمان مردي كه در آيينه مي ديد، خيره شد و رفت…!

چند روز بعد دخترانش آمدند و ليلا كه مشغول جارو كردن بود كنار آيينه عصاي نقره اي رنگي را تكيه بر ديوار ديد و چند بار با صدائي بلند پرسيد كه براي چه كسي است؟!  اما صداي موتور جاروبرقي آن قدر در فضا پيچيده بود كه كسي سوال او را نشنيد تا پاسخ ش را بدهد و او هم تنها چند لحظه بعد موضوع را به كل فراموش كرد. روز  بعد خانه براي آغاز سال جديد نو نوار شده بود. پسران، دختران، عروس ها، دامادها و نوه هايش آماده بودند. غلغله اي از شادي و غم براي سال نو و نبود بي بي صغري به پا بود!

پيرمرد 7 فرزند ، 3 دختر و 4 پسر و حالا در سال جديد عصا هم داشت.

————————

1. چشمانت آغاز هستي نباشــد!/ خودش كه هـسـت بانــــو؟!

2. داستان كوتاهِ كوتاه بالا؛ به عنوان داستان برتر از ديد هيئت داوران جشنواره ادبيات داستاني يوسف انتخاب شده است.

Advertisements