بچكان! وقتش كه برسد مجبور مي شوي…

راستش من عادت دارم چاي را سرد بنوشم، ليوان يا فنجان چاي كه مي آيد كنار دستم هر چند دقيقه يك بار دستم را اطرافش حلقه و از دست رفتن دمايش را لابه لاي انگشتان و پوست دستم حس كنم و بعد درست وقتي به اين نتيجه برسم كه با يك ليوان آب هيچ تفاوت دمائي ندارد به يك باره تمام آن را سر مي كشم و يك قطره باقي نمي گذارم و بالطبع تمام اين مراحل مدتي طول مي كشد و حسن بزرگِ آن اين است كه چاي برايم برابر با مصرف قند، شكلات، آب نبات و …  نيست چاي برايم حس از بين رفتن تدريجي را هر روز چندين و چند بار زنده مي كند. حالا تو…

– اتفاقي افتاده كه ازش خبر ندارم؟

آن قدر بي حس و آرام از او مي پرسم كه حتي اگر خودم هم بودم جوابم همان بود كه او مي داد؛

+ نه! هيچي… خبرآ دستِ تووه!؟

– آدم وقتي مي خواد بره! ميره! تكليفش با خودش معلومه و اين خيلي خوبه؛ اما همين وسط هاست كه مي تونه رفتن رو انتخاب كنه و دنبال بهونه هاي بچه گانه نگرده! اين كه چرا ميري فلان جا! با كي مي ري؟ نبايد بري؟ فلان كار رو چرا مي كني و خيلي از اين اينا! خيلي بهتره كه آدم انتخاب كنه تا اين كه مجبور به انتخاب بشه…-سكوت مي كنم و پس از يك نفس عميق- مي شنوي كه چي بهت ميگم؟

+ نه! آخ…ببخشيد! زهره پيشم بود؛ خوو از نو بگو، مي شنوم! فقط سريع بگو رانندگي مي كنم؛ چند لحظه ديگه مي رسم چهارراه، افسر اونجاست؟!

– هيچي! داشتم مي گفتم اون ماشه تفنگي كه داري رو بچكوني! وقتش كه برسه مجبور ميشي و من اينو…

با صداي درهم و خفه ميان صحبت هايم مي آيد و مي گويد؛

+ الوو..الوو.. افسر جلومه! خودم مي زنگم…

– دوست ندارم!

ديگر شده اي مثل چاي كه مي نوشم و سرد! ديگر شده اي مثل هوائي كه نفس مي كشم و به هر جا مي روم قبل از رسيدنم عطر تو به فتح آن جا نشسته است، ديگر شده اي خودِخودِ زندگي كه ثانيه هاش عمري است كه نمي گذرد! ديگر شده اي تلخ! درست مثل لحظه لحظه هائي كه به سمت تو مي آيم  و به پشتِ سرم نگاه نمي كنم! ديگر شده اي نگاه؛ كه تمام لرزه ها و آوار هاي تاريخ را يك باره به من هديه داد! ديگر شده اي پنجره اي كه دچار ديوار باشد! ديگر شده اي درست مثل آب؛ ساده، پاك، روان، زيبا …

كمي آرام تر بانـــو؛ اتفاق عجيبي نيست كه مردي در يك گوشه ي جهان عاشق زني ديگر شود، هيچ مشكلي پيش نمي آيد اگر زني زلف بر بادش را پيش كِش مردي كند! به هيچ كس بَر نخواهد خود اگر مردي تمامش را به زني هديه كند! هيچ كدام از برگ هاي تاريخ تغيير نخواهند كرد اگر زني آغوش مردي را از آنِ خود كند! كمي آرام تر بانو! خواهش مي كنم…

كمي آرام تر… بگذار مردانِ دنيا عاشقي كنند؛ بانــــو!

——————————————————

1. آفريقا؛/ مردماني دارد/ كه زيرِ شلاقِ گيسويت/ كبود شده اند، بانـــو!

1459684_550738528354238_1183741551_n

Advertisements