You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2014.

كنار خاطراتت مي ايستم ؛

چون سربازی که فانسقه بر کمر بسته و اسلحه به دست در ستون بی نهایتی از مردان و پسرانی که بر گونه هاشان باقی مانده است عطر بوسه های مادرانشان و دست هاشان هنوز گرمای دست پدران را در خود دارد و بر لبانشان نامی بی هوا از مسافر شهر غریب شان، از پی هر کاتویشا جاری می شود و خیز به سمت زمین! دست ها حائل سر، پاها به اندازه عرض شانه باز، اسحله سمت راست؛ یادت باید باشد که اسحله ناموس توست مثل وطن، مثل خانه ی مادریت، مثل اشک های خواهرت، مثل سیگارهای پدرت، مثل مشت آبی که روشنائی می آورد وقتی پس از گام هایت بر زمین می نشیند و…

حقيقتش اين است كه اين روزها نبودنت خيلي عجيب شده است، جور ديگر زندگي مي كند  با من؛ حتي همين چند ساعت پيش آمد و در ميان جمع دوستانم در گوشه اي دنج نشست، چای نوشید، از میان میوه ها دستانش را پرتقالی کرد و بعد صحبت کرد ساعتی در میانمان و از خودش گفت و موضوع داد تا صحبت کنیم و بگوئیم و بشنویم، راستش را بخواهی حتی من دستانش را … دستانش را…

– دستات! چرا این قد کوچیکن؟

به سفیدی سقف اتاق نگاه می کند و پلک نمی جنباند، نمی دانم به چه فکر می کند و هیچ وقت هم نخواهم دانست! نمی دانم شاید این جمله را کسی یک روزی، یک جائی، یک جوری، یک وقتی برایش گفته باشد و من با گفتنش…!

+ چیه!؟ ازمن یاد گرفتی که به یه جا خیره شی؟

– نه! نه… داشتم به تو فکر می کردم؛ به این که چی میشه؟ نه یک سال یا ده سال دیگه! نه…به این که یه ساعت دیگه… به این که یه دقیقه دیگه…

و حرف پشت حرف می آورم از هنجره ام و کلمه می سازمشان پی در پی و در انتهایش با دقتی مثال زدنی فعلی می نشانم تا خوب شود جملاتم اما دروغ می گویم! همه را دورغ می گویم؛ حسم را، نگاهم را، نفس های عمیقم را و خیلی های دیگر! و نمی گویم که در میان همان مکث ها دارم به این فکر می کنم که دست اش نصیب که شده، که این گونه خیره می شود وقتی دستانش ریشه می شود بر تن ام!

می بینی بانـــو! دچارت شده ام البته قبل ها هم بوده ام  منکرش نمی شوم اما حالا دیگر نبودنت بغض ای شده است که دارد می ترکد، هوائی شده است که جانم می دهد و می گیرد، دردی است که آمدنت هم نمی تواند درمانش باشد و فکر کن میان این همه اشک و آه و حسرت روزی بخوابم و تا ابد خواب تو را ببینم، سه شنبه باشد بهتر است و  بی شک خوشحال می شوم.

——————————————————-

1.  دلم/ به اندازه ی مهر تمام مادر های دنیا /برای چشم هایت/ تنگ شده است؛/ بانو!

 

 

1619375_567809249983443_828131298_n

 

Advertisements

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,464 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @shahab1717: بین آنهایی که خوب مینویسند و کسانی که خوب میخوانند، اونهایی که خوب میفهمند را ترجیح میدهم 1 hour ago
  • "خیلی تاوان داره شریف زندگی کردن، خیلی زیاد، خیلی..." #مسعودکیمیایی 1 hour ago
  • RT @tbfana: یعنی الان #بهاره_رهنما داره نمازاشو اول وقت می خونه؟🤔🤔 2 hours ago
  • RT @x_elementt: من جای خیابون ولیعصر بودم از بغض خفه میشدم چه خندها که دیده و بعد... چه غصه ها... چه جدایی ها... چه تنهایی ها... چه بغض ها… 2 hours ago
  • RT @mmosafer: در سينه دلم گم شده تهمت به كه بندم؟ غير از تو در اين خانه كسى راه ندارد...! محمدعلی بهمنی 4 hours ago
  • RT @Alpainn: بعد از سه سال پرونده روغن پالم با تبرئه ی شرکتهابعلت نبود قانون نظارت برغذا بسته شد درستش این بودسازمان رو بخاطر عدم وضع قانون… 10 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: