You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2015.

محال است فراموش اَت کنم!

و محال نامِ آن قسمت از زندگی اَم است که در آن مانده ام، سال ها پیش تا همین حالا که دارم می نویسم و شاید نمی دانم زمانی که مرگ را در آغوش بگیرم! می بینی چه آسان رَد می شوم از کنار زندگی، این هنر توست که در من شاید را کنار زده و بی فاصله می اندیشید!

کنارش ایستاده ام، ابتدای یک راه رو ی کوچک که به دو اتاق ختم می شود نشسته و اشک می ریزد، بی صدا و می لرزد! وقتی می خوانمش هیچ واکنشی نشان نمی دهد و صدایم گُم می شود چون تک تیرهای سربازی در میدان جنگ به سوی هدفی ناپیدآ که خمپاره ها و موشک ها در آن غوغا به پا می کنند! به آغوشش می گیرم و از جایش بلندش می کنم تا به اتاق برسانمش که صدایش را می شنوم، می گوید:

+پات …درد میکنه! نمی…

-هیششش!

درب را هل می دهم، تخت سمت چپ اتاق و نزدیک پنجره ای ایست که با یک پرده ی نازک پوشانده شده، بر تخت می نشانمش و رو به رویش به دیوار تکیه می دهم و نگاهش می کنم آرام و سرد…کمی که می گذرد شروع می کند…

+تو هیچ وقت نخواستی ببینی!؟دِ لامصب باز کن چشاتو!

-چی رو باید ببینم؟!

سرش بی مهابا به این سمت و آن سمت می رود و از میان جملات مسلسل وار که هر کدامشان لشکری را از پای در می آورد این ها به گوشم می رسد؛

+ خودخواه و مغروری… زندگیتو نمی کنی…قوانینت رو بنداز دور!…فلسفه ی زندگی تو دیوونگیه و من…چرا نگاهت حرف داره!…حالمو بهم میزنن کتابات…حتی همین سکوتِ کذائی ت!

و باقی کلمات و جمله ها، جانم را تکه تکه می کند و هر کدام را به گوشه ای می اندازد و خون به پا می شود در اتاقی که من در آن سلاخی شده ام دست راستم کنار درب اتاق جان می دهد و تکان می خورد، گوش هایم نزدیک تخت اوست، پایم همچنان جان دارد و می دود کل اتاق را و به دیوار بر می خورد و واژگون می شود، موج موج موهایم می ریزد اما او هیچ کدام این ها را نمی بیند…

از یک جائی به بعد در زندگی تمام آدم ها صبر دیگر معنائی ندارد همان گونه که انتظار از یک جائی به بعد تبدیل به زجر و ظلم به نفس می شود اما همیشه یک جای کار آدم ها می لنگد حتی در میان همین ظلم به نفس «دوست داشتن» تمام استدلال ها را نقض می کند…

———————————————–

1.به قول #شاهین_نجفی : بعدِ شیش سالِ سگی هنوزم زخمت رو قلبه…

2. می خوانمتان همچنان در وردپرس ریدر اما تعداد زیادی از دوستانم دیگر نیستند که بنویسند و رفته اند پیِ زندگی شان در دنیای حقیقی…

il_570xN.713848360_645s

Advertisements

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,627 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @Alee_zayan: بیچاره به ما که زندگی را مردیم خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید   #بیژن_ارژن 17 hours ago
  • RT @ArmanAhmari: اگه قراره ده سال دیگه هم همینجوره باشه کاش از الان بهمون بگن 18 hours ago
  • RT @Shadow__Ir: ارزش آدم به معرفتشه . 18 hours ago
  • RT @azar_arman: خیلی سادس، من تووو رو دوست دارم تووو یکی دیگه رو. 18 hours ago
  • RT @molim3karbalaei: هی میگید شب یلدا سرتون تو گوشی نباشه یوقت بابا همه اونایی که ما دوست داریم شب یلدا کنارشون باشیم تو این گوشی لامصبن:… 18 hours ago
  • ما دلبرامون هیچ وقت نبودن، این جوری دردش کمتره... #در_جستجوی_دلبر 19 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: