You are currently browsing the monthly archive for مارس 2016.

آدم ها می آیند که رفتنی شوند، دنیا آن گونه ساخته نشده که کسی بیآید و بماند…

در اتاقی که در گوشه گوشه اش بی نظمیِ یگانه ای موج می زند؛ کتاب های نیمه خوانده؛ نوشته ها و طرح های عجیب و غریب داستانیِ گاه مچاله و گاه تکه تکه روی زمین، میز، صندلی؛ سازدهنی و شیت های نت؛ پیراهن های بی جسم و ولو شده روی صندلی و سرامیک و …

بر روی تخت یک نفره دراز کشیده ایم و به سقف سرد و بی روح اتاقی خیره شده ایم که هر چقدر زمینش سردرگمی و بی نظمی زندگی روزمره و مدرن را فریاد می زند آسمانش سفید، بی روح، ساکت و صبور است…

– یه روزی منو می برن «چهرازی»! صدا نفسات داره کم کم کَرَم می کنه…

به سمتم بر می گردد و دست راستش را روی سینه ام می گذارد و با سرانگشتان کوچکش بر آن می کشد و نفسِ عمیق و از ته دلی می کشد و خودش را بیشتر از پیش در خودش جمع می کند تا آغوشش گیرم و می گویدم:

+ تو دیوونه ای شهاب! یه دیوونه ی خوب…

به سمتش برمی گردم و میان آغوشم غرقش می کنم و زمزمه هایم را برایش می خوانم؛

– ای فراتر از مکان و زمان/ تو همان قدر در اسارتم در زمین مقصری که حوا در تبعید آدم…

با بینی ام بینی اش را می سایم و به مانند قرن ها پیش چشمانش را می بندد اما مردمک هایش هیجان دارند و پَر پَر می زنند پشت پنجره ی پلک ها به چپ، راست، بالا، چپ، پائین تا بال بگشایند و قفس تن را ترک کنند، موج گرمای نفس هایش از لب هایم شروع می شود و به گردنم می رسد و بعد تمام تنم می لرزد و او که می داند من مست صدای نفس هایش هستم، این بار نفس هاش را عمیق تر و بُرَنده تر می کشد!

نفس عمیقی می کشم و چشمانش را بوسه باران می کنم تا با چشمانی بسته لبخند بزند. پیشانی ام را به پیشانی اش می چسبانم، بینی ام مماس با بینی اش می شود و لب هایم حس می کند لبهایش را، که تکانشان می دهم و می گویم:

– یه جای تاریخ باید ثبت کنن لبخندت رو، باور کن احمق تر از مورخین عصر اخیر نداریم اگه ازش ننویسن…

چشمانم تمام قد طوافش می کند اما چشمانش همچنان پشت دیوار پلک هایش پنهان شده است و من خیره به آن ها که می خواندم؛

+ یه جوری شدی؟ از چیزی می ترسی؟

– وقتی چشمات بسته اس حرف می زنی، خوشگل تر میشی….

+ جواب من این نبود، دیووونه! اذیتت می کنه نبندمشون؟

– نه…نه … خوبه؛ دوستشون دارم…(نفس عمیقی می کشم و می گویم)…از چهرازی می ترسم…از همه چهرازی ها…

——————————————————————————————-

1. خیلی از وبلاگنویس هائی که در پیوند این وبلاگ هستند دیگر نمی نویسند و فضای وبلاگستان فارسی بسیار تاریک و آرام و ساکت است؛ آدم ها رفته اند پیِ زندگی شان و تنها خاطره ای در گوشه ای از ذهنشان دارند از وبلاگ نویس بودنشان…

2. دوست داشتن اون قدر که می تونه به خود عاشق صدمه بزنه به معشوق نمی تونه…در دوست داشتن هایمان دقت کنیم!

3. کی و کجا باید داد عمر رفته بستانم…

4. این مطلب به طور دیفالت در توئیتر و فیسبوکم باز نشر می شود.



1930416_10206101532605845_1845920070474781902_n

Advertisements

قسمت اول؛ اعتراف!

اعتراف می کنم که سال هاست این جا باران با ترانه نمی بارد…

و در این میان تو در هیچ کدام از اتفاقات این شهر نیستی و من تنها سینما می روم و دو سانس پشت هم «ابد و یک روز» را می بینم و بعد سیگار می کشم، برای پیمان معادی، برای پریناز ایزدیار، برای سالنی که بیشتر از انگشتان دست تماشاگر ندارد، برای خودم که وقتی بلیت دوم را نشان می دهم با لبخند روبرو می شود، برای انقلاب ی که تو را ندارد،برای کتاب فروشی هایی که بسته اند، برای کافه هائی که خلوت اند، برای حافظ هائی که نخوانده ام، برای فریاد های دوستت دارم هائی که نزده ام، برای ولیعصری که بی چشمانت هر روزش عصر جمعه است … برای خودم سیگار هم می کشم اما برای تو؛ بانو! تنها اشک می ریزم…

قسمت دوم؛ پالت…

برایمان بلیت کنسرت پالت گرفتم اما یک آن طوفان شد و هیولای تنهائی بازگشت…بلیط ها را امروز در مترو به پدری هدیه دادم که می گفت پسرش عاشق ساز زدن است و اما وسع مالیش نمی رسد برای او سازی تهیه کند، چشمانش برق می زد و بعد به یک نقطه که نمی دانم کجای زندگی اش بود خیره شد و گفت نمی تواند آن ها را از من قبول کند و به او گفتم که طوفان شد…خیلی فاجعه است!

 

—————————————————————

1.بیشتر از 90% کلمات و ماجراهای این وبلاگ توهماتِ ذهنِ بیمار و مریضم است و هیچگاه در دنیای حقیقی برایم رخ نداده است و همیشه برایم سوال بوده که چرا اکثر افراد به این نتیجه می رسند که این ها واقعیت زندگی من است!

2.مدت زیادی کوتاه کوتاه در اکانت توئیترم می نوشتم اما هیج جای دنیا این جا نمی شود برایم و دیگر جز اینجا در هیچ جا نخواهم نوشت…

3.بهار/ بی سرخی لبانت/ فریب بزرگی است که مردان دنیا/ بیهوده به انتظارش نشته اند/ بانو…

4.گاهی آدم ها باید بمانند تا زندگی جوانه بزند و رشد کند، بهار شود…

 

12512327_10204347813174829_1985830228895266826_n

 

آن اتفاقِ هولناک رُخ داد و او همان عطر تو را داشت…

آدم ها تعدادی از دردها را دوست دارند و نمی توانند از آن جدا شوند و من یکی از آن آدم ها هستم مثل خیلی از اطرافیانم صبحِ زود از خواب بیدار می شوم، سریع و بی حوصله لباس به تن می کنم و خودم را به مترو می رسانم تا از قطار تندرو تهران-کرج جا نمانم، ایستگاه آخر پیاده می شوم و مدتی به انتظار سرویس می ایستم، سیگار می کشم و به آلودگی هوا دامن می زنم. به محل کارم که می رسم تمام تلاش خودم را می کنم به خوبی بگذرانم ساعت ها را تا به پایان برسد و بعد با کوله باری از خستگی به پانسیون بر می گردم، اگر حوصله ای باشد کمی کتاب، چای و سیگار و بعد از خستگی لوله می شوم در تخت؛ بی تو…

روبرویم نشسته؛ دارم ادامه ی بحثی را که خودش پیرامون سربازی رفتن یکی از صمیمی ترین دوستانش شروع کرده است را پیش می برم و از زمین و آسمانِ سربازی برایش می گویم که آن قدرها آدمِ جذاب و فانتزی در آن پادگانِ لعنتی خواهد دید که تا چشم بر هم بزند روزها و شب هایش از پی هم می دوند به پایان می رسد آن سوگواریِ بزرگِ زندگی پسران «سربازی» تا آرامش را در چشمانش بنشانم و دیگر نگران نباشد، که  بی هوا می خواندم؛

-اون رو بده به من؟

با تعجب نگاهش می کنم و واقعاً نمی دانم چه چیز می خواهد و می پرسمش؛

+چی رو؟

با قدرت و عجیب محکم به چشمانم نگاه می کند و می گویدم؛

-اونا رو می گم؛دستاتو…دستاتو بده!

دستانش را آرام در دستانم جای می دهد و انگشتانم…انگشتانم…انگشتانم؛ نفسِ عمیق می کشم و تمام تلاشم را می کنم تا نگاهم را او بدزدم و به ادامه ی بحث را پی بگیرم؛

-نگران نباش؛ احتمالاً اگه دروه ی کد نخوره گروهبان …

و نفس عمیق می کشم و باز جمله ام را تکرار می کنم و فعل پیدا نمی کنم در ذهنم و باز نفس عمیق و تکرار جمله ای که فعل برای  پیدا نمی شود! سرم را بالا می گیرم و در چشمانش نگاه می کنم و می خندم…

حضرت نبودن، بانو! تو باید بدانی که من سالهاست می خندم؛ از دستانی که هولناک عطر تو را در خود دارند از چشمانی که هندسه ات را می طلبند از گوش هائی که …می شنوی صدایم را بانو، می خوانی این ها را! بی شک نمی خوانی و هیچ گاه نخواهی خواند اما کاش روزی بدانی این ها را که من مثل خیلی از آدم های دیگر هستم بانو، عاشق می شوم، درد می کشم، اشک می ریزم، سیگار می کشم، فلافل سلف سرویس 3000 تومانی می خورم و …

می توانم دوست بدارمش!

—————————————————

1. بهار بی سرخی لبانت فریب بزرگی است که مردان دنیا منتظرش هستند…

CdSzPE4W8AAw8NA

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,464 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @shahab1717: بین آنهایی که خوب مینویسند و کسانی که خوب میخوانند، اونهایی که خوب میفهمند را ترجیح میدهم 1 hour ago
  • "خیلی تاوان داره شریف زندگی کردن، خیلی زیاد، خیلی..." #مسعودکیمیایی 1 hour ago
  • RT @tbfana: یعنی الان #بهاره_رهنما داره نمازاشو اول وقت می خونه؟🤔🤔 2 hours ago
  • RT @x_elementt: من جای خیابون ولیعصر بودم از بغض خفه میشدم چه خندها که دیده و بعد... چه غصه ها... چه جدایی ها... چه تنهایی ها... چه بغض ها… 2 hours ago
  • RT @mmosafer: در سينه دلم گم شده تهمت به كه بندم؟ غير از تو در اين خانه كسى راه ندارد...! محمدعلی بهمنی 4 hours ago
  • RT @Alpainn: بعد از سه سال پرونده روغن پالم با تبرئه ی شرکتهابعلت نبود قانون نظارت برغذا بسته شد درستش این بودسازمان رو بخاطر عدم وضع قانون… 10 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: