قسمت اول؛ اعتراف!

اعتراف می کنم که سال هاست این جا باران با ترانه نمی بارد…

و در این میان تو در هیچ کدام از اتفاقات این شهر نیستی و من تنها سینما می روم و دو سانس پشت هم «ابد و یک روز» را می بینم و بعد سیگار می کشم، برای پیمان معادی، برای پریناز ایزدیار، برای سالنی که بیشتر از انگشتان دست تماشاگر ندارد، برای خودم که وقتی بلیت دوم را نشان می دهم با لبخند روبرو می شود، برای انقلاب ی که تو را ندارد،برای کتاب فروشی هایی که بسته اند، برای کافه هائی که خلوت اند، برای حافظ هائی که نخوانده ام، برای فریاد های دوستت دارم هائی که نزده ام، برای ولیعصری که بی چشمانت هر روزش عصر جمعه است … برای خودم سیگار هم می کشم اما برای تو؛ بانو! تنها اشک می ریزم…

قسمت دوم؛ پالت…

برایمان بلیت کنسرت پالت گرفتم اما یک آن طوفان شد و هیولای تنهائی بازگشت…بلیط ها را امروز در مترو به پدری هدیه دادم که می گفت پسرش عاشق ساز زدن است و اما وسع مالیش نمی رسد برای او سازی تهیه کند، چشمانش برق می زد و بعد به یک نقطه که نمی دانم کجای زندگی اش بود خیره شد و گفت نمی تواند آن ها را از من قبول کند و به او گفتم که طوفان شد…خیلی فاجعه است!

 

—————————————————————

1.بیشتر از 90% کلمات و ماجراهای این وبلاگ توهماتِ ذهنِ بیمار و مریضم است و هیچگاه در دنیای حقیقی برایم رخ نداده است و همیشه برایم سوال بوده که چرا اکثر افراد به این نتیجه می رسند که این ها واقعیت زندگی من است!

2.مدت زیادی کوتاه کوتاه در اکانت توئیترم می نوشتم اما هیج جای دنیا این جا نمی شود برایم و دیگر جز اینجا در هیچ جا نخواهم نوشت…

3.بهار/ بی سرخی لبانت/ فریب بزرگی است که مردان دنیا/ بیهوده به انتظارش نشته اند/ بانو…

4.گاهی آدم ها باید بمانند تا زندگی جوانه بزند و رشد کند، بهار شود…

 

12512327_10204347813174829_1985830228895266826_n

 

Advertisements