آدم ها می آیند که رفتنی شوند، دنیا آن گونه ساخته نشده که کسی بیآید و بماند…

در اتاقی که در گوشه گوشه اش بی نظمیِ یگانه ای موج می زند؛ کتاب های نیمه خوانده؛ نوشته ها و طرح های عجیب و غریب داستانیِ گاه مچاله و گاه تکه تکه روی زمین، میز، صندلی؛ سازدهنی و شیت های نت؛ پیراهن های بی جسم و ولو شده روی صندلی و سرامیک و …

بر روی تخت یک نفره دراز کشیده ایم و به سقف سرد و بی روح اتاقی خیره شده ایم که هر چقدر زمینش سردرگمی و بی نظمی زندگی روزمره و مدرن را فریاد می زند آسمانش سفید، بی روح، ساکت و صبور است…

– یه روزی منو می برن «چهرازی»! صدا نفسات داره کم کم کَرَم می کنه…

به سمتم بر می گردد و دست راستش را روی سینه ام می گذارد و با سرانگشتان کوچکش بر آن می کشد و نفسِ عمیق و از ته دلی می کشد و خودش را بیشتر از پیش در خودش جمع می کند تا آغوشش گیرم و می گویدم:

+ تو دیوونه ای شهاب! یه دیوونه ی خوب…

به سمتش برمی گردم و میان آغوشم غرقش می کنم و زمزمه هایم را برایش می خوانم؛

– ای فراتر از مکان و زمان/ تو همان قدر در اسارتم در زمین مقصری که حوا در تبعید آدم…

با بینی ام بینی اش را می سایم و به مانند قرن ها پیش چشمانش را می بندد اما مردمک هایش هیجان دارند و پَر پَر می زنند پشت پنجره ی پلک ها به چپ، راست، بالا، چپ، پائین تا بال بگشایند و قفس تن را ترک کنند، موج گرمای نفس هایش از لب هایم شروع می شود و به گردنم می رسد و بعد تمام تنم می لرزد و او که می داند من مست صدای نفس هایش هستم، این بار نفس هاش را عمیق تر و بُرَنده تر می کشد!

نفس عمیقی می کشم و چشمانش را بوسه باران می کنم تا با چشمانی بسته لبخند بزند. پیشانی ام را به پیشانی اش می چسبانم، بینی ام مماس با بینی اش می شود و لب هایم حس می کند لبهایش را، که تکانشان می دهم و می گویم:

– یه جای تاریخ باید ثبت کنن لبخندت رو، باور کن احمق تر از مورخین عصر اخیر نداریم اگه ازش ننویسن…

چشمانم تمام قد طوافش می کند اما چشمانش همچنان پشت دیوار پلک هایش پنهان شده است و من خیره به آن ها که می خواندم؛

+ یه جوری شدی؟ از چیزی می ترسی؟

– وقتی چشمات بسته اس حرف می زنی، خوشگل تر میشی….

+ جواب من این نبود، دیووونه! اذیتت می کنه نبندمشون؟

– نه…نه … خوبه؛ دوستشون دارم…(نفس عمیقی می کشم و می گویم)…از چهرازی می ترسم…از همه چهرازی ها…

——————————————————————————————-

1. خیلی از وبلاگنویس هائی که در پیوند این وبلاگ هستند دیگر نمی نویسند و فضای وبلاگستان فارسی بسیار تاریک و آرام و ساکت است؛ آدم ها رفته اند پیِ زندگی شان و تنها خاطره ای در گوشه ای از ذهنشان دارند از وبلاگ نویس بودنشان…

2. دوست داشتن اون قدر که می تونه به خود عاشق صدمه بزنه به معشوق نمی تونه…در دوست داشتن هایمان دقت کنیم!

3. کی و کجا باید داد عمر رفته بستانم…

4. این مطلب به طور دیفالت در توئیتر و فیسبوکم باز نشر می شود.



1930416_10206101532605845_1845920070474781902_n

Advertisements