You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2016.

دارم از تو می نویسم که سال هاست رفته ای و مانده ای کنج همین اتاق چند متری درست کنار کتاب ها و نگاهم می کنی و من داستان می نویسم از تو و هزاران سال بود و نبودنت که هیچ گاه به دست تو نخواهد رسید…

آدم ها سرانجام روزی به شکست اعتراف می کنند اطرفیانشان بر می خیزند و برایشان دست خواهند زد، صحبت خواهند کرد، دلاوری هایش را مثال می زنند و جوانمردی هایش را به خاطر می سپارند و بعد تنها چند ساعت که می گذرد دیگر نه از آن بازی خبری هست و نه از بازنده اش تنها تاریخ است که نام برنده را به خاطر می سپارد…

درب خانه را که باز می کند می دانم که این بار فرق می کند، این بار یکی همین جا در کنج یکی از همین اتاق ها خودش را جا می گذارد و می رود و بی تردید آن من خواهم بود، من؛ همان به قول خودش آدم دیووونه ی خوره ی کتابِ اخمو با بهمن کوچک!

بی هیچ کلامی در آغوشش می گیرم و در گوشش زمزمه می کنم:

-بپر بالا…

+ نه…کمرت درد می گیره هااا

-اون رو بی خیال…هیچی ش نمیشه…

می چرخانمش و غرق بوسه می کنم شانه هایش را و ناگهان می ایستم و نفس اش می کشم، تمامش را بی هیچ کلامی، حرفی و بعد می نشانم روی کاناپه ی قهوه ای روشنی که رو بروی تلویزیون گذاشته است و نگاهش می کنم و دستانم را بر صورتش می کشم و کنارش می نشینم. سرش را روی شانه هایم ول می کند و دستانم…کاش یکی پیدا می شد و دستانم را در همان لحظه از تنم جدا می کرد و می کاشت جوانه می زد، سبز می شد، درخت می شد…اما او به دستانم نگاه نمی کند، پاهایم را نمی بیند که ریشه دوانده اند، چشم هایم را نمی بیند که دارند سیراب می کنند تنی خشکیده را تا جوانه بزنند، لب هایم را نمی بیند پرنده شوند و بر شاخه هایم لانه بگذارند این ها را نمی بیند و سرش را به سمتم خم می کند و بوسه ای بر گونه ام می نشاند و آرام می خواندم؛

+شهاب… میشه دیگه پیش من نیای؟

جوابی ندارم و شاید هیچ وقت نداشتم در تمام مدتی که با او بوده ام زمانی که به این لحظه فکر کرده ام هیچ چیزی نداشتم که بگویم!

هق هق می زند بلند و اشک می ریزد، سرش را بین دستانم می گیرم و پیشانی اش را می بویم و بوسه باران می کنم و می گویمش:

-چشاتو ببند…بدو…چشاتو ببند …

اشکش همچنان می ریز و چهره اش همچنان غم دارد و هق هق اش بند نمی آیدو ادامه می دهم به صحبت هایم؛

-یه روزی یه جا نوشته بودم یکی باشه که بهش بگم چشماتو ببند و بعد چشماش رو ببوسم … و غرق آغوشش می کنم و بعد از چند لحظه او را تنها می گذارم با هق هق اش و زمزمه هایش که نباید وارد تنهائی من می شد، که من اذیت می شوم، که آرامشم را گرفته و بی توجه به تمام زمزمه هایش به سمت قفسه ی کتاب هایش می روم همان جائی که قرار گذاشته ام خودم را در آن جا بگذارم و دور شوم درست مابین کتاب های نادر ابراهیمی….

—————————————————————————

  1. مادربزرگ هر چند روز یک بار خواب می بیند که من و خواهرم را گُم کرده است و با فریاد و اشک خواب را می شکند و برمی خیزد و تا ساعت ها به این فکر می کند که شهاب و عاطفه کدام یک از فرزندانش بوده اند؟! حالا کجا هستند؟ چه کار می کنند!؟ تا این که مادرم به او می گوید من و خواهرم نوه هایش هستیم و او اشک می ریزد برای گم شدنمان و مادر برای دور بودنمان … این ها را که به من می گوید بغض می کنم و دلم برایش تنگ می شود…
  2. در سبز بودن تو شکی نبود بانو… شاید من آن نسیم بهاری نبودم!
  3. 262090_496541483712287_2030508202_n
Advertisements

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,627 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @Alee_zayan: بیچاره به ما که زندگی را مردیم خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید   #بیژن_ارژن 17 hours ago
  • RT @ArmanAhmari: اگه قراره ده سال دیگه هم همینجوره باشه کاش از الان بهمون بگن 18 hours ago
  • RT @Shadow__Ir: ارزش آدم به معرفتشه . 18 hours ago
  • RT @azar_arman: خیلی سادس، من تووو رو دوست دارم تووو یکی دیگه رو. 18 hours ago
  • RT @molim3karbalaei: هی میگید شب یلدا سرتون تو گوشی نباشه یوقت بابا همه اونایی که ما دوست داریم شب یلدا کنارشون باشیم تو این گوشی لامصبن:… 18 hours ago
  • ما دلبرامون هیچ وقت نبودن، این جوری دردش کمتره... #در_جستجوی_دلبر 19 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: