1. اصل دوست داشتن به جنگیدن است این که تمام خودت را بگذاری در راهی که می دانی در آن ممکن است خودت را جا بگذاری و بروی به بی راه ای که تاکنون شاید هیچ فردی قدم به آن نگذاشته باشد و این میان اگر خودت را هم از دست بدهی؛ دلت نمی سوزد، نمی گیرد، غصه نمی خورد، غم ندارد، سیگار نمی خواد، درد نمی کشد چون تو دوستش داشتی و این دوست داشتن چه عجیب و بزرگ جانوری است این گونه وقت ها همان ابتدای خوشبختی طوفان به پا می کند و هر چه دار و ندارِ توست را به باد می دهد…
  2. ایستاده ایم تا به اصرارش شام بگیریم، کتلت نمی دانم چه نامی بود در خیابان کار و تجارت رو بروی مجتمع تجاری نوآور، دستانم روی شانه اش می گذارم و به انتهای خیابان خیره می شوم و صورتش مرا به خود می آورد که آرام بر دستانم می کشد نگاهش می کنم و به او فکر می کنم و این دلم است که می ریزد، زخم است که خون می چکاند، درد است که فریاد بر می آورد و سکوت است که پادشاهی می کند میان مردان و زنان پیر و جوانی که هر کدام دلیل دارند برای خوبی و شادی و خوشی دارند و به نورها و فروشگاه ها خیره می شوند و می خرند و می فروشند اما هیچ کدامشان خون را نمی بینند که تمام خیابان را گرفته…
  3. کنارت نشسته ام، و فاصله ی بین ما تنها کوله پشتی مشکی ات نیست! کوه هست/دریا هست/جاده هست/ غروب هست/ و بانو!/من به خاطر نمی آورم که گفته باشم موهایت بی رحمانه پریشانند و / باید بدانی قطعاٌ این آخرین تلاش من نیست !

 

545548_446739832049054_1743676940_n

Advertisements