یک جاری کار می لنگد که این گونه پیش می رود روزها، که تمام نمی شود شب ها، که دامنه دارند دردها، که خون می ریزند زخم ها، که نیستی بانو…

و پریشانی نام دیگر نبودنی است که از حد بگذرد درست همان ابتدای فاجعه که آدم نمی داند کجاست و فکر می کند بیهوده زنده است و تمام راه های تنها نبودن را امتحان می کند به کنسرت می رود، به جمع های ادبی کافه ها ملحق می شود، دوستانش را صمیمی تر می بیند، سینما را جدی تر می گیرد اما میان تمام این ها گاهی تنها یک نوای آشنا، یک کجائی، یک چه خبر، یک عطر آدم را به خود می آورد که «هی فلانی، می دانی کجای ماجرا هستی؟دنیایت چگونه است؟!» و آدم این گونه وقت هاست که نمی داند به خودش چه پاسخی را بدهد و به خودش خوب که نگاه می کند ویرانه هایی را می بیند که کرور کرور آوار شده اند هر کجای شهر و بی رحمی نبودن را حس می کند و معجزه ی در خود فروریختن با خاطرات…

دلواپسم برای دنیایی که این روزها می سازم و تو در آن نیستی که بگوئی و بخواهی…

——————————————————————-

  1. من اینجای دنیا هستم…اینجا بی تو و با یادت تنها آرام و بی صدا سیگارم را می کشم…                                                                            48088_432743993462404_299971088_n
Advertisements