You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2016.

  1. راستش میزِ دو نفره ی چسبیده به بارِ «کافه باز» برای حدود ساعت 6 عصرِ چهارم اسفند نود و پنج تنها برای یک قرار دوستانه رزرو شده بود و اصلاً قرار نبود این گونه بشود که روزی بیآید و بنویسد که «هی! فلانی..من ناراحتم و حسِ علیل بودن دارم؛ از این که نمی توانم محبت هایت را…» ؛ اصلاً قرار نبود میان بوسه ها صورتم را بین دستانش بگیرد و بخواندم» تو منو دوست داری؟»؛ اصلاً قرار نبود وقتی آرزوی ساز زدن می کند سازم در کوله ام باشد و وقتی رانندگی می کند بر لبانش بگذرام و بگویم «دم و بازم را تو انجام بده من تکانش می دهم» ؛ اصلاً قرار نبود پشت چراغ قرمز بیاستیم و از مادری که گل می فروخت شاخه گلی بگیرم … اصلاً … چند سالی بود که می شناختمش، اولین ملاقاتمان عجیب بود! او آن طرف یک سالن اجتماعات پشت میکروفون مرا که با دوستانم قدم می زدم و هماهنگی های قبل از آغاز مراسم را انجام میدادم، خواند که «ببخشید شما شهاب الدین رهبر هستید؟» و من بی رحمانه پاسخ دادم که نیستم اما بودم و تاریخ رقم خورد درست آن جا که دو سال و سه ماه و شانزده روز بعد روبرویش نشسته بودم و به سیگارش نگاه می کردم که نعنائی بود…
  1. همه ی ما یک روزی، یک جائی، یک جوری به احساس مان پشت کردیم و از آن به بعد دیگر هیچ تلاش ی نکرده ایم برای بدست آوردنش نه این که حس خوبی نبوده، نه این که اگر می شد لبخند داشتیم، نه این که می توانست بهترین حادثه ی زندگی باشد و هزاران اتفاق خوب و خوب تری که با بودنش رخ می داد، ما همه ی این ها را می دانستیم اما نخواستیم؛ آخر گاهی دردِ خودخواسته شیرین تر از هر اتفاق دیگری است!
  2. راستش حالا که فکر می کنم، می بینم خوشبختی اصلاً اتفاق فوق العاده عجیب و نادری نیست، گاهی وقت ها خوشبختی همین می شود که کنارش قدم می زنید، همین که می بینید موهایش را با دست هایش به داخل شالش می برد، همین که می بینید خودش را از سرما جمع کرده و آمده تا با هم فیلم ببینید، گاهی همین که چشم هایش را از شما می دزدد! می دانید گاهی حتی از دست دادن آدم ها می شود خوشبختی، اینکه بعد از نبودن آن هاست که تنها می توانید قدر آن گونه آدم ها را بدانید هرچند هزاری هم که بیآیند و بروند اما باز او نمی شوند اما خوبی اش به این است که حداقل یک بار معنای خوشبختی را چشیده ایم و حسرت هزار باره این را داریم که باید ها را نگفته ایم! نگفته ایم که موهایش، لبخندش، دستانش، چشم هایش، قدم زدنش، زُل زدنش، اشک هایش، تعجب هایش، شوقش، قهر اش، خوشحالی اش…یادمان رفت که بگوییم هی فلانی من عاشق لبخندت هستم، که دستانش را بگیریم، که بی هوا ذوق و خوشحالیش را با یک هدیه کوچک نگاه کنیم، که بیشتر هوایش را داشته باشیم اما نشد، نتوانستیم، نخواستیم و…

10373607_719762364732874_2253625717885683736_n

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,430 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: