You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2016.

و یکی از همین روزها که به خانه می آیم و تمام مسیر را بی هوا به این فکر می کنم که تو و من ده سال دیگر کجای این دنیا هستیم و چه می کنیم!؟ آیا همدیگر را می بینیم؟ آیا کسی در زندگی مان هست که عاشقانه دوستش داریم و یا حتی سن مان چقدر می شود؟! تلویزیون را که روشن می کنم «فرناز قاضی زاده» از بی بی سی می گوید که مجموعه ابزار جدیدی اختراع شده که می تواند انسان را برای تنها یک بار به زمانی در گذشته ببرد که تنها می توان در آن به مدت 10 ساعت زندگی کرد اما با این ویژگی که هیچ برگشتی در کار نخواهد بود و او ادامه ی خبر را این گونه می خواند که تولید انبوه این دستگاه تا چند روز دیگر آغاز می شود و تا یک ماه آینده به بازار عرضه خواهد شد…

من قطعاً آن را خواهم خرید حتی اگر میان آن همه فعل و انفعال فیزیکی و شیمیایی که قرار است در آن دستگاه ناشناخته رُخ می دهد، نفس م بند بیآید، قلب دیگر نتپد، مردمک چشمانم تنگ شود و بدنم سرد! آن را می خرم و با اشتیاق کلید پاورش را می فشارم و بدون شک بر میگردم به چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت همین سالی که می گذرد.

درب را که باز می کنم می بینم ش، با تاپ نارنجی و یک دامن زیبای آبی قدم می زند و با تلفن صحبت می کند، چشمکی می زند و  به اتاق خواب می رود و چند لحظه بعد که بر می گردد آرام در آغوشش می گیرم و با ایما و اشاره می گویمش که خوبی، چه می کنی و او چشمانش را می دزد آن قدر که این بار دوباره تنگ در آغوشش می گیرم و می بویمش حریصانه و بی مهابا  آن قدر که لحن گفتارش تغییر می کند و کلمات را پشت هم می چیند تا تماس تلفنی اش پایان یابد و به آن طرف می گوید که فردا با او تماس می گیرد و در مورد سفر کوتاه آخر هفته به جنگل ابر بیشتر برای اش توضیح می دهد که خودش هم اولین بار است به آنجا می رود، که گروه خوبی هستند، که هزینه اش هم زیاد نیست که خوش می گذرد و خداحافظی می کند؛

– خیلی دیوونه ای!؟ نمی بینی با تلفن صحبت می کنم؟

تلفن را می گیرم و روی میز می گذارم و می گویمش:

+چشاتو ببند؟!

می بندد و بعد بوسه باران می کنمش! می خندد و می گوید

-شهاب! تو خیلی دیوونه ای!خیلی…

دستانم را می گیرد و می نشاندم روی کاناپه ی قهوه ای کنار تلویزیون و به آشپزخانه می رود و با دو لیوان چای بر میگردد و زیر لب غرولند می کند که همیشه توو این خونه چای کهنه است، و مثل تو نیستم که همیشه چای تازه داشته باشم و من نگاهش می کنم و لذت می برم از حجم عجیب جاودانگی اش، از بی حد و مرز بودن زیبائی اش، از دریای موهایش و زمین حاصل خیز دست های کوچکش که باران بوسه هایم بر آن می بارد که سرم را میان دست هایش می گیرد و می گوید:

-قرار بود سیگار نکشی؟ قرار نبود؟ خوو حداقل از این بهمن کوچیک دل بکن، بوش خیلی می مونه!

و تنها دقایقی بعد تهران اردیبهشتی تر از همیشه و هر سالی می شود که در تاریخ خود داشته و آن خانه ی انتهای 12 متری آزادگان قسمتی از تمام رویاهای مردان عاشق…

من آن دستگاه را می خرم و بر میگردم به ساعت 7 عصر همان روز و هزاران بار همان را زندگی می کنم…هزاران بار.


  1. عکس هدیه یکی از دوستان خوبم است.
  2. مهربون باشیم.
    gtbiluql

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,430 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: