You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2017.

آدم ها گاهی وقت ها توصیف می کنند و تو ابتدا از آن می گذری و انگار هیچ وقت آن را نشنیده ای اما سال ها که می گذرد تو بیشتر و بیشتر شبیه آن توصیف می شوی و روزی به هیچ دلیل که نشسته ای و به روزهای گذشته فکر می کنی از خاطرت گذر می کند که کسی تو را این گونه خوانده بود و من روزی این گونه توصیف شدم «شهابِ موفرفریِ خوره ی کتاب با بهمن کوچیک»…

درب را باز می کنم و بلند سلام می دهم اما می بینم کسی نیست که جوابم را بدهد و باقی همکارانش رفته اند، صدایم می کند که بروم به  دفترش و بنشینم بر صندلی میهمان و وقتی شروع به خندیدن و با هیجان صحبت کردن می کنم با اشاره ی چشم و ابرو می فهماندم که دوربین مدار بسته بالای سرش دارد ما را نگاه می کند، می نشینم آرام و بی صدا به موهایش خیره می شوم و او به مانیتور نگاه می کند و پشت هم تایپ می کند و بعد اَخمِ پشت هم و پی در پی! راستش را بخواهید آخرین باری که کنارش نشستم نه میز کاری بین مان بود و نه فاصله ای این چنین و نه چشم سومی؛ او آن سمت مبل نشسته بود و سرم را روی پایش گذاشته بود و نگاهش می کردم و او انگشتانش چفت انگشتانم بود و موبایلش که به اسپیکر متصل بود داشت برایمان قطعه ای از نامجو را می خواند اما حالا تلاش می کنم به چشمانش خیره نشوم و هر بار که مرا خطاب قرار می دهد به بهانه ای چشمانم را برگردانم به سمتی که نمی دانم کجاست! می دانید به نظرم وقتی چشم ها عادت کنند به داشتن آدم ها، به داشتن دست ها، به دیدن گونه ها، به حرکت لب ها وقتی صحبت می کند دیگر سخت می شود آن ها را از این عادت برحذر داری تا نکنند، تا نبینند، تا نخواهند، تا نفس نکشند! و عجیب ترین قسمت این ماجرا آن لحظات است که جسم و ذهنت هماهنگ می شوند برای خواستن و داشتن او و تو فقط نقطه ی مقابل این ها مغز -عقل را استفاده نکردم زیرا فکر می کردم که این جا شاید به معنای دانائی برداشت شود- را داری که نمی گذارد عمل کنی و شروع می کنی به صحبت کردن در مورد موضوعات عجیب و غریب که شاید کوچ کند آن همه خواستن از تو…میان تمام این ها بودم، میان خواستن ها و نخواستن ها که صدایم کرد:

-شهاب! تو مدرکت رو از همین سایت جدیده گرفتی؟

+آره…چطور؟

-خوو خیلی مسخره شده! قبلیه بهتر بود! این خیلی عنِ؛ الان نمی تونم چ جوری باید درخواست بدم، بیا این ور ببین می تونی…

راستش می توانستم و می دانستم باید بر روی کدام آیکون بزند و درخواست بدهد که چگونه مدرک بگیرد و ریز نمرات و بعد ترجمه اما نگفتم، اینجا نه بحث عقل بود و نه دل! موضوع تنهائی من بود که داشت عمق پیدا می کرد، می دانستم می خواهد بعد این ها برود به جائی که خودش هم نمی داند کجاست، جائی غیر اینجایی که حالا هست، برود یک گوشه ی دنیا تنها باشد و به قول خودش شاید ازدواج کند و بعد معلم شود یا پیش خدمت و یا هر کار دیگه ای و زندگی جدیدی بسازد از نو بی هیچ دغدغه ای و غمِ پلاسکو را نخورد، اشک نریزد برای بی خانمان شده های زلزله، درد نکشد برای معدنچیان و آرام و بی هیاهو ادامه دهد به روزگارش!

راستش اولین بار که این ها را گفت، گفتمش:

+ده سال دیگه کجای این دنیایی؟

-نمی دونم…هرجا ممکنه! ولی تو پیشم میای؟…

چرا دروغ بگویم می خواستم همان جا تنگ در آغوشش بگیرم و بگویمش نرو اما نگفتم! شاید به این خاطر بود که می دانستم که اگر تصمیمی بگیرد انجامش می دهد! او که برود از این که هستم تنها تر می شوم، می دانید این که با قاطعیت می گویم تنها تر میشوم از آن جهت است که آدم همیشه باید کسی را داشته باشد که وقت و بی وقت حتی بعد از چند هفته بی خبری با او تماس بگیرید و تمام غم و غصه هایش را به او بگوید، این که محیط کارش چگونه است، این که پول ندارد، این که دلش سفر می خواهد، این که چقدر عجیب شده است دنیا و هزار موضوع دیگر که اگر او برود فکر می کنم دیگر کسی نخواهد بود که بخواهم این ها را به او بگویم جز این که سالها بعد دوباره بیابمش یه گوشه ی دنیا…

اما اعتراف می کنم از نبودش می ترسم!


پی نوشت:

  1. جایی خواندم که درد ها حاصل خوشی هائی هستند که در زمان و مکان درست نصیب مان نشده اند اما امتداد روزآنه ی آن تنها فرق بین بودن و نبودن است.
  2. دل است دیگر یک وقت می شود خودت تهران هستی اما او  دلِ توست دارد به یارش در کامپو دئی میراکولی خیره نگاه می کند!

 

Advertisements

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,627 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @Alee_zayan: بیچاره به ما که زندگی را مردیم خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید   #بیژن_ارژن 17 hours ago
  • RT @ArmanAhmari: اگه قراره ده سال دیگه هم همینجوره باشه کاش از الان بهمون بگن 18 hours ago
  • RT @Shadow__Ir: ارزش آدم به معرفتشه . 18 hours ago
  • RT @azar_arman: خیلی سادس، من تووو رو دوست دارم تووو یکی دیگه رو. 18 hours ago
  • RT @molim3karbalaei: هی میگید شب یلدا سرتون تو گوشی نباشه یوقت بابا همه اونایی که ما دوست داریم شب یلدا کنارشون باشیم تو این گوشی لامصبن:… 18 hours ago
  • ما دلبرامون هیچ وقت نبودن، این جوری دردش کمتره... #در_جستجوی_دلبر 19 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: