You are currently browsing the monthly archive for اوت 2017.

جائی خواندم آدم ها وقتی می روند که عاشق هستند اما چرا من ماندم میانه ی راه تهران-دهلی و به لبخندت و پیراهنت گل دارت نگاه کردم…

حقیقتش این است بانو که من باختم اما نه از آن دسته بازنده هائی که یک دنیا به احترام شان کلاه از سر بردارند و ایستاده تشویق شان می کنند، نه از آن بازنده هائی که بعد از ماجرا به پایان نزدیک می شوند و نه از آن هائی که حسرت تلاش های کرده و ناکرده و فرصت های از دست رفته را می خورند؛ من دانسته و خود خواسته تسلیم شدم بی آن که کسی حتی متوجه شود، می دانی آدم ها گاهی وقت ها سال ها زندگی می کنند تنها به امید یک لحظه و برای من آن لحظه یکی از همین روزها رسید و گذشت مثلِ آواز ابوعطای بسطامی که هنوز آوارش در کوچه پس کوچه های ارگ بم می خواند و بر بدنِ ایران سنگینی می کند؛ مثلِ زمزمه ی حمیدِ هامونِ مهرجوئی که یک لحظه تمام ش را قله ی دماوند کرده و بعد سال ها فوران می کند و کلمات را آن چنان پشت هم می چیند که تا سال های سال از خاطرمان نرود و اوقات تنهائی مان به آن فکر کنیم که «پس تکلیف عشق چی میشه؟؛ مثلِ افشین یداللهی که میان آرزوها و خاطره ها آن قدر رفت و آمد که حسرتِ ما شدن را در ورودی اتوبان کرج آن قدر آرام فریاد زد که هیچ کس آن را نشنید شبیه خدا؛ چرا راه دور برویم بانو! مثلِ من، من که ایستاده بودم روی بلوک های کنار خیابان «کار و تجارت» روبروی پیتزا رُز و نگاهت می کردم تا ساندویچ هایمان حاضر شود و دست راستم که بی مهابا رفت روی شانه هایت و صورتت که خم شد و آرام بود نفس هایت، گرم بود اما بهاری، بغض بود اما لبخند داشت، درد بود ولی شیرین و به قول قیصر عجیب دامنه داشت تا سالهای سال و آن لحظه گذشت…

ما بیشتر از آن که هر چیزی بخواهیم باشیم حتی خودمان، آدم حرف های نگفته، اشک های نریخته، راه های نرفته، فریادهای نزده و هزاران کار نکرده ایم اما حقیقت این است که تمام این نخواستن ها را تنها تا یک جائی می توانیم با خودمان حمل کنیم و فکر می کنم روزی می رسد که باید آن ها را گوشه ی بگذاریم و تکه کاغذی بر روزی آن ها بگذاریم با این عنوان که «این ها تمامِ من بود اما نتوانستم با خودم ببرمشان، مراقبشان باشید» و بعد به راه مان ادامه دهیم تا کجایش را نمی دانم اما فکر می کنم سرنوشت می گوید که باید برویم…

Advertisements

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,626 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @dabirebazigoosh: امروز تولد حسن جان شماعی‌زاده‌س،من که مریدشم،زنده باشه و واسه ما اهنگای آس بسازه 3 minutes ago
  • RT @Behzadm75: این محاسباتو فقط یه دهه شصتی میتونه درک کنه. https://t.co/2vstoVDoT1 6 minutes ago
  • RT @18ParaMoon: کل زندگیمون تو ایران فقط در حال پیچوندنیم مدرسه دانشگاه سربازی پلیس راهنمایی رانندگی گشت ارشاد کار رابطه همرو 8 minutes ago
  • RT @negarensan67: دوستان بازی فوتسال فردا و پس فردا تیم زنان ایران و ایتالیا رایگان است و نیازی به خرید بلیط نیست.ساعت ۴ سالن پیامبر اعظم م… 1 hour ago
  • RT @faeezzeh: تنهایی مسابقه دادن بالاترین لذت و شوق زندگی را همراه دارد...تنها دویدن، شتاب در رسیدن به جایی نیست، حرکتی است در ژرفای خود و… 1 hour ago
  • RT @jbombii: شکمم ... ای شکوه پا بر جاااااا 🎶 1 hour ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: