آدم ها گاهی وقت ها توصیف می کنند و تو ابتدا از آن می گذری و انگار هیچ وقت آن را نشنیده ای اما سال ها که می گذرد تو بیشتر و بیشتر شبیه آن توصیف می شوی و روزی به هیچ دلیل که نشسته ای و به روزهای گذشته فکر می کنی از خاطرت گذر می کند که کسی تو را این گونه خوانده بود و من روزی این گونه توصیف شدم «شهابِ موفرفریِ خوره ی کتاب با بهمن کوچیک»…

درب را باز می کنم و بلند سلام می دهم اما می بینم کسی نیست که جوابم را بدهد و باقی همکارانش رفته اند، صدایم می کند که بروم به  دفترش و بنشینم بر صندلی میهمان و وقتی شروع به خندیدن و با هیجان صحبت کردن می کنم با اشاره ی چشم و ابرو می فهماندم که دوربین مدار بسته بالای سرش دارد ما را نگاه می کند، می نشینم آرام و بی صدا به موهایش خیره می شوم و او به مانیتور نگاه می کند و پشت هم تایپ می کند و بعد اَخمِ پشت هم و پی در پی! راستش را بخواهید آخرین باری که کنارش نشستم نه میز کاری بین مان بود و نه فاصله ای این چنین و نه چشم سومی؛ او آن سمت مبل نشسته بود و سرم را روی پایش گذاشته بود و نگاهش می کردم و او انگشتانش چفت انگشتانم بود و موبایلش که به اسپیکر متصل بود داشت برایمان قطعه ای از نامجو را می خواند اما حالا تلاش می کنم به چشمانش خیره نشوم و هر بار که مرا خطاب قرار می دهد به بهانه ای چشمانم را برگردانم به سمتی که نمی دانم کجاست! می دانید به نظرم وقتی چشم ها عادت کنند به داشتن آدم ها، به داشتن دست ها، به دیدن گونه ها، به حرکت لب ها وقتی صحبت می کند دیگر سخت می شود آن ها را از این عادت برحذر داری تا نکنند، تا نبینند، تا نخواهند، تا نفس نکشند! و عجیب ترین قسمت این ماجرا آن لحظات است که جسم و ذهنت هماهنگ می شوند برای خواستن و داشتن او و تو فقط نقطه ی مقابل این ها مغز -عقل را استفاده نکردم زیرا فکر می کردم که این جا شاید به معنای دانائی برداشت شود- را داری که نمی گذارد عمل کنی و شروع می کنی به صحبت کردن در مورد موضوعات عجیب و غریب که شاید کوچ کند آن همه خواستن از تو…میان تمام این ها بودم، میان خواستن ها و نخواستن ها که صدایم کرد:

-شهاب! تو مدرکت رو از همین سایت جدیده گرفتی؟

+آره…چطور؟

-خوو خیلی مسخره شده! قبلیه بهتر بود! این خیلی عنِ؛ الان نمی تونم چ جوری باید درخواست بدم، بیا این ور ببین می تونی…

راستش می توانستم و می دانستم باید بر روی کدام آیکون بزند و درخواست بدهد که چگونه مدرک بگیرد و ریز نمرات و بعد ترجمه اما نگفتم، اینجا نه بحث عقل بود و نه دل! موضوع تنهائی من بود که داشت عمق پیدا می کرد، می دانستم می خواهد بعد این ها برود به جائی که خودش هم نمی داند کجاست، جائی غیر اینجایی که حالا هست، برود یک گوشه ی دنیا تنها باشد و به قول خودش شاید ازدواج کند و بعد معلم شود یا پیش خدمت و یا هر کار دیگه ای و زندگی جدیدی بسازد از نو بی هیچ دغدغه ای و غمِ پلاسکو را نخورد، اشک نریزد برای بی خانمان شده های زلزله، درد نکشد برای معدنچیان و آرام و بی هیاهو ادامه دهد به روزگارش!

راستش اولین بار که این ها را گفت، گفتمش:

+ده سال دیگه کجای این دنیایی؟

-نمی دونم…هرجا ممکنه! ولی تو پیشم میای؟…

چرا دروغ بگویم می خواستم همان جا تنگ در آغوشش بگیرم و بگویمش نرو اما نگفتم! شاید به این خاطر بود که می دانستم که اگر تصمیمی بگیرد انجامش می دهد! او که برود از این که هستم تنها تر می شوم، می دانید این که با قاطعیت می گویم تنها تر میشوم از آن جهت است که آدم همیشه باید کسی را داشته باشد که وقت و بی وقت حتی بعد از چند هفته بی خبری با او تماس بگیرید و تمام غم و غصه هایش را به او بگوید، این که محیط کارش چگونه است، این که پول ندارد، این که دلش سفر می خواهد، این که چقدر عجیب شده است دنیا و هزار موضوع دیگر که اگر او برود فکر می کنم دیگر کسی نخواهد بود که بخواهم این ها را به او بگویم جز این که سالها بعد دوباره بیابمش یه گوشه ی دنیا…

اما اعتراف می کنم از نبودش می ترسم!


پی نوشت:

  1. جایی خواندم که درد ها حاصل خوشی هائی هستند که در زمان و مکان درست نصیب مان نشده اند اما امتداد روزآنه ی آن تنها فرق بین بودن و نبودن است.
  2. دل است دیگر یک وقت می شود خودت تهران هستی اما او  دلِ توست دارد به یارش در کامپو دئی میراکولی خیره نگاه می کند!

 

Advertisements

و یکی از همین روزها که به خانه می آیم و تمام مسیر را بی هوا به این فکر می کنم که تو و من ده سال دیگر کجای این دنیا هستیم و چه می کنیم!؟ آیا همدیگر را می بینیم؟ آیا کسی در زندگی مان هست که عاشقانه دوستش داریم و یا حتی سن مان چقدر می شود؟! تلویزیون را که روشن می کنم «فرناز قاضی زاده» از بی بی سی می گوید که مجموعه ابزار جدیدی اختراع شده که می تواند انسان را برای تنها یک بار به زمانی در گذشته ببرد که تنها می توان در آن به مدت 10 ساعت زندگی کرد اما با این ویژگی که هیچ برگشتی در کار نخواهد بود و او ادامه ی خبر را این گونه می خواند که تولید انبوه این دستگاه تا چند روز دیگر آغاز می شود و تا یک ماه آینده به بازار عرضه خواهد شد…

من قطعاً آن را خواهم خرید حتی اگر میان آن همه فعل و انفعال فیزیکی و شیمیایی که قرار است در آن دستگاه ناشناخته رُخ می دهد، نفس م بند بیآید، قلب دیگر نتپد، مردمک چشمانم تنگ شود و بدنم سرد! آن را می خرم و با اشتیاق کلید پاورش را می فشارم و بدون شک بر میگردم به چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت همین سالی که می گذرد.

درب را که باز می کنم می بینم ش، با تاپ نارنجی و یک دامن زیبای آبی قدم می زند و با تلفن صحبت می کند، چشمکی می زند و  به اتاق خواب می رود و چند لحظه بعد که بر می گردد آرام در آغوشش می گیرم و با ایما و اشاره می گویمش که خوبی، چه می کنی و او چشمانش را می دزد آن قدر که این بار دوباره تنگ در آغوشش می گیرم و می بویمش حریصانه و بی مهابا  آن قدر که لحن گفتارش تغییر می کند و کلمات را پشت هم می چیند تا تماس تلفنی اش پایان یابد و به آن طرف می گوید که فردا با او تماس می گیرد و در مورد سفر کوتاه آخر هفته به جنگل ابر بیشتر برای اش توضیح می دهد که خودش هم اولین بار است به آنجا می رود، که گروه خوبی هستند، که هزینه اش هم زیاد نیست که خوش می گذرد و خداحافظی می کند؛

– خیلی دیوونه ای!؟ نمی بینی با تلفن صحبت می کنم؟

تلفن را می گیرم و روی میز می گذارم و می گویمش:

+چشاتو ببند؟!

می بندد و بعد بوسه باران می کنمش! می خندد و می گوید

-شهاب! تو خیلی دیوونه ای!خیلی…

دستانم را می گیرد و می نشاندم روی کاناپه ی قهوه ای کنار تلویزیون و به آشپزخانه می رود و با دو لیوان چای بر میگردد و زیر لب غرولند می کند که همیشه توو این خونه چای کهنه است، و مثل تو نیستم که همیشه چای تازه داشته باشم و من نگاهش می کنم و لذت می برم از حجم عجیب جاودانگی اش، از بی حد و مرز بودن زیبائی اش، از دریای موهایش و زمین حاصل خیز دست های کوچکش که باران بوسه هایم بر آن می بارد که سرم را میان دست هایش می گیرد و می گوید:

-قرار بود سیگار نکشی؟ قرار نبود؟ خوو حداقل از این بهمن کوچیک دل بکن، بوش خیلی می مونه!

و تنها دقایقی بعد تهران اردیبهشتی تر از همیشه و هر سالی می شود که در تاریخ خود داشته و آن خانه ی انتهای 12 متری آزادگان قسمتی از تمام رویاهای مردان عاشق…

من آن دستگاه را می خرم و بر میگردم به ساعت 7 عصر همان روز و هزاران بار همان را زندگی می کنم…هزاران بار.


  1. عکس هدیه یکی از دوستان خوبم است.
  2. مهربون باشیم.
    gtbiluql
  1. راستش میزِ دو نفره ی چسبیده به بارِ «کافه باز» برای حدود ساعت 6 عصرِ چهارم اسفند نود و پنج تنها برای یک قرار دوستانه رزرو شده بود و اصلاً قرار نبود این گونه بشود که روزی بیآید و بنویسد که «هی! فلانی..من ناراحتم و حسِ علیل بودن دارم؛ از این که نمی توانم محبت هایت را…» ؛ اصلاً قرار نبود میان بوسه ها صورتم را بین دستانش بگیرد و بخواندم» تو منو دوست داری؟»؛ اصلاً قرار نبود وقتی آرزوی ساز زدن می کند سازم در کوله ام باشد و وقتی رانندگی می کند بر لبانش بگذرام و بگویم «دم و بازم را تو انجام بده من تکانش می دهم» ؛ اصلاً قرار نبود پشت چراغ قرمز بیاستیم و از مادری که گل می فروخت شاخه گلی بگیرم … اصلاً … چند سالی بود که می شناختمش، اولین ملاقاتمان عجیب بود! او آن طرف یک سالن اجتماعات پشت میکروفون مرا که با دوستانم قدم می زدم و هماهنگی های قبل از آغاز مراسم را انجام میدادم، خواند که «ببخشید شما شهاب الدین رهبر هستید؟» و من بی رحمانه پاسخ دادم که نیستم اما بودم و تاریخ رقم خورد درست آن جا که دو سال و سه ماه و شانزده روز بعد روبرویش نشسته بودم و به سیگارش نگاه می کردم که نعنائی بود…
  1. همه ی ما یک روزی، یک جائی، یک جوری به احساس مان پشت کردیم و از آن به بعد دیگر هیچ تلاش ی نکرده ایم برای بدست آوردنش نه این که حس خوبی نبوده، نه این که اگر می شد لبخند داشتیم، نه این که می توانست بهترین حادثه ی زندگی باشد و هزاران اتفاق خوب و خوب تری که با بودنش رخ می داد، ما همه ی این ها را می دانستیم اما نخواستیم؛ آخر گاهی دردِ خودخواسته شیرین تر از هر اتفاق دیگری است!
  2. راستش حالا که فکر می کنم، می بینم خوشبختی اصلاً اتفاق فوق العاده عجیب و نادری نیست، گاهی وقت ها خوشبختی همین می شود که کنارش قدم می زنید، همین که می بینید موهایش را با دست هایش به داخل شالش می برد، همین که می بینید خودش را از سرما جمع کرده و آمده تا با هم فیلم ببینید، گاهی همین که چشم هایش را از شما می دزدد! می دانید گاهی حتی از دست دادن آدم ها می شود خوشبختی، اینکه بعد از نبودن آن هاست که تنها می توانید قدر آن گونه آدم ها را بدانید هرچند هزاری هم که بیآیند و بروند اما باز او نمی شوند اما خوبی اش به این است که حداقل یک بار معنای خوشبختی را چشیده ایم و حسرت هزار باره این را داریم که باید ها را نگفته ایم! نگفته ایم که موهایش، لبخندش، دستانش، چشم هایش، قدم زدنش، زُل زدنش، اشک هایش، تعجب هایش، شوقش، قهر اش، خوشحالی اش…یادمان رفت که بگوییم هی فلانی من عاشق لبخندت هستم، که دستانش را بگیریم، که بی هوا ذوق و خوشحالیش را با یک هدیه کوچک نگاه کنیم، که بیشتر هوایش را داشته باشیم اما نشد، نتوانستیم، نخواستیم و…

10373607_719762364732874_2253625717885683736_n

من او را نمی شناسم و نمی دانم کجای این دنیاست، چه می کند، کجا می رود، با که وقتی صحبت می کند لبانش از لبخند می شکفند، به کدام کافه می رود و تنهائی هایش را قهوه می نوشد، برای این پائیز چتر دارد، آخرین کتابی که خوانده است چه بوده، آخرین اشک هایش کجای دنیا را بارانی کرده ، زلف بر بادش کدام قلب ها را کبود کرده است، چشم هایش کدام دست ها را سبز و آغوشش کجا آرام می گیرد! من این ها را نمی دانم و خیلی از چیزهای دیگر را…. من او را نمی شناسم اما او می شناسدم، آن قدر خوب که می داند چه می خواهم و از چه می نویسم و کدام نویسنده را دوست دارم حتی برایم آرزوی خوب ها و بهترین ها را می کند که وقتی توئیترم را چک می کنم به من پیغام داده است؛

  • سلامممم!
    من نادیام؛
    پیدا کردم معشوقمو!
    بالاخره یه نفر عاشقه زلفم شد..
    -_-و منم عاشقشمم
    تو چی شدی؟ پیدا کردی معشوقه ی موفرفریه رنگی رنگیه خوشحاله کوچولوتو؟؟؟؟
    کامو میگه تو هر قرنی دو یا سه نفر واقعا عاشق میشن!

همیشه دلم میخواست اون نفر من باشم…و شدم….

امیدوارم تو هم تو این قرن جز ما باشیییی
تنها کسی بودی که فکر میکردم با بقیه فرق داری برای همین پی ام دادم!

راستی مرد آرزوهای خوب….هیچی….
خدافزززززز
خدافز برای همیشه…

او مرا می شناسد و من تنها می دانم که او شاد است حالا! آن قدر که آمده است و یک اکانت فیک ساخته است تا خوشحالیش را به من بگوید و از روزهای روشن پیش رویش، و این که چقدر این دنیای بزرگ ما کوچک است و این که اگر شبکه های اجتماعی نبود من هیچ وقت آرزوهایم را نمی نوشتم، او نمی خواند، اکانت قیک نمی ساخت و خوشحالیش را با من تقسیم نمی کرد  و من راستش در جواب تعلل کردم و سکوت…

بگذار اعتراف کنم! حسادت می کنم به تو، به عاشق شدنت، به لبخند های دو نفره یتان، به فیلم هایی که با هم می بینید، به کافه هایی که با هم می روید، به شاملوهائی که برای هم می خوانید، به سفرهایی که با هم می روید…من به تمام این ها حسادت می کنم… و سخت…

سخت خوشحالم و شاد…


  1. این متن براساس یک ماجرای حقیقی که برای شخص بنده اتفاق افتاده، نوشته شده است و تمامی دایلوگ های آن حقیقی می باشند.

1622232_1162444807101799_8183045329066787586_n

یک جاری کار می لنگد که این گونه پیش می رود روزها، که تمام نمی شود شب ها، که دامنه دارند دردها، که خون می ریزند زخم ها، که نیستی بانو…

و پریشانی نام دیگر نبودنی است که از حد بگذرد درست همان ابتدای فاجعه که آدم نمی داند کجاست و فکر می کند بیهوده زنده است و تمام راه های تنها نبودن را امتحان می کند به کنسرت می رود، به جمع های ادبی کافه ها ملحق می شود، دوستانش را صمیمی تر می بیند، سینما را جدی تر می گیرد اما میان تمام این ها گاهی تنها یک نوای آشنا، یک کجائی، یک چه خبر، یک عطر آدم را به خود می آورد که «هی فلانی، می دانی کجای ماجرا هستی؟دنیایت چگونه است؟!» و آدم این گونه وقت هاست که نمی داند به خودش چه پاسخی را بدهد و به خودش خوب که نگاه می کند ویرانه هایی را می بیند که کرور کرور آوار شده اند هر کجای شهر و بی رحمی نبودن را حس می کند و معجزه ی در خود فروریختن با خاطرات…

دلواپسم برای دنیایی که این روزها می سازم و تو در آن نیستی که بگوئی و بخواهی…

——————————————————————-

  1. من اینجای دنیا هستم…اینجا بی تو و با یادت تنها آرام و بی صدا سیگارم را می کشم…                                                                            48088_432743993462404_299971088_n

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,627 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @Alee_zayan: بیچاره به ما که زندگی را مردیم خوشبخت شما که مرگ را زیسته‌اید   #بیژن_ارژن 17 hours ago
  • RT @ArmanAhmari: اگه قراره ده سال دیگه هم همینجوره باشه کاش از الان بهمون بگن 18 hours ago
  • RT @Shadow__Ir: ارزش آدم به معرفتشه . 18 hours ago
  • RT @azar_arman: خیلی سادس، من تووو رو دوست دارم تووو یکی دیگه رو. 18 hours ago
  • RT @molim3karbalaei: هی میگید شب یلدا سرتون تو گوشی نباشه یوقت بابا همه اونایی که ما دوست داریم شب یلدا کنارشون باشیم تو این گوشی لامصبن:… 18 hours ago
  • ما دلبرامون هیچ وقت نبودن، این جوری دردش کمتره... #در_جستجوی_دلبر 19 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: