You are currently browsing the tag archive for the ‘روز مرگی هایم’ tag.

خوابيدن؛

ميان اتفاقات گودال عميقي كه سال هاست در حال فرو رفتن در آن هستم و حقيقتش اين است كه مانند بسياري از آدم هاي ديگر آن اوايلش نمي خواستم اين گونه ادامه بدهم و غرق شوم پس شروع كردم به دست و پا زدن! نه يك روز يا چند روز بلكه چند سال حتي راه حلي نيز برايش پيدا كردم كه مدتي اثر بخش بود و آن اين بود كه  يك دفترچه تهيه و آدم ها را در آن ذخيره و حفظ مي كردم تا  از نظر خودم مانع  آن شوم كه برايم به انتها برسند اما از يك جا به بعد ديگر نتوانستم مانع تمام شدن اطرافيانم شوم…

كنج يك پارك پُر هياهو و شلوغ بر نيمكتي نشسته ايم با فاصله در دو سمت آن، در حالي كه پشت كرده ايم به چند كودك قد و نيم قد كه به دنبال توپِ خوشبختي و شادي ه كودكانه، مي دوند و فرياد سر مي دهند! نگاهي به نيم رخ اش كه به رو به رو اي مبهم و دور خيره شده است مي اندازم و آرام روي  بر مي گردانم تا من هم به رو به روئي خيره شوم و با چشماني باز به خواب بروم و برگردم به همين چند دقيقه قبل و تمام ماجرا را از نو و جزء به جزء نگاه كنم درست از همان وقتي كه پشت تلفن مي گفتمش زير سايه ي پل ايستاده ام تا باران خيسم نكند و منتظرم تا باچترش بيآيد و او قه قه مي زد و اصرار مي كرد كه بروم زير باران، خيس شوم! چون آدم وقتي كسي را دوست دارد بايد ساعتها زير باران منتظر بايستد و…

مدتي كه مي گذرد رو به من كند و مي گويد:

– حرفي نداري بزني؟

نگاه مي كنم، درست در چشمانش و بعد مي روم روي ابروهايش كه به سليقه ام كمي عريض تر از حد معمولش آرايش شده است و بعد چشم مي گردانم بر لبايش كه با آرامش، لبخندي غريب دارد از چپ به راست؛ تا نگين كاشته شده بر ميناي سومين دندانش بيشتر مشخص شود و بعد گونه هايش كه به مانند هميشه كمي تيره آرايش شده و به اين فكر مي كنم كه در انديشه ي آدمي بوده كه سال ها قبل آمده است و رفته يا كسي كه همين چند وقت اخير و در يكي از همين عصرهاي كوتاه پائيزي قدم به قدم… كه ميان توهمات و افكارم مي آيد و پا مي كوبد كه؛

– ميشه اين قد نگاه فلسفي نكني! اَه! اومديم خوش باشيم آ!! موش آبكشيده!

مي خندم و دستانم را پيشكشش مي كنم؛

– افتخار همراهي ميدين…

و افتخار همراهي مي دهد و آن روز پس از هر پائيز، پائيزِ ديگري مي رسد، پس از هر سه شنبه، سه شنبه اي ديگر زاده مي شود و خداوند دم به دم به آفرينش كوه دست مي زند و عطر تو آغاز مي شود بانــــو! و از آن پس ديوار مي شود شهر و محال؛ زنده بودن و عذاب كشيدن. به همين سادگي تنها مي مانم؛ تن هاي تنها رو به روي ديواري كه تا ابد قد كشيده است. از آن جا مي توانم بازهم دوستت داشته باشم كه باشي، كه بماني، كه بخندي، كه ببيني، كه دستانم را بگيري و…

بانـــو؛ حالا تو مي تواني رو بروي آيينه بايستي و به خودت شاخه گلي سرخ هديه بدهي! و چند لحظه بعد موهايت را كودكانه ببافي، شال فيروزه ايت بر باد دهي و داد مردمان را به آسمان بلند كني و با سنگيني دستانت تاريخ را بر دوش بگيري و خدا شــ…

————————————————–

1. در كتاب تاريخ طبري آمده است كه خداوند سه شنبه به آفرينش كوه دست زده است.

2. تـــو؛/ با آن ابـــروان گــــره گــــره/ تنها/ شـــيــــراز تاريـــخ هستي!/ حالا فكر كن؛/ لحظه اي لبخند بزني…

untitled

Advertisements

و چقدر ابله واژه ي برآزنده ايست برايشان و چقدر خوب بود ((ابله)) را داستايوفسكي نمي نوشت تا من كتابي مي نوشتم به اين عنوان و  يكي از بزرگترين فانتزي هاي زندگي ام را در آن شرح مي دادم، اينكه چقدر دوست دارم هر وقت چنين خانمي را در كافه، پارك، مهماني يا هر جاي ديگري ديدم، بروم فنجان هر كوفت زهر ماري كه دارد مي خورد يا هر چيز دم دستي كه روي ميز مشتركش با جانور قرار دارد را بردارم و در اوج بي رحمي و شقاوت در حلقش فرو كنم تا نتواند حرف بزند و وقتي آن جانور همراهش خواست از او دفاع كند قاشق هاي احتمالي موجود را در چشمانش بفشارم تا از درد تنها بتواند بدود و به درب و ديوار برخورد كند و ديگر هيچ چيزي جزء درد را به خاطر نياورد و بتوانم مورد مذكور را كشان كشان در حالي كه موهايش را در دست گرفته ام و خطابه اي بلند بالا از رفتارهاي مضحك، وقيح و آسف بار او مي خوام و او نيز مراتب عجز ، ناله، اظهار پشيماني از گفتگو با جانور ، و گهگداري هم خواستن مادرش از شدت درد اعلام مي كند ببرمش به اتاق بازجوئي و جسم بي جان او را روي صندلي بنشانم.

بعدش صندليم را برگردانم و مثل بازجو هاي بي رحم و سنگ دل روبرويش بنشينم و  يك ليوان آب برايش بريزم و تعارفش كنم كه بخورد و او سرش را تكان دهد، از صندلي با خشم و عصبانيت مفرط برخيزم و شروع به داد و بيداد كنم و فريادم هفت گوش فلك را كَر كند و دورش قدم بزنم با كفش هائي كه پاشنه هايش باعث ايجاد صداي عصبي مي شوند و پشت هم بگويمش كه بفهم! بفهم! بفهم! و از عصبانيت ليوان آب را بردارم و بكوبم بر ميز و آب پخش شود روي صورتش و پيراهن من و دوباره ليوان را پر كنم و آن قدر ادامه بدهم به اين كار تا خونم به جوش بيآيد و مسائل شخصي ام را وارد مسائل كاري كنم و بگويم آخر آدم احمق، تو چه ات از من كمتر است؟ هان! من كه تا به حال با ده يا پانزده نفر خوابيده ام وقتي جانوري را مي بينم تا وقتي خودم نخواهم احساس او برايم چيزم نيست! آن وقت تو خودت را به چند تا كلمه و يك فنجان قهوه  فروخته اي بدبخت(اين بدبخت را دوست دارم بلند و با حرص بگويم، حس خوبي دارد انگار! نوشتنش كه خوب است حداقل!) و بعد كه كلي شيرفهمش كردم همان طور گريان و نالان ببرمش پشت اتاق بازجوئي كه پشت شيشه بنشيند و ببيند بازجوئي ام از جانور عاشق پيشه را  كه تنها با همان چند سيلي چپ و راست ابتدائي كه  نوش جان مي كند نطقش باز مي شود و هزار حرف نگفته را مي زند…

————————————————-

1. بخشي از داستان كوتاه (( كسي منتظرم نيست؛ بايد بروم!)).

2. مدتي نبودم و نتوانستم دوستان ديگر را بخوانم؛ مي خوانمتان حتمن!

3. معجزه!/ بوسه ي توست؛/ كه هر چند صدسال يك بار/ گونه هاي تاريخ را سُرخ مي كند!

1395839_532858053450997_1215796479_n

هزار سال ديگر؛

مي بايست اين شهر، تو را به خاطر داشته باشد؛ هزار سال ديگر ، هنوز نبودنت بي رحمانه درد، دارد؛ هزار سال ديگر، زير بارش باران، اشك هاي مردي پنهان مي شود؛ هزار سال ديگر، واژگان رنگ تو را دارند؛ هزار سال ديگر هم مردماني هستند كه عاشقانه آلوده ي تو شده اند؛ هزار سال ديگر، تمام نيمه هاي پُر و خالي فنجان چاي نقشي از لبان تو بر كنج خود دارند؛ هزار سال ديگر هنوز يادت، شيرين مي كند قهوه ها را؛ هزار سال ديگر رد چشمان تو در تاريخ مانده است؛ هزار سال ديگر هيچ اتفاقي نمي تواند مثل آمدنت به زندگي دامن بزند؛ هزار سال ديگر، تو، آن باد موافقي كه ابرها براي بارش مي خواهند؛ هزار سال ديگر، تو، بغض شده اي در گلوي آدم هائي كه بغض تو را از پدرشان به ارث برده اند؛ هزارسال ديگر، تو نباشي، اين همه بر باد مي كارند؛ هزار سال ديگر، گيسوي آشفته ي تو، مهم ترين و بزرگترين بحران جهان است؛ هزار سال ديگر، چشمان تو، تنها پايتخت بشري است؛ هزار سال ديگر، معجزه، بوسه هاي تو مي شود و گونه هاي كسي را سرخ مي كند؛ هزار سال ديگر، تو، تنها مقصد مشترك ثانيه ها مي شوي؛ هزار سال ديگر…

هزار سال ديگر من سال هاست خوابيده ام وهزار سال خواب تو را ديده ام!

————————————————————–

1. پست اخير و همچنين 3 پست آتي وبلاگ به صورت زمان بندي شده بر روي خروجي قرار مي گيرد و مدتي نمي توانم نوشته هايتان را دنبال كنم و صد البته با عرض شرمندگي بسيار نمي توانم پاسخگوي ديدگاه تان باشم.

2. اين خشك سالي ها/ تاوان/ بهار هاي بي توست/ بانــــو!

3. هيچ وقت تا اين اندازه از خواب متنفر نبودم.

400374_10151708019818688_1605458923_n

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,625 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @kashkull: روزگاری طالبان رو بخاطر برخورد با زنان درمورد حجاب توی تلویزیون جمهوری اسلامی مسخره میکردن...چی شد که خودشون همون بلا سرشون ا… 4 hours ago
  • @xorpex واللع اون چیزی که من رو میترسونه اینه که به هدف شون اعتقاد دارن...اون خیال خامی ه که دارن و ممکن نیست...مگر… twitter.com/i/web/status/9… 4 hours ago
  • @iranshahr_ir اره واللع....تولید مثل شون خیلی زیاده 4 hours ago
  • @molim3karbalaei لواشک البالو گفتم برام بیارن ...این رو چی میگی 4 hours ago
  • @molim3karbalaei الان با مقدار لواشک در کوله و دوربین میرم انقلاب دلبر رو پیدا کنم :-))) 4 hours ago
  • @molim3karbalaei ای بابا ای بابا...نفرمائین ...زیر سایتیم 4 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: