و یکی از همین روزها که به خانه می آیم و تمام مسیر را بی هوا به این فکر می کنم که تو و من ده سال دیگر کجای این دنیا هستیم و چه می کنیم!؟ آیا همدیگر را می بینیم؟ آیا کسی در زندگی مان هست که عاشقانه دوستش داریم و یا حتی سن مان چقدر می شود؟! تلویزیون را که روشن می کنم «فرناز قاضی زاده» از بی بی سی می گوید که مجموعه ابزار جدیدی اختراع شده که می تواند انسان را برای تنها یک بار به زمانی در گذشته ببرد که تنها می توان در آن به مدت 10 ساعت زندگی کرد اما با این ویژگی که هیچ برگشتی در کار نخواهد بود و او ادامه ی خبر را این گونه می خواند که تولید انبوه این دستگاه تا چند روز دیگر آغاز می شود و تا یک ماه آینده به بازار عرضه خواهد شد…

من قطعاً آن را خواهم خرید حتی اگر میان آن همه فعل و انفعال فیزیکی و شیمیایی که قرار است در آن دستگاه ناشناخته رُخ می دهد، نفس م بند بیآید، قلب دیگر نتپد، مردمک چشمانم تنگ شود و بدنم سرد! آن را می خرم و با اشتیاق کلید پاورش را می فشارم و بدون شک بر میگردم به چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت همین سالی که می گذرد.

درب را که باز می کنم می بینم ش، با تاپ نارنجی و یک دامن زیبای آبی قدم می زند و با تلفن صحبت می کند، چشمکی می زند و  به اتاق خواب می رود و چند لحظه بعد که بر می گردد آرام در آغوشش می گیرم و با ایما و اشاره می گویمش که خوبی، چه می کنی و او چشمانش را می دزد آن قدر که این بار دوباره تنگ در آغوشش می گیرم و می بویمش حریصانه و بی مهابا  آن قدر که لحن گفتارش تغییر می کند و کلمات را پشت هم می چیند تا تماس تلفنی اش پایان یابد و به آن طرف می گوید که فردا با او تماس می گیرد و در مورد سفر کوتاه آخر هفته به جنگل ابر بیشتر برای اش توضیح می دهد که خودش هم اولین بار است به آنجا می رود، که گروه خوبی هستند، که هزینه اش هم زیاد نیست که خوش می گذرد و خداحافظی می کند؛

– خیلی دیوونه ای!؟ نمی بینی با تلفن صحبت می کنم؟

تلفن را می گیرم و روی میز می گذارم و می گویمش:

+چشاتو ببند؟!

می بندد و بعد بوسه باران می کنمش! می خندد و می گوید

-شهاب! تو خیلی دیوونه ای!خیلی…

دستانم را می گیرد و می نشاندم روی کاناپه ی قهوه ای کنار تلویزیون و به آشپزخانه می رود و با دو لیوان چای بر میگردد و زیر لب غرولند می کند که همیشه توو این خونه چای کهنه است، و مثل تو نیستم که همیشه چای تازه داشته باشم و من نگاهش می کنم و لذت می برم از حجم عجیب جاودانگی اش، از بی حد و مرز بودن زیبائی اش، از دریای موهایش و زمین حاصل خیز دست های کوچکش که باران بوسه هایم بر آن می بارد که سرم را میان دست هایش می گیرد و می گوید:

-قرار بود سیگار نکشی؟ قرار نبود؟ خوو حداقل از این بهمن کوچیک دل بکن، بوش خیلی می مونه!

و تنها دقایقی بعد تهران اردیبهشتی تر از همیشه و هر سالی می شود که در تاریخ خود داشته و آن خانه ی انتهای 12 متری آزادگان قسمتی از تمام رویاهای مردان عاشق…

من آن دستگاه را می خرم و بر میگردم به ساعت 7 عصر همان روز و هزاران بار همان را زندگی می کنم…هزاران بار.


  1. عکس هدیه یکی از دوستان خوبم است.
  2. مهربون باشیم.
    gtbiluql
  1. راستش میزِ دو نفره ی چسبیده به بارِ «کافه باز» برای حدود ساعت 6 عصرِ چهارم اسفند نود و پنج تنها برای یک قرار دوستانه رزرو شده بود و اصلاً قرار نبود این گونه بشود که روزی بیآید و بنویسد که «هی! فلانی..من ناراحتم و حسِ علیل بودن دارم؛ از این که نمی توانم محبت هایت را…» ؛ اصلاً قرار نبود میان بوسه ها صورتم را بین دستانش بگیرد و بخواندم» تو منو دوست داری؟»؛ اصلاً قرار نبود وقتی آرزوی ساز زدن می کند سازم در کوله ام باشد و وقتی رانندگی می کند بر لبانش بگذرام و بگویم «دم و بازم را تو انجام بده من تکانش می دهم» ؛ اصلاً قرار نبود پشت چراغ قرمز بیاستیم و از مادری که گل می فروخت شاخه گلی بگیرم … اصلاً … چند سالی بود که می شناختمش، اولین ملاقاتمان عجیب بود! او آن طرف یک سالن اجتماعات پشت میکروفون مرا که با دوستانم قدم می زدم و هماهنگی های قبل از آغاز مراسم را انجام میدادم، خواند که «ببخشید شما شهاب الدین رهبر هستید؟» و من بی رحمانه پاسخ دادم که نیستم اما بودم و تاریخ رقم خورد درست آن جا که دو سال و سه ماه و شانزده روز بعد روبرویش نشسته بودم و به سیگارش نگاه می کردم که نعنائی بود…
  1. همه ی ما یک روزی، یک جائی، یک جوری به احساس مان پشت کردیم و از آن به بعد دیگر هیچ تلاش ی نکرده ایم برای بدست آوردنش نه این که حس خوبی نبوده، نه این که اگر می شد لبخند داشتیم، نه این که می توانست بهترین حادثه ی زندگی باشد و هزاران اتفاق خوب و خوب تری که با بودنش رخ می داد، ما همه ی این ها را می دانستیم اما نخواستیم؛ آخر گاهی دردِ خودخواسته شیرین تر از هر اتفاق دیگری است!
  2. راستش حالا که فکر می کنم، می بینم خوشبختی اصلاً اتفاق فوق العاده عجیب و نادری نیست، گاهی وقت ها خوشبختی همین می شود که کنارش قدم می زنید، همین که می بینید موهایش را با دست هایش به داخل شالش می برد، همین که می بینید خودش را از سرما جمع کرده و آمده تا با هم فیلم ببینید، گاهی همین که چشم هایش را از شما می دزدد! می دانید گاهی حتی از دست دادن آدم ها می شود خوشبختی، اینکه بعد از نبودن آن هاست که تنها می توانید قدر آن گونه آدم ها را بدانید هرچند هزاری هم که بیآیند و بروند اما باز او نمی شوند اما خوبی اش به این است که حداقل یک بار معنای خوشبختی را چشیده ایم و حسرت هزار باره این را داریم که باید ها را نگفته ایم! نگفته ایم که موهایش، لبخندش، دستانش، چشم هایش، قدم زدنش، زُل زدنش، اشک هایش، تعجب هایش، شوقش، قهر اش، خوشحالی اش…یادمان رفت که بگوییم هی فلانی من عاشق لبخندت هستم، که دستانش را بگیریم، که بی هوا ذوق و خوشحالیش را با یک هدیه کوچک نگاه کنیم، که بیشتر هوایش را داشته باشیم اما نشد، نتوانستیم، نخواستیم و…

10373607_719762364732874_2253625717885683736_n

من او را نمی شناسم و نمی دانم کجای این دنیاست، چه می کند، کجا می رود، با که وقتی صحبت می کند لبانش از لبخند می شکفند، به کدام کافه می رود و تنهائی هایش را قهوه می نوشد، برای این پائیز چتر دارد، آخرین کتابی که خوانده است چه بوده، آخرین اشک هایش کجای دنیا را بارانی کرده ، زلف بر بادش کدام قلب ها را کبود کرده است، چشم هایش کدام دست ها را سبز و آغوشش کجا آرام می گیرد! من این ها را نمی دانم و خیلی از چیزهای دیگر را…. من او را نمی شناسم اما او می شناسدم، آن قدر خوب که می داند چه می خواهم و از چه می نویسم و کدام نویسنده را دوست دارم حتی برایم آرزوی خوب ها و بهترین ها را می کند که وقتی توئیترم را چک می کنم به من پیغام داده است؛

  • سلامممم!
    من نادیام؛
    پیدا کردم معشوقمو!
    بالاخره یه نفر عاشقه زلفم شد..
    -_-و منم عاشقشمم
    تو چی شدی؟ پیدا کردی معشوقه ی موفرفریه رنگی رنگیه خوشحاله کوچولوتو؟؟؟؟
    کامو میگه تو هر قرنی دو یا سه نفر واقعا عاشق میشن!

همیشه دلم میخواست اون نفر من باشم…و شدم….

امیدوارم تو هم تو این قرن جز ما باشیییی
تنها کسی بودی که فکر میکردم با بقیه فرق داری برای همین پی ام دادم!

راستی مرد آرزوهای خوب….هیچی….
خدافزززززز
خدافز برای همیشه…

او مرا می شناسد و من تنها می دانم که او شاد است حالا! آن قدر که آمده است و یک اکانت فیک ساخته است تا خوشحالیش را به من بگوید و از روزهای روشن پیش رویش، و این که چقدر این دنیای بزرگ ما کوچک است و این که اگر شبکه های اجتماعی نبود من هیچ وقت آرزوهایم را نمی نوشتم، او نمی خواند، اکانت قیک نمی ساخت و خوشحالیش را با من تقسیم نمی کرد  و من راستش در جواب تعلل کردم و سکوت…

بگذار اعتراف کنم! حسادت می کنم به تو، به عاشق شدنت، به لبخند های دو نفره یتان، به فیلم هایی که با هم می بینید، به کافه هایی که با هم می روید، به شاملوهائی که برای هم می خوانید، به سفرهایی که با هم می روید…من به تمام این ها حسادت می کنم… و سخت…

سخت خوشحالم و شاد…


  1. این متن براساس یک ماجرای حقیقی که برای شخص بنده اتفاق افتاده، نوشته شده است و تمامی دایلوگ های آن حقیقی می باشند.

1622232_1162444807101799_8183045329066787586_n

یک جاری کار می لنگد که این گونه پیش می رود روزها، که تمام نمی شود شب ها، که دامنه دارند دردها، که خون می ریزند زخم ها، که نیستی بانو…

و پریشانی نام دیگر نبودنی است که از حد بگذرد درست همان ابتدای فاجعه که آدم نمی داند کجاست و فکر می کند بیهوده زنده است و تمام راه های تنها نبودن را امتحان می کند به کنسرت می رود، به جمع های ادبی کافه ها ملحق می شود، دوستانش را صمیمی تر می بیند، سینما را جدی تر می گیرد اما میان تمام این ها گاهی تنها یک نوای آشنا، یک کجائی، یک چه خبر، یک عطر آدم را به خود می آورد که «هی فلانی، می دانی کجای ماجرا هستی؟دنیایت چگونه است؟!» و آدم این گونه وقت هاست که نمی داند به خودش چه پاسخی را بدهد و به خودش خوب که نگاه می کند ویرانه هایی را می بیند که کرور کرور آوار شده اند هر کجای شهر و بی رحمی نبودن را حس می کند و معجزه ی در خود فروریختن با خاطرات…

دلواپسم برای دنیایی که این روزها می سازم و تو در آن نیستی که بگوئی و بخواهی…

——————————————————————-

  1. من اینجای دنیا هستم…اینجا بی تو و با یادت تنها آرام و بی صدا سیگارم را می کشم…                                                                            48088_432743993462404_299971088_n
  1. اصل دوست داشتن به جنگیدن است این که تمام خودت را بگذاری در راهی که می دانی در آن ممکن است خودت را جا بگذاری و بروی به بی راه ای که تاکنون شاید هیچ فردی قدم به آن نگذاشته باشد و این میان اگر خودت را هم از دست بدهی؛ دلت نمی سوزد، نمی گیرد، غصه نمی خورد، غم ندارد، سیگار نمی خواد، درد نمی کشد چون تو دوستش داشتی و این دوست داشتن چه عجیب و بزرگ جانوری است این گونه وقت ها همان ابتدای خوشبختی طوفان به پا می کند و هر چه دار و ندارِ توست را به باد می دهد…
  2. ایستاده ایم تا به اصرارش شام بگیریم، کتلت نمی دانم چه نامی بود در خیابان کار و تجارت رو بروی مجتمع تجاری نوآور، دستانم روی شانه اش می گذارم و به انتهای خیابان خیره می شوم و صورتش مرا به خود می آورد که آرام بر دستانم می کشد نگاهش می کنم و به او فکر می کنم و این دلم است که می ریزد، زخم است که خون می چکاند، درد است که فریاد بر می آورد و سکوت است که پادشاهی می کند میان مردان و زنان پیر و جوانی که هر کدام دلیل دارند برای خوبی و شادی و خوشی دارند و به نورها و فروشگاه ها خیره می شوند و می خرند و می فروشند اما هیچ کدامشان خون را نمی بینند که تمام خیابان را گرفته…
  3. کنارت نشسته ام، و فاصله ی بین ما تنها کوله پشتی مشکی ات نیست! کوه هست/دریا هست/جاده هست/ غروب هست/ و بانو!/من به خاطر نمی آورم که گفته باشم موهایت بی رحمانه پریشانند و / باید بدانی قطعاٌ این آخرین تلاش من نیست !

 

545548_446739832049054_1743676940_n

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 7,921 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

  • RT @Aryaestark49: اونی که میره دیگه هیچ وقت برنمیگرده اگرم برگرده ابدا همونی نیست که رفت 17 hours ago
  • @arezoo_ بلی... 17 hours ago
  • RT @ahmad13831984: بزرگترین عیب توییتر اینه که خیلی ها به خیلی چیزایی که می نویسن اعتقاد ندارند. فقط به خاطر فیو و ریت می می نویسن. 17 hours ago
  • RT @nozhan_ti: "غوغای ستارگان" یه جورایی گلومی ساندی وطنیه. 17 hours ago
  • RT @Hanieh__: وقتی بابا ها آشپزی میکنن خیلی خوبه, همه ی سیب زمینی هارم که بخوری هیچی نمیگن... 17 hours ago
  • RT @z_havayee: دوستی در بیمارستان نیاز به این دارو‌داره و چون قیمتش حدود ۸ میلیونه دنبال نمونه ایرانی یا وارداتی ارزونتر میگرده. #ریتوییت_… 17 hours ago

بیشترین کلیک شده‌ها

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: