یک جاری کار می لنگد که این گونه پیش می رود روزها، که تمام نمی شود شب ها، که دامنه دارند دردها، که خون می ریزند زخم ها، که نیستی بانو…

و پریشانی نام دیگر نبودنی است که از حد بگذرد درست همان ابتدای فاجعه که آدم نمی داند کجاست و فکر می کند بیهوده زنده است و تمام راه های تنها نبودن را امتحان می کند به کنسرت می رود، به جمع های ادبی کافه ها ملحق می شود، دوستانش را صمیمی تر می بیند، سینما را جدی تر می گیرد اما میان تمام این ها گاهی تنها یک نوای آشنا، یک کجائی، یک چه خبر، یک عطر آدم را به خود می آورد که «هی فلانی، می دانی کجای ماجرا هستی؟دنیایت چگونه است؟!» و آدم این گونه وقت هاست که نمی داند به خودش چه پاسخی را بدهد و به خودش خوب که نگاه می کند ویرانه هایی را می بیند که کرور کرور آوار شده اند هر کجای شهر و بی رحمی نبودن را حس می کند و معجزه ی در خود فروریختن با خاطرات…

دلواپسم برای دنیایی که این روزها می سازم و تو در آن نیستی که بگوئی و بخواهی…

——————————————————————-

  1. من اینجای دنیا هستم…اینجا بی تو و با یادت تنها آرام و بی صدا سیگارم را می کشم…                                                                            48088_432743993462404_299971088_n
  1. اصل دوست داشتن به جنگیدن است این که تمام خودت را بگذاری در راهی که می دانی در آن ممکن است خودت را جا بگذاری و بروی به بی راه ای که تاکنون شاید هیچ فردی قدم به آن نگذاشته باشد و این میان اگر خودت را هم از دست بدهی؛ دلت نمی سوزد، نمی گیرد، غصه نمی خورد، غم ندارد، سیگار نمی خواد، درد نمی کشد چون تو دوستش داشتی و این دوست داشتن چه عجیب و بزرگ جانوری است این گونه وقت ها همان ابتدای خوشبختی طوفان به پا می کند و هر چه دار و ندارِ توست را به باد می دهد…
  2. ایستاده ایم تا به اصرارش شام بگیریم، کتلت نمی دانم چه نامی بود در خیابان کار و تجارت رو بروی مجتمع تجاری نوآور، دستانم روی شانه اش می گذارم و به انتهای خیابان خیره می شوم و صورتش مرا به خود می آورد که آرام بر دستانم می کشد نگاهش می کنم و به او فکر می کنم و این دلم است که می ریزد، زخم است که خون می چکاند، درد است که فریاد بر می آورد و سکوت است که پادشاهی می کند میان مردان و زنان پیر و جوانی که هر کدام دلیل دارند برای خوبی و شادی و خوشی دارند و به نورها و فروشگاه ها خیره می شوند و می خرند و می فروشند اما هیچ کدامشان خون را نمی بینند که تمام خیابان را گرفته…
  3. کنارت نشسته ام، و فاصله ی بین ما تنها کوله پشتی مشکی ات نیست! کوه هست/دریا هست/جاده هست/ غروب هست/ و بانو!/من به خاطر نمی آورم که گفته باشم موهایت بی رحمانه پریشانند و / باید بدانی قطعاٌ این آخرین تلاش من نیست !

 

545548_446739832049054_1743676940_n

دارم از تو می نویسم که سال هاست رفته ای و مانده ای کنج همین اتاق چند متری درست کنار کتاب ها و نگاهم می کنی و من داستان می نویسم از تو و هزاران سال بود و نبودنت که هیچ گاه به دست تو نخواهد رسید…

آدم ها سرانجام روزی به شکست اعتراف می کنند اطرفیانشان بر می خیزند و برایشان دست خواهند زد، صحبت خواهند کرد، دلاوری هایش را مثال می زنند و جوانمردی هایش را به خاطر می سپارند و بعد تنها چند ساعت که می گذرد دیگر نه از آن بازی خبری هست و نه از بازنده اش تنها تاریخ است که نام برنده را به خاطر می سپارد…

درب خانه را که باز می کند می دانم که این بار فرق می کند، این بار یکی همین جا در کنج یکی از همین اتاق ها خودش را جا می گذارد و می رود و بی تردید آن من خواهم بود، من؛ همان به قول خودش آدم دیووونه ی خوره ی کتابِ اخمو با بهمن کوچک!

بی هیچ کلامی در آغوشش می گیرم و در گوشش زمزمه می کنم:

-بپر بالا…

+ نه…کمرت درد می گیره هااا

-اون رو بی خیال…هیچی ش نمیشه…

می چرخانمش و غرق بوسه می کنم شانه هایش را و ناگهان می ایستم و نفس اش می کشم، تمامش را بی هیچ کلامی، حرفی و بعد می نشانم روی کاناپه ی قهوه ای روشنی که رو بروی تلویزیون گذاشته است و نگاهش می کنم و دستانم را بر صورتش می کشم و کنارش می نشینم. سرش را روی شانه هایم ول می کند و دستانم…کاش یکی پیدا می شد و دستانم را در همان لحظه از تنم جدا می کرد و می کاشت جوانه می زد، سبز می شد، درخت می شد…اما او به دستانم نگاه نمی کند، پاهایم را نمی بیند که ریشه دوانده اند، چشم هایم را نمی بیند که دارند سیراب می کنند تنی خشکیده را تا جوانه بزنند، لب هایم را نمی بیند پرنده شوند و بر شاخه هایم لانه بگذارند این ها را نمی بیند و سرش را به سمتم خم می کند و بوسه ای بر گونه ام می نشاند و آرام می خواندم؛

+شهاب… میشه دیگه پیش من نیای؟

جوابی ندارم و شاید هیچ وقت نداشتم در تمام مدتی که با او بوده ام زمانی که به این لحظه فکر کرده ام هیچ چیزی نداشتم که بگویم!

هق هق می زند بلند و اشک می ریزد، سرش را بین دستانم می گیرم و پیشانی اش را می بویم و بوسه باران می کنم و می گویمش:

-چشاتو ببند…بدو…چشاتو ببند …

اشکش همچنان می ریز و چهره اش همچنان غم دارد و هق هق اش بند نمی آیدو ادامه می دهم به صحبت هایم؛

-یه روزی یه جا نوشته بودم یکی باشه که بهش بگم چشماتو ببند و بعد چشماش رو ببوسم … و غرق آغوشش می کنم و بعد از چند لحظه او را تنها می گذارم با هق هق اش و زمزمه هایش که نباید وارد تنهائی من می شد، که من اذیت می شوم، که آرامشم را گرفته و بی توجه به تمام زمزمه هایش به سمت قفسه ی کتاب هایش می روم همان جائی که قرار گذاشته ام خودم را در آن جا بگذارم و دور شوم درست مابین کتاب های نادر ابراهیمی….

—————————————————————————

  1. مادربزرگ هر چند روز یک بار خواب می بیند که من و خواهرم را گُم کرده است و با فریاد و اشک خواب را می شکند و برمی خیزد و تا ساعت ها به این فکر می کند که شهاب و عاطفه کدام یک از فرزندانش بوده اند؟! حالا کجا هستند؟ چه کار می کنند!؟ تا این که مادرم به او می گوید من و خواهرم نوه هایش هستیم و او اشک می ریزد برای گم شدنمان و مادر برای دور بودنمان … این ها را که به من می گوید بغض می کنم و دلم برایش تنگ می شود…
  2. در سبز بودن تو شکی نبود بانو… شاید من آن نسیم بهاری نبودم!
  3. 262090_496541483712287_2030508202_n

آدم ها می آیند که رفتنی شوند، دنیا آن گونه ساخته نشده که کسی بیآید و بماند…

در اتاقی که در گوشه گوشه اش بی نظمیِ یگانه ای موج می زند؛ کتاب های نیمه خوانده؛ نوشته ها و طرح های عجیب و غریب داستانیِ گاه مچاله و گاه تکه تکه روی زمین، میز، صندلی؛ سازدهنی و شیت های نت؛ پیراهن های بی جسم و ولو شده روی صندلی و سرامیک و …

بر روی تخت یک نفره دراز کشیده ایم و به سقف سرد و بی روح اتاقی خیره شده ایم که هر چقدر زمینش سردرگمی و بی نظمی زندگی روزمره و مدرن را فریاد می زند آسمانش سفید، بی روح، ساکت و صبور است…

– یه روزی منو می برن «چهرازی»! صدا نفسات داره کم کم کَرَم می کنه…

به سمتم بر می گردد و دست راستش را روی سینه ام می گذارد و با سرانگشتان کوچکش بر آن می کشد و نفسِ عمیق و از ته دلی می کشد و خودش را بیشتر از پیش در خودش جمع می کند تا آغوشش گیرم و می گویدم:

+ تو دیوونه ای شهاب! یه دیوونه ی خوب…

به سمتش برمی گردم و میان آغوشم غرقش می کنم و زمزمه هایم را برایش می خوانم؛

– ای فراتر از مکان و زمان/ تو همان قدر در اسارتم در زمین مقصری که حوا در تبعید آدم…

با بینی ام بینی اش را می سایم و به مانند قرن ها پیش چشمانش را می بندد اما مردمک هایش هیجان دارند و پَر پَر می زنند پشت پنجره ی پلک ها به چپ، راست، بالا، چپ، پائین تا بال بگشایند و قفس تن را ترک کنند، موج گرمای نفس هایش از لب هایم شروع می شود و به گردنم می رسد و بعد تمام تنم می لرزد و او که می داند من مست صدای نفس هایش هستم، این بار نفس هاش را عمیق تر و بُرَنده تر می کشد!

نفس عمیقی می کشم و چشمانش را بوسه باران می کنم تا با چشمانی بسته لبخند بزند. پیشانی ام را به پیشانی اش می چسبانم، بینی ام مماس با بینی اش می شود و لب هایم حس می کند لبهایش را، که تکانشان می دهم و می گویم:

– یه جای تاریخ باید ثبت کنن لبخندت رو، باور کن احمق تر از مورخین عصر اخیر نداریم اگه ازش ننویسن…

چشمانم تمام قد طوافش می کند اما چشمانش همچنان پشت دیوار پلک هایش پنهان شده است و من خیره به آن ها که می خواندم؛

+ یه جوری شدی؟ از چیزی می ترسی؟

– وقتی چشمات بسته اس حرف می زنی، خوشگل تر میشی….

+ جواب من این نبود، دیووونه! اذیتت می کنه نبندمشون؟

– نه…نه … خوبه؛ دوستشون دارم…(نفس عمیقی می کشم و می گویم)…از چهرازی می ترسم…از همه چهرازی ها…

——————————————————————————————-

1. خیلی از وبلاگنویس هائی که در پیوند این وبلاگ هستند دیگر نمی نویسند و فضای وبلاگستان فارسی بسیار تاریک و آرام و ساکت است؛ آدم ها رفته اند پیِ زندگی شان و تنها خاطره ای در گوشه ای از ذهنشان دارند از وبلاگ نویس بودنشان…

2. دوست داشتن اون قدر که می تونه به خود عاشق صدمه بزنه به معشوق نمی تونه…در دوست داشتن هایمان دقت کنیم!

3. کی و کجا باید داد عمر رفته بستانم…

4. این مطلب به طور دیفالت در توئیتر و فیسبوکم باز نشر می شود.



1930416_10206101532605845_1845920070474781902_n

قسمت اول؛ اعتراف!

اعتراف می کنم که سال هاست این جا باران با ترانه نمی بارد…

و در این میان تو در هیچ کدام از اتفاقات این شهر نیستی و من تنها سینما می روم و دو سانس پشت هم «ابد و یک روز» را می بینم و بعد سیگار می کشم، برای پیمان معادی، برای پریناز ایزدیار، برای سالنی که بیشتر از انگشتان دست تماشاگر ندارد، برای خودم که وقتی بلیت دوم را نشان می دهم با لبخند روبرو می شود، برای انقلاب ی که تو را ندارد،برای کتاب فروشی هایی که بسته اند، برای کافه هائی که خلوت اند، برای حافظ هائی که نخوانده ام، برای فریاد های دوستت دارم هائی که نزده ام، برای ولیعصری که بی چشمانت هر روزش عصر جمعه است … برای خودم سیگار هم می کشم اما برای تو؛ بانو! تنها اشک می ریزم…

قسمت دوم؛ پالت…

برایمان بلیت کنسرت پالت گرفتم اما یک آن طوفان شد و هیولای تنهائی بازگشت…بلیط ها را امروز در مترو به پدری هدیه دادم که می گفت پسرش عاشق ساز زدن است و اما وسع مالیش نمی رسد برای او سازی تهیه کند، چشمانش برق می زد و بعد به یک نقطه که نمی دانم کجای زندگی اش بود خیره شد و گفت نمی تواند آن ها را از من قبول کند و به او گفتم که طوفان شد…خیلی فاجعه است!

 

—————————————————————

1.بیشتر از 90% کلمات و ماجراهای این وبلاگ توهماتِ ذهنِ بیمار و مریضم است و هیچگاه در دنیای حقیقی برایم رخ نداده است و همیشه برایم سوال بوده که چرا اکثر افراد به این نتیجه می رسند که این ها واقعیت زندگی من است!

2.مدت زیادی کوتاه کوتاه در اکانت توئیترم می نوشتم اما هیج جای دنیا این جا نمی شود برایم و دیگر جز اینجا در هیچ جا نخواهم نوشت…

3.بهار/ بی سرخی لبانت/ فریب بزرگی است که مردان دنیا/ بیهوده به انتظارش نشته اند/ بانو…

4.گاهی آدم ها باید بمانند تا زندگی جوانه بزند و رشد کند، بهار شود…

 

12512327_10204347813174829_1985830228895266826_n

 

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 6,992 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

فیس بوک

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: