You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2012.

بیشتر آنهائی که می شناسمشان فکر می کنند خیلی جدی و مرتب و منظم هستم از آن دست آدم هائی که می دانند 10سال دیگر هم جورابشان کجای اتاقشان است اما این گونه نیستم و هیچ وقت هم دوست نداشتم باشم! خیلی خوب می شد که یک روز همه ی آن ها را می آوردم تا می دیدند و می شنیدند که مادرم معتقد است ؛

من خیلی آدم شلخته ای شده ام درست از همان وقتی که رفته ام دبیرستان – و هی هر از چند گاهی این موضوع را می کوبد روی سر پدر، که تو باعث شدی این گونه شود قبل ها خیلی بهتر بود و اگر دست من بود نمی گذاشتم  و این جور چیزها – و دانشگاه هم که دیوانه ام کرده است!

اما من این گونه فکر نمی کنم و تن ها سعی می کنم هیچ اصطکاکی با برخی از وسائل داخل اتاق نداشته باشم و چون آن ها در یک گوشه ای هستند و کاری به کار من ندارند پس من هم کاری به آن ها ندارم -البته در مورد لباس هایم اوضاع  خیلی فرق می کند-…

باور کنید یکی از بزرگترین مسئله هائی که باید هر شب آن را حل کنم این است که نمی دانم چگونه و در کجا باید شهید(مقصود نوع خوابیدن یا دراز کشیدن است) شوم تا صبح!

———————————————————-

1.  با عرض پوزش بسیار این پست برای آینده ارسال شده است و با تمام وجود از تاخیر در پاسخگوئی به نظراتتان شرمنده ام.

2. بعضی از اشیا اختراع میشن و کل مسیر تاریخ رو طی می کنن تا به اون کسی که باید برسن! عطر هم باید این جوری باشه، یقیناً!

بعدن نوشت: ( یک روز قبل از آپ شدن اضافه شده است)

3. بدترین نوع مُردن وقتی اتفاق می افته که زنده ای! بعضی ها جوری میمیرن که با تمام وجود به احترامشون خَم میشی! اونا هنوز می بینن، قلبشون می تپه، فکر می کنن و یه دنیا رویا دارن اما برای تو تموم شدن… این جور مُردن خیلی بده خصوصاً وقتی با Ctrl+Z  یا Ctrl+V  یا مثه وقتی که دوست میمیره باشه!

وقتی جائی را نمی شناسی خیلی خوب است! آن وقت می توانی خیلی از آدم ها را طور دیگر ببینی یا وقتی قدم می زنی در پیاده رو رویت را کج کنی سمت تمام مغازه ها و با کنجکاوی کشفشان کنی یا چه می دانم سرت را بلند کنی و بچرخانی و ساختمان ها را برانداز کنی؛ این جور وقت ها آدم حس تعلیق جالبی را دارد از بودن و نبودن از دیدن و ندیدن!

قدم می زنم در یک شهر که هیچ کجایش را نمی شناسم و تنهای تن ها نامش را می دانم -که آن را هم تا همین چند وقت پیش حتی نمی دانستم وجود دارد -هربار که خیابانی را می بینم فکر می کنم اگر تا انتهایش بروم گُم می شوم -آدم وقتی گم می شود انگار یه جوری چهره اش فریاد می زند که هی جماعت بدانید که این فلانی راهش را گم کرده است نمی داند به کجا می رود ان وقت هر کار کنی نمی توانی نگاه را تغییر دهی و سنگینی را حس می کنی- مثل آن روز برفی…
———————————————-

1.چند روزی می شود که با چند نفر از دوستانم آمده ایم ماهشهر برای کارآموزی دوره ی کارشناسی! این جا هوا خیلی گرم است و چند روز اول کمی سخت بود تحملش؛ البته بیشتر وقت ها زیر باد کولر بوده ام اما خب حالا کمی بهتر شده است نمی دانم شاید عادت کرده ام!

2. گذاشته ام خشت اول را؛ نمی دانم کج است یا راست! راستش را بخواهید اصلاً دوست ندارم تا ثریا یا هر چیزی شبیه به آن بروم و برگردم؛ آخر می دانید آن بالا رفتن یک طرف و پائین رفتنش یک طرف دیگر احتمال می دهم جانم را به لب بیآورد! البته به تمام این ها باید این را اضاه کنید که پس از آن دیگر خشت دوم را ندیده ام.

3. این پست برای آینده ارسال شده است بنابراین از اینکه به کامنت هایتان دیر جواب می دهم عذر می خواهم.

محمد، من و چند نفر ديگر از دوستانم بعد از كارگاه مي رويم ناهار بخوريم و بعدش هر كَس برود پي كار خودش تا چهارشنبه كه مي رويم سفر. تنها چند ساعت بعد از جدائي موقتمان حالم تغيير مي كند، سرم گيج مي رود و پوستم پُر از دانه هاي ريز قرمز با خارشي وحشتناك عذاب آور مي شود؛ به مادرم مي گويم و بعد مي رويم بيمارستان! در راه مي گويد مادر بزرگ عصري حالش تغيير كرده و منتقلش كرده اند آنجا؛ وقتي مي رسيم از دور يكي ازعمه هايم به سمتم مي آيد و گريه سر مي دهد؛ نمي دانم چه بگويمش! (آنجا تقريباً همه هستند به جزء عمو و يكي از عمه ها؛ مي خواهند به عمو و عمه بگويند تا از تهران حركت كنند و خود را برسانند تا شب، اما پدر نمي گذارد و مي گويد: مادرشونه! يعني خودشون نمي دونن كه بايد بيآن! بايد بهشون بگيم و كسي اظهار نظري نمي كند -پدر با اينكه سنش از بيشتر خواهرانش كم تر است اما چون ارشد پسر يك خانواده ي سنتي است هميشه كلامش را بي چون و چرا قبول مي كنند-!) اوضاع غريبي است.

دفترچه ام را مي دهم صندوق و بعد دكتر آمپول و سِرُم برآيم تجويز مي كند و مي گويد: برو اين اتاق بقلي، تزريقات، اينا رو بزن تا من بيآم!

پرستار مي گويد بروم تخت شماره 3 و خودم را آماده كنم ؛ وقتي مي آيد پرده را مي كِشد تا فاصله بيفتد بينمان-من و بيمار كناري ام-! كنار من مادربزرگ خوابيده، تخت شماره ي4 ؛ همان بيماري كه نبايد ببينمش! مي گويمش ببخشيد، ايشون مادربزگم هستند پرده رو بكشيد ببينمشون و بعد من به او نگاه مي كنم زير آن همه دستگاه و سِرُم… ديگر اتفاقي را به ياد نمي آورم.

وقتي چشمهايم را باز مي كنم متوجه مي شوم كه ساعت ها نبوده ام؛ تقريباً از همان وقتي كه آمپول زده ام از حال رفته ام تا حوالي6 صبح! سرم را مي چرخانم …
مادربزرگ نيست او كنار من وقتي كه من هوش يار نبودم رفت؛ به همبن سادگي!

آنچه!

خواهش مي كنم! عاجزانه.... لطفاً اگر دنياي حقيقي مرا مي شناسيد اين را به آن و آن را به اين نسبت ندهيد!

خوراك اينجا

راستش؛ اينجا چنگي به دل نمي زند اما اگردوست داشتيد؛
تنها و تن ها با يك كليك مي توانيد دنياي من را دنبال كنيد!

به 9,430 مشترک دیگر بپیوندید

توئيت من

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

موضوعات

پذيرش كد تبليغاتي


دو هفته نامه اينترنتي

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: